تبليغاتX
کتاب و حکمت
 

 

نقد تفسير سورآبادی (۲۰)

 

لايمسه الا المطهرون: نخوانند آن را- يعني قران را- مگر پاك كردگان. گفته اند اين لا نهي است و گفته اند لاي نفي است. اگر بر لا نهي راني بر دو وجه بود: نهي حتم و نهي تاديب بود، و اگر بر نهي حتم راني مر كافران را و جنب را و حايض را و نفسا را باشد كه ايشان را نشايد قران خواندن يا دست به مصحف قران كردن مگر در غلاف. و اگر بر نهي تاديب راني، امر بدان خداوند حدث را بود كه ادب قران خواندن آن است كه بر طهارت خواند و دست بي طهارت به مصحف قران نكند و اگر كند به حاشيه كند به نبشته قرآن نكند حرمت قران را، و اگر اين لا بر لا نفي راني مراد از اين مطهرون، فرشتگان باشند كه ايشان پاك كرده شده اند از گناه. (همان،۲۵۲۲)

در آيات متعدد قران، تعريف و توصيف قران آمده كه مرور آن موارد دشوار نيست. از جمله آیات ۷۷ تا ۸۰ سوره واقعه. لغت مس که در آیه ۷۹ به کار رفته به معنای فراگرفتن و فهمیدن است نه لمس کردن و دست زدن. با اين توصيف، ترجمه آيات به اين ترتيب خواهد بود: انه لقران كريم في كتاب مكنون لايمسه الا المطهرون تنزيل من رب العالمين: اين قراني كريم است. در كتابي نهفته، فقط پاكان به فهم آن دسترس دارند. فرو فرستاده از جانب پروردگار عالميان.

کسانی که از جریان قران و آموزه های آن در زندگی روزمره مسلمین، ضرر می بینند به هر بهانه و در هر کسوتی، از جمله مفسر و مترجم و منبری، می کوشند دسترسی و ارتباط با آیات خداوند را دشوار و در برخی شرایط، ناممکن جلوه دهند، این آیه از جمله دستاویزهای آنان است که معنا و منظور آن را دگرگون کرده و به وادی بعید برده اند. پرستندگان خداوند واحد، مي توانند به هر حالت و صورت و مدت و كيفيت، قران را مطالعه نمايند و سخت گيري و شرط گذاري خاصي در اين باره در قران ذكر نشده است. عتيق، اشاره به مطهّران را، که ذکر و قلب و روحشان پاکیزه و طاهر است، لقب كساني گرفته كه جسم و پيكرشان تميز و پاكيزه باشد و به تعبير فقهي امروز، حتما وضو داشته باشند. كافر و جنب و حائض را حتي از دست زدن به صفحات قران منع مي كند و چوب به چرخ كساني مي گذارد كه تمايل به مطالعه كتاب خدا دارند و در آخر، فقط فرشتگان را مجاز به دست زدن به قران مي گيرد!

يوم يكشف عن ساق: آن روز كه پرده وا برند از كار صعب... سوال: چرا نگويند اين ساق خداي است زيرا كه در اخبار آمده است از پيغامبر عليه السلام كه او گفت: يوم يكشف عن ساق من يدعون الي سجوده. و جواب نيمي دروغ نبود و نيمي راست. چون بعضي از اخبار رسول را قبول كني همه را بايد قبول كرد و اگر بعضي را رد كنيد همه را رد بايد كرد، آنگه شريعت اسلام متهم گردد. (همان،۲۶۶۵)

با در نظر داشتن رويه آهسته ي سیر تطور خط عرب، محدود بودن امکانات نگارش و کتابت در قرون نخست طلوع اسلام و با اثبات جعلی و تازه ساز بودن اسناد منتسب به قرون اولیه اسلامی، دین اسلام هرگز سندی معتبرتر، متقن تر و دست ناخورده تر از قرآن بلیغ به خود ندیده است. اما سیستم فرهنگی ضد اسلام، از ابتدای بعثت تا امروز، که همواره از آوردن نسخه یا سوره یا آیه ای مشابه قرآن کریم، عاجز مانده و نتوانسته گیرایی و فصاحت و صداقت آیات قرآن را متأثر سازد، در پی ایجاد حواشی تفرقه انگیز غیر قرآنی از جمله احادیث و روایات بوده و همواره با تکیه و تاکید بر آنها بر طبل دین ستیزی خود کوفته است. اینک، عصاره عداوت با اسلام، ادعا می کند که اگر بی چون و چرا اخبار منتسب به رسول خدا را نپذیرید، کلیت و ماهیت شريعت اسلام را زیرپای نهاده اید. آيا اين ادعاي كذب و مشروط کردن صدق ايمان، به باور داشت احادیث، حقه ي ديگري براي رخنه زيرجلي موريانه وار منكرين و مفسدين نيست تا جان اسلام را از درون بجوند و اخلال و شرارت خويش را ادامه دهند؟!

 الم نشرح لک صدرک: ای نه ما گشاده کردیم دل تو را یا محمد به نبوت و رسالت. کلبی گوید: شرح صدر مصطفی آن بود که وی دو ماهه بود از در باز ماند، جد وی عبدالمطلب او را نیکو می داشت. و قریش عادت داشتندی که فرزندان خویش را شیر ندادندی از احتشام و فرا دایگان دادندی، از حوالی مکه دایگان آمدندی فرزندان ایشان را به دایگی فراستندی. آن سال زنان بنی سعد بن بکر بیامدند. در میان ایشان زنی بود، نام وی ام حلیمه و گویند حلیمه. نزدیک عبدالمطلب آمد، وی محمد را بر وی عرضه کرد..... چون محمد دو ساله گشت وی را از شیر باز کرد. پسرکی داشت، روزی با مصطفی علیه السلام بر کنار ثبیله بر سر توده ای ریگ بازی می کردند. آن کودک بدوید و نزد مادر آمد گفت" ای مادر، بیا که محمد صرع زده شده!" مادرش بدوید آنجا رسید. محمد را دید ایستاده دو چشم در آسمان نهاده، گفت: " ای محمد، تو را چه شده؟" گفت" نترس، همی دو تن را دیدم بر هیئت دو برنا، از آسما فرو آمدند، یکی طشت زرین به دست و یکی آبدستانی سیمین به دست. مرا بخوابانیدند و دل مرا از سینه بیرون گرفتند و در آن طشت بشستند چنان که نرا هیچ الم نرسید و آگاهی نبود و اینک سوی آسمان می روند و من هنوز می بینم." ..... چون ام حلیمه آن سخن از مصطفی علیه السلام بشنید باورش نبود که آن چیست، بترسید که مبادا که وی را صرع همی افتد. وی را برگرفت و نزد عبدالمطلب آورد گفت: این پسر را از شیر باز کردم، وی را از خویشتن جدا کردن بر من همی از آن سخت تر آید که دست خود را از خویشتن جدا کنم، لکن بر وی از صرع همی ترسم که آن زمین ما پری ستان است مبادا که وی را چشم رسد." جد وی را باز استد، می داشت. چون وی را وفات آمد، بو طالب وی را برداشت تا به چهل سالگی رسید بر وی وحی آمد.(!)

و این حسن ختام یادداشت های نقد تفسیر سور آبادی است! پیامبری داریم که از شیر خوارگی، به اقرار دایه اش، حلیمه، در سرزمین جن و پریان زیسته و در دو سالگی به صرع و هزیان و توهم ارتباط با فرشتگان متهم شده است. اوضاع وی چنان وخیم بوده که دایه، او را از خود می راند و این کودک بیمار، دست به دست در میان قیمان و ولی نعمتانش تا چهل سالگی! می گردد. سپس بار دیگر ادعای ارتباط با جبرئیل، رسول امین خداوند می نماید. آیا هنوز می توانیم خودمان را به نافهمی بزنیم که نیت عتیق نیشابوری از فراهم آوردن این به اصطلاح تفسیر قران، که وقیحانه آن را تفسیر التفاسیر نامیده اند و مرجع و منبع معرفی شده ی هر تفسیر نویسی است که حتی امروز نیز آثار چندین هزار برگی شان مایه تفاخر کتابخانه های به اصطلاح علما و دانشمندان قران پژوه است، و همدستی مروجان و مقلدان آن را درنیافته ایم؟ هنگام آن فرا رسیده که منابع و ماخذ هرزه ای از این دست را دور بریزیم، آثاری را که به این منبع رجوع و استناد کرده اند، نامعتبر و مشکوک بدانیم و از این پس، در جای حیرانی و سرگردانی و دست به دامان هر مترجم و مفسر از اورشلیم رسیده شدن، بی واسطه به متن صریح آیات خداوند بپردازیم.

"والسلام علیکم"

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 13:48 |

 

 

 نقد تفسیر سور آبادی (۱۹)

 

ان شجره الزقوم طعام اثيم به درستي كه درخت زقوم خورش بزهمند بدكار است. در خبر است آن روز كه رسول عليه السلام اين آيت بر اهل مكه خواند ايشان اندوهگن بازگشتند از نزديك رسول. عبدالله بن الزبعرا پيش آمد، بو جهل را گفت: يا ابالحكم چرا چنين اندوهگني؟ گفت زيرا كه محمد ما را تهديد مي كند به زقوم خوردن. ابن الزبعرا گفت زقوم نيك چيزي بود گر بود. بوجهل گفت زقوم چه بود؟ گفت الزبد بالتمر. بوجهل گفت از كجا مي گويي به كدام لغت؟ گفت به لغت افريقيه. بوجهل گفت مرا كنيزكي است از افريقيه تا از وي پرسيم. بوجهل با خانه آمد. ابوالزبعرا و قوم را با خود بياورد، آنگه مر آن كنيزك را گفت: يا جاريه زقيمنا. كنيزك برفت و از خرما و مسكه طعامي خوش بساخت و بياورد در پيش ايشان نهاد. ايشان آن مي خوردند و بر رسول خداي مي خنديدند كه آنت رزاق و محتال كه محمد است، بر ما چنين تلبيسها مي كند. (همان،2290)

توصیفات و توضیحات مربوط به احوال قیامت و بهشت و دوزخ به اختصار و با کلمات و تشبیهات غالباً نامأنوس و تجربه نشده برای بشر ذکر می شود. عتیق برای درک و فهم اصطلاح ناشناس شجره زقّوم كه در آيه ۴۴ سوره دخان، ذكر آن آمده و خوراك جوشان اهل جهنم است به تمسخر، دست به دامن شخصي به نام عجيب و غريب ابن العزبرا و گنجینه لغات کنیزک افريقايي او می شود. كنيزك فورا خوراكي گوارا از خرما فراهم مي كند و فرا روي ايشان مي گذارد. اهل مجلس، طعام نيكو را مي خورند و به ريش پيغمبر مي خندند، چنان که پیامبر نمی داند راجع به چه خوراکی سخن می گوید و آنها را از طعامی می ترساند که اگر گیرشان بیاید و بخورند، ممنون و خوشحال هم می شوند!

... آن روز چون به نيمه رسيد آن جهودان را همه مقهور كردند به كشتن و خستن و بستن و غنايم بسيار با هم آوردند. و ياران رسول همه مانده و گرسنه و تشنه بودند. زني نامش زينب بنت الحارث- امراه سلام بن مشكم- بزغاله اي را بريان كرد و پرسيد محمد از گوسپند كدام عضو را دوستتر دارد؟ گفتند دست. وي آن بزغاله را همه به زهر بيالود و دست او را به زهر بياكند، آنگه پيش رسول آمد به ميزباني گفت: يا رسول الله دانم كه تو و يارانت همه چگونه مانده و گرسنه بوده ايد، طعامي ساخته ام به نام تو و خاصگان تو. رسول اجابت كرد و به خانه وي شد با گروهي از خاصگان خود. زينب آن بزغاله را پيش رسول آورد، رسول خدا دست برد و لقمه اي از آن در دهان نهاد، همه زهر بود. بزغاله بريان به زبان فصيح با رسول خدا به سخن آمد گفت يا رسول الله لا تاكلني فاني مسمومه. رسول همي آن لقمه را كه در دهان نهاده بود فرو برد، زهر در تن عزيز وي پراكند. خداي تعالي نظري به رحمت به وي نگريست، آن زهر را در تن او عرق گردانيد از وي بيرون تراويد و به سهولت بگذشت. رسول مر آن زن را گفت كه اين چرا كردي؟ گفت: آزمايش كردم تورا تا ملكي يا رسولي، اگر ملكي هلاك شوي تا خلقي از تو باز رهند و گر رسولي زهر تو را زيان نكند. رسول را از وي درگذشت. آن زن مسلمان گشت. از پس آن هر سالي كه بدان وقت رسيدي درد زهر در وي بخاستي، آخر مرگ رسول صلي الله عليه در آن بود. (همان، 2344-2343)

همه جزئيات اين اين صحنه به نمايشنامه هاي بازازی و لاله زاری مي ماند: عتیق می گوید آن زن یهودی، شرط تشخیص رسالت پیغمبر مکرّم را اثر کردن یا بی اثر بود سم و زهر موجود در طعام ایشان است. به گفته مردود عتیق، پيامبر و يارانش پس از زد و خوردي جانانه در جنگ خيبر، گرسنه و تشنه مي شوند و به زني از گروه دشمن، اعتماد كرده و براي تناول غذا، بي هيچ ملاحظه كاري به خانه وي مي روند. پيامبر، لقمه اي از گوشت بزغاله بر دهان مي گذارد. بزغاله بریان شده، برای پیش رفتن داستان، كمي دير به زبان می آید که یا رسول الله مرا نخور که مسموم هستم. پیامبر در جاي اعتنا به هشدار بزغاله، احتمالاً از شدت گرسنگي يا خوشمزگي طعام! لقمه را می بلعد و زهر در بدن وی اثر می کند. سپس خداوند به لطف و مرحمت خود، زهر را به صورت عرق از بدن نبی اسلام خارج می کند. زن یهودی نزد پیامبر اعتراف مي كند كه مي خواستم ببینم آيا زهر بر تو اثر مي كند و آيا حقيقتاً پيغمبر خدايي يا نه؟ پدر سوختگي عتیق، در پایان بحث او آشکار می شود که می گوید هر ساله در همان روز، اثر زهر، پیامبر را بیمار و رنجور مي كرده و در نهايت، او را می کشد! و در پرده نتیجه می گیرد که طبق شرط زن یهودی، رسالت پیغمبر باطل بوده است. چرا تاکنون هیچ صاحب درک و شعور سلیمی، از جمله خود مرحوم سعیدی سیرجانی، حتی نیم سطری پیرامون این همه لاطائلات که در این کتاب آمده، تذکر نداده است تا از همدستی و همنوایی با چنین اسلام سیتزانی مبرا بمانند؟

چون خبر وفات رسول عليه السلام به وي (مسيلمه كذاب) رسيد، گفت اكنون وقت من آمد كه مدينه را مهبط گيرم و دار نبوت گيرم و به مقام رسالت آنجا بنشينم، نماز را سه كنم، روزه به سه روز آورم، خمر حلال كنم، زنا حلال كنم. وي را صد هزار سوار بود همه را عرض كرد. در آن روزگار زني بود در آن ناحيت نام وي سجاح ساحره، وي نيز دعوي نبوت كردي، آهنگ به مسيلمه داد، با صد هزار سوار پيش وي رفت بر وي سلام نبوت كرد، وي را گفت: چيزي از آنچه بر تو وحي مي آيد بر من خوان. وي بر خواند كه: لا اقسم بهذا البلد، و انت مقيم بهذا البلد، حتي تكون ذا مال و ولد، و نخيل و عدد، الي آخر الابد، علي رغم من حسد. سجاح گفت: "اشهد انك نبي الله حقاً و رضيت بك زوجاً و زوجتك نفسي". چون به هم پيوستند مسيلمه موذن سجاح را بخواند و آن موذن از پيش گفتي اشهد ان سجاح نبيه الله. مسيلمه او را فرمود كه بانگ نماز با سه كم سه نماز را. (همان، 2364-2363)

داستان را بشنوید که چگونه عتیق اسرائیلی، روند و عرصه رسالت را به بازی می گیرد. یک مدعی پیامبری علم می کند که تصمیم می گیرد دینی آسان تر، که در آن شراب و زنا حلال باشد و در نماز و روزه سخت نمی گیرد به بازار بیاورد. پس پیامبر نو خود را به آیاتی سخت سست که ردیه کودکانه ای است بر تاکید غیر ممکن بودن تقلید از قرآن، مجهز می کند که به او اجازه می دهد در مدینه جولان دهد و مال و فرزند و نخلستان و سپاه فراوان صاحب شود و علی رغم رشک و حسد حسودان، تا ابد در آنجا بماند! سپس زنی ساحره و صاحب مال و اموال بسیار را به تایید و تصدیق و همراهی و همسری وی بر می گزیند تا هم به روایت ایمان آوردن خدیجه را که می گویند از متمولان مکه بوده، طعنه زده باشد و هم رسولش تنها و درمانده نماند! 

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 10:45 |

 

 

 نقد تفسير سورآبادی (۱۸)

 

فالقي عصاه فاذا هي ثعبان مبين: بيفكند موسي عصاي او را همي، آن عصا اژدهايي گشت هويدا، دهني باز كرده هشتاد ارش، بر خويشتن بگرديد ميان سراي فرعون همه سنگ مرمر بود بر هم دريد، بيست و چهار هزار حاجب بود فرعون را، هفت هزار را از ايشان زهره بچكيد، آنگه سر بر آورد و آهنگ به فرعون داد. فرعون چنان بترسيد كه هفتاد بار او را شكم فرو شد از بيم، بعد ما كه هر چهل روز يكبار او را حاجت افتادي به خلا، آنگه او را گفت: او را بگير يا موسي... (همان، 1726)

این لودگی بازاری عتیق در باره آيه ۳۷ سوره شعرا، تمسخر مطلق قرآن است. شرح مبسوط ديدار موسي و هارون با فرعون، به روايت يهوديان، در سفر خروج كتاب تورات ثبت شده و با ذكر قران در اين باره تفاوت هایی دارد. در سفر خروج، موسي فردي ترسو است و زباني الكن دارد که به رغم تسلي و ضمانت خداوند در ياري و همراهي او، تن به امر خداوند نمي سپارد و درخواست مي كند برادرش هارون مامور ابلاغ فرامين الهي باشد. بنا بر روایت قران، آنگاه که خداوند به موسی امر می فرماید به دربار فرعون برود، موسی در آن که این رسالت را از عهده بر آید تردید دارد و طلب می کند که برادرش هارون نیز همراه و یاور او باشد. از خداوند می خواهد به او سعه صدر بدهد، کار را بر او آسان بگیرد، گیر و گرفت زبانش را برطرف و کلامش را نافذ کند. استدعای موسی، احلل عقده من لسانی، را کسانی منطبق با همان لکنت زبان منسوب به موسی می دانند. پیش تر، عتیق در تفسیر خود آورده که موسی در کودکی، ریش فرعون را کشیده و فرعون بر او خشم گرفته است. اطرافیان، میانجی گری می کنند که این کودک ناپخته، قدرت تمییز ندارد و برای اثبات این مطلب او را به آتش می آزمایند. موسی نافهمی می کند، زبانه آتش را به دست می گیرد و در دهانش می گذارد. البته به عقیده ی عتیق، این تنبیهی از جانب خداوند بوده چرا که یک بار موسی در خردسالی، فرعون را پدر خطاب کرده بود! این داستان، خالی از ایراد نیست اما قصد ورود به آن را ندارم، چه در اصل موضوع، تاثیری ندارد. باری، در آیات دهم تا سیزدهم سوره شعرا، بار دیگر ماجرای گفتگوی موسی و خداوند تکرار می شود. موسی عرض می کند: پروردگارا می ترسم مرا تکذیب کنند، دل تنگ شوم و زبانم گویا نباشد، پس هارون را بفرست. شاید منظور موسی علیه السلام، دقیقا اشاره به لکنت زبانی که علتش را عتیق برشمرد، نیست و فقط دعایی برای افزایش تاثیر کلام و موفقیت در رسالت بوده است. در موارد متعدد، از جمله در دربار فرعون و در مراحل بعدي، يعني در هنگام نزول بلاهاي ده گانه كه البته در قران، با صراحت و جزئیاتی که در تورات آمده، ثبت نشده، عصاي هارون چاره گشایی می کند و موسي از همان ابتداي رسالت، نقشي منفعل و محدود به واسطه گري ميان خدا و بندگان دارد و جايگاه هارون در اين ماموريت، جدي تر و كاربردي تر از موسي است. حالا که عتیق، روایت قران را دقیقا منطبق با تورات نمی بیند، موضوع را به ابتذال و مضحكه مي كشاند كه اگر عصاي موسي در كار بوده، حتماً فرعون هم، به شمارش دقیق عتیق، هفتاد بار خود را خراب كرده است!

فاوحينا الي موسي ان اضرب بعصاك البحر آنگه وحي كرديم به موسي كه بزن عصاي تو را بر دريا فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم بزد بشكافت و ببود هر پاره اي چون كوه بزرگ، دوازده راه پديد آمد از كنار تا كنار دريا دوازده سبط بني اسرائيل را.... محمد هيصم گفتي رحمه الله: معجزه مصطفي در انشقاق قمر، مه از معجزه موسي بود در انفلاق بحر، زيرا كه بحر در جنب بدر اندك بود، و نيز موسي به دريا رسيد تا عصا بر آن زد و مصطفي به پانصد ساله راه بود از بدر كه بدان اشارت كرد آن باز شكافت، و نيز شرف فلق بحر موسي با مصطفي گشت زيرا كه به نام او بشكافت كه تا ده بار بر مصطفي صلوات نفرستاد دريا نشكافت. (همان،1732)

و اما اين بار كه نص قران با نقل تورات درباره شكافته شدن دريا به امر خدا و به اشاره ی عصاي موسي علیه السلام منطبق شده، عتيق، سازي ديگر مي زند و برای حفظ ارجحیت هارون، به بهانه ی مقايسه و تجليل از معجزه ی به تائید قران نرسيده ی شق القمر منسوب به نبی اسلام، حد و منزلت معجزه موسي را تنزل می دهد! حال آن كه مي دانيم به استناد معتبر قران، نبي مكرم اسلام، هرگز معجزه اي جز قران مجيد نداشته و نياورده است.

و برزت الجحيم للغاوين. و بيرون آرند و پديد آرند دوزخ مر بي راهان را. ابن عباس گويد روز قيامت خداي تعالي هفتاد هزار صف از فريشتگان بفرستد به آوردن دوزخ هر صفي هزار بار چند همه پريان و آدميان تا آن را مي كشند از زير هفتم زمين به مهارهاي آن و سلسلهاي آن و دوزخ را چهار پاي است غلاظ شداد، طول هر قايمه هزار ساله راه و آن را سي هزار سر است در هر سري سي هزار دهن، در هر دهني سي هزار ضرس، هر ضرسي چون كوه احد سي هزار بار، هر دهني را دو لب هر لبي چندانكه از كنار تا كنار جهان، در هر لبي ماهاري و زنجيري، هر زنجيري هفتاد هزار حلقه، هر حلقه اي به دست هفتاد هزار فريشته، هر فريشته اي را چندان قوت كه گر خداي تعالي او را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را در دهن اوكند بر وي آسان تر از آن آيد كه يكي از ما عدسي با دهن اوكند. (همان، 1737)

صحنه اي شلوغ و پر طمطراق كه بيش تر به خالي بندي هاي اكشن هاليوودي مي ماند! آنچه درباره بهشت و دوزخ دریافته و مي دانيم، از اشارات مختصری كه ذكر آن در قران مجيد آمده، فراتر نمي رود. در آيات هشدار دهنده قران، براي توصيف پديده هايي از قبيل بهشت و دوزخ و قيامت كه هنوز ادراک بشري در اشراف کامل آن قاصر است، از تركيبات و اصطلاحات و توضيحاتي استفاده شده كه فهم آن به راحتي بر بشر ميسر نيست و توصيفات اصلي و اساسي آن، معمولاً با لفظ و ما ادراک همراه است و تذكر موكد دارد كه فهم آن بيرون از حد بشر اين جهاني است و هر آنچه تا کنون در این باره گفته اند همگی ساخته و پرداخته اذهانی است که از هر گوشه ناشناخته و به تجربه در نیامده آیات قران، دستاویزی برای اغتشاش اندیشه و ایجاد وحشت و انزجار در میان مطالعه کنندگان کتاب خدا فراهم کنند که هیچ کدام منشا و مدرک مستدل الهی ندارد. اما شروح و توضيحات دقیق و حيرت آوري که عتیق جا به جا و از جمله ضمن تفسير این آیه، از جهنم و انواع عذاب و ابعاد و اندازه طول و عرض و ارتفاع دوزخ و سوراخ و سمبه هاي آن می آورد، آدمی را به شک می اندازد که نكند این عتیق نيشابوري خود از جهنم آمده كه تا اين اندازه به جزئيات و زير و بم آن مسلط و آگاه است؟!!

قل لا يعلم من في السموات و الارض الغيب الا الله بگو يا محمد كه نداند كس در آسمانها و زمين ناپيدا مگر يك خداي. سوال: اي نه قيامت غيب است و ما آن را مي دانيم، همچنين بهشت و دوزخ و ملايكتان و عرش و كرسي و لوح و قلم همه غيب است و ما مي دانيم، خداي را فريشته اي است كه گر خداي او را گويد بگو تا هفت آسمان و هفت زمين به ذره چند است بگويد. پس چرا گفت لا يعلم من في السموات و الارض الغيب الا الله؟ جواب گفته اند معناه لا يعلم الغيب بلا دليل الا الله، و گفته اند معناه لا يعلم الغيب بلا معلم الا الله... (همان، 1786) 

شرح گفتگوي پيامبر اسلام با كافران ناباور به روز جزا، در آيات سوره نمل آمده و خداوند، به تاكيد فعل امر قل، به رسول اکرم امر مي فرمايد احاطه ی انحصاری ذات مقدس الله، نسبت به عالم غیب را به ياد كافران بياورد. لكن عتيق در اين باره سوالي مطرح مي كند و مسايلي را از مصاديق علم غيب مي شمارد كه حتي از عهده قانع نمودن ذهن عقب ماندگان از قافله فهم نص قران نيز بر نمي آيد! در ادامه آيه، خداوند متعال به ياد منكران روز حساب مي آورد كه هرگز كسي جز او در آسمان ها و زمين از ساعت وقوع قيامت آگاه نيست. عتيق نيشابوري بر آن است كه انحصار علم غيب خداوند را در هم بشكند و آدمياني را كه از سوي پروردگار صاحب عدالت، از حقیقت حساب كشي در روز قيامت و بهشت و دوزخ و لوح و قلم آگاه شده اند و نيز پريان و فرشتگاني كه عدد ذرات زمين و آسمان را مي دانند و هزاران دون خداوند را با او در علم غيب شريك گرداند. اما آنچه در حيطه علم غيب مي گنجد، علم و احاطه به چيستي و چگونگي و حدوث و ساعت و علت آنهاست كه هرگز جز خداوند داناي اسرار، كسي را بدان راه نبوده و نخواهد بود. قطعيت اين انحصار را به چند نمونه در آيات تاکیدی مربوط به گفتگوي فرستاده خداوند با كافران و منافقان و اهل كتاب خوانده ايم كه مي فرمايد بگو علم غيب ندارم و خزائن الهي نزد من نيست و عجيب كه عبرت نگرفته ايم! 

و يقولون متي هذا الفتح ان كنتم صادقين و مي گويند كافران مكه كي خواهد بود اين گشادن مكه اگر هستيد راستگويان. و آن آن بودي كه ياران رسول چون در جفاهاي اهل مكه درماندندي گفتندي: باشيد تا روز فتح مكه مكافات شما باز كنيم. اهل مكه به خندستاني مي گفتندي: متي هذا الفتح، هين كي خواهد بود اين فتح مكه. (همان، 1932)

درك اين آيه مستلزم رجوع به آيات متقدم سوره است. در آیات 23 تا انتهای سوره سجده، سخن در باب آیات و نشانه هايي است كه براي هدايت بنی اسرائیل بر ايشان عرضه شده، لکن آنها اختلاف کرده و سر پيچده و ايمان نياورده اند. پس خداوند حساب ايشان را به قيامت كه پرده از برابر ديدگان و فهم و شعور بشر كنار مي رود و حقايق آشكار خواهد شد، موكول مي كند. بني اسراييل، لجوجانه موقع آن را مي پرسند. خداوند به پیامبر امر می فرماید بگو در آن روز فتح- روز قیامت - که البته ایمان آوردن در آن هنگام برای کافران سودی ندارد. عتيق به قصد به انحراف كشيدن ذهن مطالعه كنندگان قران و سند تراشی جعلی ديگري بر وقوع جنگ و خونريزي و شمشير كشي در صدر اسلام، اشاره ی آشكار به قیامت را كه در اين آيات از آن ياد شده به دلخواه و اقتضاي قومي خود به ماجراي فتح مکه و گفتگوی میان پیامبر و کافران مکه تغییر مسیر می دهد.

قل ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين: بگو يا محمد گر خداي نكوكار را فرزند بودي من بودمي اول پرستندگان. سوال: اي رسول خداي روا داشتی که خدای را فرزند بودي تا او را پرستيدي تا اين مي گفت؟ جواب گفته اند معناه ما كان للرحمن ولد فانا اول العابدين يعني اول الموحدين. و گفته اند معناه: اگر شما مي گوييد كه خداي را فرزند است من باري نگويم لا بل كه من اول پرستندگانم خداي را به يگانگي. (همان،2279)

خداوند رحمان، در آيه 81 سوره زخرف، چنان که معمول قران است، به ظرافت، بيراه گويي کافران راجع به فرزند داشتن خداوند سبحان را به سخره گرفته و بیانی شیرین در رسوایی ادعای آنها دارد که به پیامبر می فرماید بگو اگر خداوند رحمن را فرزندی بود، پس من هم نخستین خدا پرست عالم بوده ام! روشن تر از روز است که محمد صلی الله علیه، نخستین عابد و یگانه پرست نبوده و قصص قران، یکتا پرستانی چون ابراهیم برگزیده خداوند، و مریم (س) و بسیاری دیگر را معرفی کرده است. بدیهی است عتیق می داند که پیامبر با اسامی و سرگذشت ایشان آشنا بوده، اما هدف او از به بیراهه زدن خود و تفسیر  و تعبیر این گفتگوی ملیح، همان است که بگوید محمد نبی که می دانسته نخستین یکتا پرست نبوده است، در لفافه به فرزند داشتن خداوند منزه، اعتقاد دارد!

 (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 10:54 |

 

نقد تفسير سورآبادی (17)

 

الزانيه و الزاني فاجلدوا كل واحد منهما مائه جلده: زن زنا كننده و مرد زنا كننده را بزنيد هر يكي را از ايشان صد چوب زخم. اما حد زنا به سه حال بگشته است: در اول اسلام گر مردي با زني زنا كردي و بكر بودندي عقوبت ايشان آن بودي كه ايشان را ملامت كردندي تا آن وقت كه توبه ايشان معلوم گشتي. و گر ثيب بودندي حبس كردندي ايشان را. از پس آن امر آمد كه بكر را حبس كنيد سالي و صد چوب بزنيد و ثيب را صد چوب بزنيد چنانكه در اين آيت است و ثيب را رجم كنيد چنانكه در اخبار است: الشيخ و الشيخه اذا زنيا فارجموهما البته. سوال: چون خداي تعالي حد زاني را اين نهاد مطلقاً مائه جلده، چرا بدين حكم نكنيد، بر زناي طفل و زناي مجنون و زناي ثيب اين حكم نيست. جواب گوييم هر چند خداي تعالي حد زاني مطلقاً اين نهاد لكن صاحب شرع پديد كرد كه اين حكم كدام زاني است و قبول قول او واجب است، چنانكه قبول قول خداي واجب است. (همان، 1660- 1659)

 

از همین جا مبداء و پایه گذاران آن انحراف را شناسایی می کنیم که حکم صاحب شرع را با حکم خداوندی یکی می گیرند. عتیق می پرسد اگر حکم زانی و زانیه در کتاب خدا معلوم است، پس چرا به آن عمل نمی شود و کار را به رجم می کشانند و خود در مقام دفاع از فقه و لزوم عمل به آن تا اندازه ای صریح است که نظر و ضمیمه ی صاحب رساله را با متن مستقیم آیه برابر می گیرد!!! در عین حال تقسیم بندی او بر انواع زنا و عقوبت های مترتب بر هر کدام نیز ساخته های ذهن و کوشش او برای منطبق کردن جزای زنا با قوانین تورات است. در مرتبه ی سوم عتیق و بدون ارائه ی مستندی، از طریق این تفسیر که نباید عمری قدیم تر از دو سده پیش تر داشته باشد، وجود انواع مجازات برای زنا را امری مقرر از بدو اسلام می داند تا به کمال قانع شویم که در پس هر جمله ای از تفسیر او صد منظور پلید یهودانه خفته است. وي با بیان تنوع در این مجازات تلقین می کند که رجم و سنگسار تا به روزگار او، يعني به ظاهر اواخر قرن پنجم هجري بنا بر امر و صلاحديد صاحبان شرع، در جامعه اسلامي رواج داشته و از اين طريق بستري فراهم مي كند تا برای رجم، علی رغم فرمان صریح قرآن پيشينه و بنيان اسلامي بسازد و لازم الاجرا بداند. در باب حکم زنا در اسلام، در مجالس و محافل و مقالات بسیار سخن گفته شده و اینجا و آنجا شاهد اجراي حكم رجم و سنگسار زنان و مردان زناکاریم، اما قران بليغ، هر چند در كراهت و مذمت زنا صریح است، اما به یقین مجازات رجم را برای آن مقرر نکرده، تا چنان چه در آیات مکرر آمده، اصل کلی اعتماد به انسان و تربیت او، با آسان گیری و گذشت و توسل به توبه، در همه حال اعمال شده باشد. امثال عتیق که این مراحم خداوند مربی و این اصل جاذب مرحمت و مسامحه در اسلام را نمی پسندند و موجب تعطیل دکان خویش می بینند، به هر نحو در ابطال دستورات روشن آیات قرآن و آوردن خدشه بر آن کوشیده اند، تا بتوانند از هر راه ممکن چهره ی اسلام را خونین بنمایانند. 

يهود، قيد و التزام مطلق به سنگسار و رجم زناكاران دارد. اصرار عتيق، كه نماينده تعاليم توراتي است براي به حاشيه راندن آسان گیری قران و تمایل او به تداوم حکم سخت گیرانه تورات است و منظو ر خود را در لزوم تبعیت از حکم فقیه می بیند و حکم او را همسان نظر قرآن می شمارد! بر اساس آنچه در سوره نور درباره زناکاران و مجازات آنها آمده، زن یا مردی که از راه زنا همبستری می کند، مستحق صد ضربه تازیانه و لایق همسر گزینی در میان دیگر زنا کاران است: زن زناکار با مرد زناکار و مرد زناکار با زن زناکار. آیا اگر قرآن مجید، زن و مرد زناکار را مستحق و محکوم به مرگ می دانست، کسی می ماند که با زناکار دیگری ازدواج کند!!! هر کس كه اندک بهره از فهم زبان عرب داشته باشد می تواند به آیات ابتدایی سوره نور مراجعه کند و بي واسطه حكم قران را دريابد.

مي توان گفت که دسته بندی انواع زنا و صدور حکم رجم بر زانی و زانیه، مخالفت آشکار با بیان قرآن و اجرای آن ارتکاب به قتل نفس است. در قرآن به جز چند مورد خاص چون فساد بر زمین، امر به قتل نیامده و قتل نفس بی دلیل و عامدانه موجب خشم و ناخشنودی خداوند عزوجل و مستوجب عذاب است. خلاف آن چه مخالفان اسلام و كباده كشان كنيسه سعي در مخفي نگه داشتن آن دارند، حکم رجم و قتل، حکم جاری و ساری اکید در تورات است. مثلاً در سفر خروج، بخش مربوط به قوانین مجازات مجرمین چنین آمده است:

~ اگر کسی انسانی را طوری بزند که منجر به مرگ وی گردد، او نیز باید کشته شود. } (21:12)

~ هر که پدر و مادرش را بزند، باید کشته شود. } (21:15)

~ هرکس انسانی را بدزدد، خواه او را به غلامی فروخته و خواه نفروخته، باید کشته شود. } (21:16)

~ اگر گاوی به مرد یا زنی شاخ بزند و او را بکشد، آن گاو باید سنگسار شود....} (21:28)

 

قوانین اخلاقی و دینی:

~ زنی که جادوگری می کند باید کشته شود. } (22:18)

~ هر انسانی که با حیوان نزدیکی کند باید کشته شود. } (22:19)

 

لاویان، مجازات گناهان

~ هرکس چه اسرائیلی باشد چه غریبی که در میان شما ساکن است، اگر بچه خود را برای بت مولک قربانی کند، قوم اسرائیل باید او را سنگسار کنند. } (20:2)

~ کسی که پدر یا مادرش را نفرین کند باید کشته شود. } (20:9)

~ اگر فردی با همسر شخص دیگری زنا کند، مرد و زن هر دو باید کشته شوند.} (20:10)

~ اگر مردی با زن پدر خود همبستر شود به پدر خود بی احترامی کرده، پس آن مرد و زن باید کشته شوند.} (20:11)

~ اگر مردی با عروس خود همبستر شود، هر دو باید کشته شوند.} (20:12)

~ اگر دو مرد با هم نزدیکی کنند، عمل قبیحی انجام داده اند و باید کشته شوند. } (20:13)

~ اگر مردی با حیوانی نزدیکی کند، آن مرد و حیوان باید کشته شوند. } (20:15)

 

سفر تثنیه، قوانین جنگ

~ هنگامی که خداوند، خدایتان آن شهر را به شما داد، همه مردان آن را از بین ببرید.} (20:13)

~ در شهرهای داخل مرزهای سرزمین موعود، هیچکس را نباید زنده بگذارید.} (20:16)

 

پسر سرکش

اگر مردی پسر لجوج و سرکشی داشته باشد که با وجود تنبیهات مکرر والدین، از ایشان اطاعت نکند، باید پدر و مادرش او را نزد ریش سفیدان شهر ببرند و بگویند: ~ این پسر ما لجوج و سرکش است، حرف ما را گوش نمی کند و به ولخرجی و میگساری می پردازد.} آنگاه اهالی شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد. } (21:18)

 

قوانین مربوط به ازدواج

~ اگر اتهامات مرد حقیقت داشته و زن هنگام ازدواج باکره نبوده است، ریش سفیدان دختر را به در خانه پدرش ببرند و مردان شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد. } (21 و 22:20)

~ اگر مردی در حال ارتکاب زنا با زن شوهرداری دیده شود، هم آن مرد و هم آن زن باید کشته شوند.} (22:22)

~ اگر دختری که نامزد شده در داخل دیوارهای شهر توسط مردی اغوا گردد، باید هم دختر و مرد را از دروازه شهر بیرون برده، سنگسار کنند تا بمیرند...} (24 و 22:23)

 

گزیده ای به تصادف از متن تورات آوردم که معلوم شود قتل و رجم و کشتار، پایه و اساس رفتار جهودان است که به هر بهانه ای به حق یا ناحق دست به خون آلوده می کنند و اشتهای سیری ناپذیر قتل عام و قتل نفسشان را در تاريخ خوانده و به روزگار خويش ديده ايم! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 15:0 |

 

 نقد تفسیر سور آبادی (۱۶)

 

فاذا قرات القران فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم. ... شان نزول این آیت آن بودی که پیغامبر علیه السلام را سهوی افتاد در میان قران خواندن. و آن آن بودی که روزی بر در کعبه سوره والنجم می خواند و کافران مکه حاضر بودند. چون فازان آیت رسید که افرایتم اللات و العزی و مناه الثالثه الاخری، بر زبان وی برفت: تلک الغرانیق العلی، منها شفاعه ترتجی

لات و عزی و منات آنچنان بزرگوار باشند که به شفاعت ایشان امید باید داشت، بر سبیل انکار و استخفاف بدیشان. کافران مکه آن بشنیدند در غلط افتادند پنداشتند محمد آن سخن به حقیقت گفت و خدایگان ما را بستود. و بدان شادی ها کردند. چون سوره به پایان رسید پیغامبر علیه السلام روی در کعبه کرد و خدای را سجود کرد سجده تلاوت و در کعبه گشاده بود و سیصد و شصت بت در آنجا نهاده، کافران نیز بر متابعت رسول سجود کردند، پنداشتند که محمد با دین ما آمد که خدایان ما را سجود کرد و ایشان را بستود. ..... جبرئیل آمد گفت" یا محمد، آن چه سخن بود که تو گفتی که خلق از آن در غلط افتادند؟" یعنی آن که تلک الغرانیق العلی منها شفاعه ترتجی. رسول گفت" ای آن می نبایست گفت؟" جبرئیل گفت" نه که آن دیو در افکند." و گفته اند که آن سخن خود دیو در زبان رسول افکند تا خلق را از آن در غلط افکند. و گفته اند آن سخن رسول از خود گفت بر سبیل انکار و لکن دیو مستمعان را در غلط افکند. رسول از آن سخن اندوهگین شد. خداي عزوجل اين آيت فرستاد كه و ماارسلناك من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمني القي الشيطان في امنيته الايه. رسول را بدان تسليت كرد. رسول گفت" يا جبرئيل، گر پس از اين، قران خوانم ديو همين كند- يعني تغليط- من چه كنم؟ خداي تعالي اين آيت را بفرستاد كه فاذا قرات القران فاستعذ بالله، الايه. (همان، ۱۳۱۷)

ایجاد ظن افزودن مطلب بر آیات الهی و مخدوش کردن رسالت پیامبر، هدف اصلی این به اصطلاح تفسیر است که عتیق برابر معمول با استعانت از داستان درهمی به نام شان نزول، در پي انتشار آن است. او با سرودن الفاظ بی اعتباری از خویش، بر وزن دیگر آیات سوره ی نجم، در عین حال به رد ناممکن بودن تقلید از کلام قرآن پرداخته و این همه حیله گری را در پوسته ی داستانی پیچیده است با اتکاء به آیاتی دیگر از سوره ی حج، تا بدین شگرد امکان وقوع چنین ماجرایی در بازافزایی آیات قرآن از زبان پیامبر را تقویت کرده باشد. در این جا بحث درباره بی ارتباطی این آیات با یکدیگر ضرورت ندارد، زیرا که اصولا چنان افزایشی مگر در قصه ی عتیق صورت نگرفته تا آیه ای در توضیح آن صادر شود، بل اشاره به این مطلب کلی است که مگر عتیق در هنگام نزول آیات مورد اشاره از سوره ی نجم، در میان کافران و یا در حضور پیامبر بوده  که چنین شرح و شهادتی می دهد تا به طور کلی دریابیم كه مقوله ی شان نزول، افتتاح دکه ای دو نبش از باب رونق کسب و کار ایجاد اغتشاش در ذهن مسلمین بوده است.

قالت اني اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا: گفت من بازداشت خواهم و پنه گيرم به خدا از تو اگر پرهيز كاري. سوال: استعاذت به خداي از بد بايد نه از تقي، چرا گفت ان كنت تقياً؟ ... و گفته اند مردي بود در آن روزگار بد مردي، وي را به لقب تقي گفتندي. مريم پنداشت كه آن برنا او است زيرا گفت ان كنت تقياً. (همان، 1469)

 

خداپرستی و پاکدامنی مریم (س) و معجزه ولادت عیسی (ع) در قرآن قویم، مكرر آمده و مومنان، تردیدی در این باره ندارند. اما عتیق، هر بار به آیات مربوطه می رسد زبان به هزالی و شایعه سازی می گرداند و مي كوشد چهره عفيف مريم را كه به تائيد مطلق الهي رسيده است مخدوش سازد. این بار بازگويي مکالمه میان مریم و فرستاده شريف خداوند را دستمایه داستان سازی بی سابقه ای می کند. صفت تقی را که در شرح این گفتگو آمده و در لسان عرب به معنی کسی است که رفتار و کردارش مطابق راه الهی باشد، به تمسخر، لقب مرد بدکار و متجاوزی می گويد که در شرارت و بدكاري شهره بوده و تظاهر مي كند مريم از او به خدا پناه مي برد. در كلام عتيق بويي از اعتقاد و التزام او به برگزيدگي مريم، بهترين زنان عالم، نيست. برعكس، با باز كردن پاي مرد بدكار و هرزه اي به خلوت او، گزينه ديگري براي شناسايي پدر عيسي عليه السلام و اثبات خطاكاري مريم سلام الله عليها معرفي مي كند.

 

قال رب اشرح لي صدري و يسر لي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي .... و باز گشاي گرهي از زبان من تا دريابند سخن من سوال: آيا موسي بسته زبان بود تا مي گفت و احلل عقده من لساني؟ ... و گفته اند آن از آن گفت كه در زبان موسي بستگي بود از آن وقت كه آتش بر زبان نهاد، و آن آن بود كه در كودكي كه در خانه فرعون بود وقتي فرعون او را بر گرفت، موسي دو دست به ريش فرعون زد و آن ريشي بود همه به جواهر و يواقيت بافته، آن را فرو كند. فرعون خشم گرفت او را بر زمين زد گفت:" من همي گفتم كه وي دشمن بچه است اين را ببايد بكشت." ايسيه گفت: اي بخت دو ساله كودكي چه داند كه چه مي كند، وي آن از ناداني كرد. فرعون گفت: لا، بل او كه وي اين به قصد كرد. ايسيه گفت: تجربه كن تا بداني كه نه به قصد كرد. بفرمود تا طشتي سنجد و طشتي اخگر بياوردند در پيش موسي بنهادند تا موسي دست فرا كدام كند. موسي خواست كه دست فرا سنجد كند جبرئيل فرود آمد و دست وي را سوي اخگر برد تا اخگر آتش بر گرفت و در دهان نهاد زبان وي يسوخت، بخوژيد. فرعون را دل بر وي بسوخت وي را بنواخت، از آن وقت باز بستگي در زبان موسي بود تا آن وقت كه گفت و احلل عقده من لساني.... (همان، 1515- 1514)

 

چنان که از سراسر کتاب تفسیر عتیق بر می آید، ظاهرا امورات او بدون داستان سرایی نمی گذشته است. آن طور که از آيات 25 تا 30 سوره طه بر می آید پس از دعوت موسی به تکالیف الهي و مأموریت حضور نزد فرعون و دعوت از او به پرستش خدای یگانه، از خداوند سعه صدر و آسانی در کار و قدرت بیان و کلام نافذ و همراهی برادرش هارون را در اجراي اين مسئوليت تقاضا می کند. اما عتیق به گمان من با ساختن این داستان کودکانه غیرت موسوی خود را به کار می اندازد، آن عقده ی لسانی را عارضی توضیح می دهد تا موسای پیامبر را خلاف دعای قرآنی ذاتا فصیح در بیان بشناساند. (ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 21:30 |

شيرجه در مرداب تاويل (3)

 

 

ديده اي كساني را كه بهره اي از كتاب آسماني دارند ولي چون از آنها دعوت شود كتاب خدا را ميان خود داور قرار دهند، سر مي پيچند و روي می گردانند. (23 ، آل عمران)

 

ابطحي، كه برای کسب مجوز تبلغ قوم گرايی منحط خود، حتی از تحريف و تبديل معاني آيات قران نيز ابا نمي کند، در كتاب «ايرانيان در قران و روايات» هر کجا که متن قرآن مبين را، حتی با تبديل و تاويل، با علائق خود همآهنگ نمی بيند به رواياتی رو مي آورد که صحت و اعتبار آنها بر کسی آشکار نيست. در اين جا نيز روال گزينش او بيان عنايت بي حساب خدا و پيامبر (ص) نسبت به ايرانيان و سمبل ساختگی آنها در کنار پيامبر، يعنی سلمان و نيز تاييد و امضای تجاوزکاری و جنگ طلبي اعراب و مظلوميت ايرانيان از سوی پيامبر «رحمت للعالمين» است! او که مي داند پاسخ گويی به اين گونه تهمت ها بر خدا و قرآن و رسول اکرم، در اين و آن جهان، بسيار دشوار و سنگين است، غالبا به طور مستقيم و به قلم و لسان شخص خويش مطلبی نمي آورد و منظور خود را در متون و رواياتی می پيچد که به قدر پشت ناخني اعتبار عقلي و منطقي ندارد و صورت سفارشي و بازاري آنها كاملاً مشهود است.

 

پيامبر (ص) گاهي به فارسي سخن مي گفت... اين شيوه نيز نشانه اشتياق او به جلب عواطف فارسي زبانان است. (ابطحي، ايرانيان در قران و روايات، 66- 65 )

 

بی توجه به اين نکته اصلی که در حال حاضر نمي توان اثبات کرد پيش از قرن چهارم هجری هم زبان کاربردی فارسی در جريان بوده است، روايت فوق در تضاد آشكار با روال معمول قران قرار مي گيرد كه بارها و از جمله در آيات 110 – 107 سوره انبياء متذکر مي شود که:

 

تو جز فرستاده و رحمتي براي جهانيان نيستي. بگو به من وحي مي شود كه خداي شما خداي يكتا و يگانه است. آيا به او ايمان مي آوريد؟ اگر روي گردانيدند بگو بر تمام شما به يك اندازه حجت را تمام كردم و نمي دانم انجام آنچه وعده داد شده نزديك است يا دور.

 

اين آيات تنها نمونه اي از آن تذکر است كه پيامبر اجازه تلقين عقايد و تمايلات شخصی، در اجرا و ابلاغ رسالتش را نداشته، مجری محض فرامين الهی بوده و در ازاي كفر و ايمان و نيک و بد و تسليم و سرکشی مردم كم ترين مسئوليتي نداشته است. به تكرار و تصريح در قران آمده كه خوان نعمت و هدايت الهي گسترده است و هر بني بشري متناسب با ظرفيت و لياقت خود، سهم خويش مي گيرد. چه تمام اهل زمين به هدايت الهي در آويزند و چه تمام آن ها از حقيقت روي بتابند خللي در سنت الهي پيش نمي آيد و خرده اي بر پيامبر وارد نخواهد بود. پس روشن است خدا يا پيامبر والا مرتبه اسلام، نيازي به باج دهي يا دلجويي از شخص يا قوم خاصي ندارند. هر كس به هدايت الهي در آويزد به ريسمان محكمي آويخته كه نا گسستني است و هر كس از حقيقت روي بگرداند به خويشتن ستم كرده است. آيا ابطحي كه خود را مجاز به تفسير و توضيح و در واقع امر مقابله با آيات قران مي داند هرگز به اين تاکيدات قرآنی بر نخورده است که به چنين گزينشهايی در روايات مجهول دست می زند؟!!

 

امام علي در دفاع از ايرانيان فرمود: اين عرب هاي شكم گنده در بستر نرم استراحت مي كنند ولي آن ايرانيان در روزهاي گرم به خاطر خدا تلاش مي نمايند. (همان، 72 )

 

آيا اين دشنام آشکار، ترجمان كينه و تنفر عميق و بي پايه امثال ابطحي نيست كه بر زبان امام علي (ع) قرار مي دهند! استناد ابطحي به نظير چنين رواياتي از آغاز، مسير و مقصد قوم گرايانه او را روشن مي کند. اگر كسي  حتي از سر ارادت به منش و سيره امام علي، اتهام بد زباني به ايشان را نپذيرد چه گونه ابطحی به اثبات ايرانيگری منسوب به امام بزرگوار موفق مي شود؟

توسل ديگر ابطحی به آيات قرآن برای پوشش الهی دادن به قوم گرايی منحط خود، عرضه آيات ۱۹۸ و ۱۹۹ سوره مبارکه شعراء است:  

 

و لو نزلناه علي بعض الاعجمين * فقراه عليهم ما كانوا به مومنين.

هر گاه ما اين قران را بر بعضي از مردم عجم (غير عرب) نازل مي كرديم، و پيامبر اين آيات را براي آنها به زبان تازي (اعراب) مي خواند، آنها هرگز به قران ايمان نمي آوردند.

در حديثي آمده كه امام صادق فرمود: اگر قرآن بر عجم نازل می شد، عرب به آن ايمان نمي آورد ولي قرآن برعرب نازل شد، عجم به آن ايمان آورد که براي عجم فضيلتي است. (همان، 55 –54)

 

همان جايگزين کردن لفظ بی معنا و مسند «تازی» به جای «عرب» ما را به ريشه های پوسيده اين مفاخرات مي رساند و براي اطلاع از منظور و مفهوم دو آيه فوق و دست بردگی مستقيم ابطحی در کلام خدا، لازم است به آيات مقدم بر آنها رجوع كنيم، که چنين آمده است:

 

همانا پروردگار جهانيان به واسطه روح الامين قران را بر قلب تو نازل كرد تا از بيم دهندگان باشي. زبان آن عربی فصيح و گوياست، مطلبی که در كتب آسماني پيشين ذکر است. آيا اين آگاهی قبلی علماي بني اسرائيل برای آنان نشانه نيست؟ پس  اگر قران را بر غير عرب كه زبان فصيح ندارند نازل كرده بوديم و بر آنها خوانده می شد، به آن ايمان نمي آوردند.

 

اين آيات گواهی محکمی بر چند شرح است که در ميان آنها منظور ابطحی پيدا نمي شود. خداوند مي فرمايد اگر ما اين قرآن را با زبان فصيح عرب بر تو نازل کرديم، از آن است که با نشانه های مندرج در کتاب های پيشين تطبيق کند و آسان تر پذيرفته شود. چرا که اگر با زبان غير فصيح ديگری مي فرستاديم، به آن ايمان نمي آوردند. اين آيات به اين کار مهم مي آيد که دريابيم مژده ظهور پيامبر خاتم با نشانه نزول قرآن با زبان فصيح عرب در کتب عهد عتيق بوده است، اما قوم گرايی متعصبانه ابطحي با ابداع معاني دور از ذهن و با افزودن جمله معترضه اگر پيامبر اين آيات را براي آنها به زبان تازي اعراب مي خواند، و انتقال مرجع ضمير متصل هم در كلمه عليهم به اعراب، اهميت اين آيات اصلی را تا حد علائق قوم گرايانه خود ساقط کرده است. آيا چنين روشی در برخورد با آيات اصلی قرآن، که رسوا کننده نيات قوم گرايانه ديگری در نزد يهوديان است، از سوی امثال ابطحی را به چه تعبير کنيم؟ و آيا اين آيات سليس معلوم نمي کند که کتابهای آسمانی در ارتفاع مدارج پيامبران و دوران بندی امور هدايت انسان صريح و بی پرده است و پيش کشيدن چنين تفاسير و مفاهيم قوم گرايانه به انحراف بردن فهم عمومی در اين باره نيست که کتب عهد عتيق نيز مژده ظهور پيامبر اکرم را در خود داشته است؟

 

خداوند ما را به راه راست هدايت كند تا در زمره معاندان و گمراهان نباشيم. ان شاء الله.

  

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:54 |
 

پرانتز (۲)

شيرجه در مرداب تاويل (2)

 

 

ابطحی در «ايرانيان در قرآن و روايات» به دنبال آن است که کتاب خدا و سيرت پيامبر را بر درخواست های قوم پرستانه خود شاهد بگيرد و بي اعتنا به صراحت و تاکيد مكرر درنص مستقيم و مبارک قرآن، ميکوشد حتي با حذف و حک و ابداع، كلام الهی را به سمت دشمنی و يا دوستی مخصوص با اين و آن بگرداند و به چاه ويلی در غلطيده است که خلاص از آن، مگر به توبه ميسر نيست. وي از تغيير صورت بی طرف و تبديل منطق قرآن ابايي ندارد و هرگاه در انتقال منظور خود در می ماند، به روايات و احادیثی متوسل مي شود که اثبات ارزش اسنادی آن، دشوار و بلکه ناممکن است. ويژگی کار ابطحی در آن است که اگر باستان پرستان ديگر را پر و بال ورود به آسمان پهناور قرآن نيست و به باور کتيبه و کاسه طلا و کتاب های کهنه غالبا نوساخته و مجعول، مشغول و دل خوشند، اين يکی مستقيما به سوء استفاده و حربه سازی از متن مبارک قرآن برای تشديد عرب ستيزی كور ، ايرانی ستايی بی سبب و باستان گرايی فرسوده، سرگرم است و از جمله می نویسد که قرآن متين و مجيد، در آيه 89 سوره انعام به ايرانيان اشاره ملاطفت آميزی دارد!

 

اگر اين قوم، نسبت به آن (هدايت الهي) كفر ورزند (مهم نيست زيرا) كساني را نگاهبان آن ساخته ايم كه نسبت به آن كافر نيستند.  

مفسران بزرگی در تفاسير خود نقل كرده اند كه منظور از اين جمعيت (نگهبان دين) ايرانيان هستند. (ابطحي، ايرانيان در قرآن و روايات، صفحه 52)

 

اين تاويل و تفسير، ناگزير است قومی را هم که به هدايت الهی کافر شده، اعراب بداند، که می داند! حال آن که آيات ۸۳ تا ۹۰ سوره انعام ناظر به مطلب بسيار مهمی است که در واقع ابطحی با چنين تاویلاتی، کوشيده است ارزش اصلی اين آيات را ساقط و اميال قومی خود را جای گزين آن کند. در اين آيات، خداوند فضل و رحمتش را نسبت به انبياء و پيامبران اش: ابراهيم، اسحاق، يعقوب، نوح، داود، سليمان، ايوب، يوسف، موسي، هارون، زكريا، يحيي، عيسي، الياس، اسماعيل، يونس، لوط و همچنين برخي پدران، برادران و نسل هاي بعدي آن ها بيان مي كند و سلسله مراتب انبیا، رسل و پيامبراني را می شمارد كه پياپي و بي اعتنا به سركشي ملحدان و معاندان، براي هدايت انسان مامور شده اند و به دنبال اين سرشماری، آيه ۸۸ می آيد که حاوی مطلب بسيار قابل اعتنايي است، که با فاصله گذاری بين کلمات، اشارات آن را برجسته کرده ام.

ذلک هدی الله يهدی به من يشاء من عباده   ولو شرکوا   لحبط عنهم   ماکانوا يعلمون

اين هدايت را خداوند به هر يک از بندگان اش که اراده کند، می بخشد. و اگر مشرک شدند از آن مقام هدايت و آن آموخته ها ساقط می شوند.

اين آيه از آن جهت در خور توجه است که معلوم می کند خداوند نسبت به انبياء و پيامبران هم تا چه ميزان سخت گير و بی تعارف است، اما به نظر ابطحی خدايی که برای رسولان اش هم حساب جدا نمی گشايد، لحظه ای از کشيدن دست نوازش بر سر ايرانيان غافل نمانده است!!! آن گاه در آيه ی ۸۹، که مورد استناد ابطحی است به مغز اين بحث می رسيم.

اولئک الذين آتيناهم الکتاب و الحکم و النبوه و ان يکفر بها فقد وکلنا بها قوما ليسوا بها بکافرين.  اگر آن کسان که به ايشان کتاب و حکم و نبوت داده ايم، نسبت به آن کافر شوند، وکالت را به ديگران مي سپاريم که به آن کافر نباشند. 

لازم بذکر است كه کسانی، از جمله خرم شاهی، اين «حکم» با «ح» مضموم را به معنای «فرمان» و «دستور» و «ماموريت» را، «حکمت» ترجمه کرده اند كه صحيح نيست. اما خطاب صريح و روشن اين آيه منحصر به انبيا و رسل و پيامبران است و نه مطابق ميل ابطحی به عرب و عجم!!! بيان خداوند در اين آيه صراحت دارد که دريافت کنندگان کتاب و فرمان و نبوت هم، اگر کافر شوند و سستی کنند، ماموريت شان به بنده ی شايسته تری سپرده خواهد شد، تا معلوم شود که خداوند انبيا را نيز در معرض امکان طرد و عزل قرار می دهد. آيا در واقع تاريخ انبيا هم، چنين نمونه ای رخ داده و پيامبر و رسولی مشمول عزل شده است؟ بحث شيرين و آموزنده و کار ساز و روشنگری را می طلبد.  

آيه ۸۹ سوره مبارکه انعام با « اولئک الذين آتيناهم الکتاب و الحکم و النبوه...، يعنی کسانی که به آن ها کتاب و فرمان و نبوت داده ايم» آغاز می شود. ابطحی اين آيات بی بديل را به مرداب تاويلات خود برده و از آن در اندازه فهم و علاقه خود، يعنی عرب ستيزی و ايران و باستان ستايی سخيف، سود برده، منظور قرآن حکيم را از سر تعصب، کوچک کرده، نيمی از ابتدای آيه را كه حاوي مبتدا و خبر جمله بوده حذف كرده و در ترجمه، در جاي كساني كه به آنها كتاب و فرمان و نبوت داده ايم، اشاره مغرضانه اين قوم را گذارده تا معلوم شود که چنين تغيير و تبديل هايی بی منظور و نا آگاهانه نيست. آيا برای ابطحی و امثال او در اين گونه توسل های تعصب آلود تفرقه افکنانه، حتی به بهای دست بردن در آيات قرآن، چه اجری و از جانب چه کسانی مقرر است که چنين بهتان هايی را به قرآن فصيح روا می دارند و به روال معلمانه کتاب خدا هم اعتنا ندارند که هادی عمومی انسان است.

پس به اين برگزيدگان بدون درخواست اجری اقتدا کن که پندی است عمومی. (انعام، ۹۰)

اگر ابطحی با فهم معناي صريح و مستقيم قران، بخشی از يک آيه را دست آويز عرب ستيزی و ايرانيگری خود قرار داده، پس تحريف کننده و اخلالگر در قرآن است و اگر بدون درک معانی آيات چنين برداشتی را عرضه می کند، پس نسبت به قرآن جاهل است و حد ورود به آن را ندارد.  ابطحی در ترجمه آيه ۸۹ سوره انعام از قواعد دستور زبان عرب نيز سوء تعبير و سوء استفاده كرده و قصد دارد بگويد خداوند پيشاپيش هدايت يافتگي قطعي و نقش اساسي ايراني ها را در دوام اسلام تضمين كرده است! در زبان عرب حرف تحقيق «قد»، پيش از فعل ماضي مي آيد تا فعل اعتبار و دوام بيشتر بيابد. هر گاه يك فعل ماضي با حرف تحقيق «قد» تركيب شود، فعل ماضي جمله، معناي مضارع مي گيرد و حقيقتي ابدي و بي ترديد را بيان مي كند. براي مثال در آيه 9 سوره شمس آمده است:

 

قد افلح من زكيها.  (هر که نفس را از پليدي نگهدارد، بی گمان رستگار خواهد شد.)

 

وي مي كوشد تلقين كند خداوند صمد، در حفاظت از دين اسلام به پشتيبانی ايرانيان دل گرم است. آيا تاويلاتي از اين دست، جز فتنه انگيزي و مخالفت با قول آشكار خداوند متعال است كه مي فرمايد از همه كس و همه چيز بي نياز است و اجراي آنچه مصلحت مي داند تنها منوط به امر و اراده اوست؟ انحراف ابطحي از موضوع اصلي آيه آنجا عيان تر مي شود كه براي القاي بار منفي معنايي و عاطفي مورد نظرش عبارت مهم نيست را به ترجمه آيه افزوده است، سپس براي ادعاي خود به روايتي از پيامبر استناد مي كند كه بخشي از آن چنين است:

 

در آخر فرمود: اي گروه قريش! شما مردم فارس (ايرانيان) را با شمشير ( در فتح ايران) مي زنيد تا به سوي اسلام بيايند، سوگند به خدا روزي خواهد آمد كه آنها شما را براي كشاندن به سوي اسلام با شمشير مي زنند. ( همان، 53 )

 

آيا محتواي چنين رواياتي در تضاد كامل و واضح با نص قران مجيد نيست که مبشر و منادی آزاد انديشی است؟ سازندگان چنين رواياتی نخست می خواهند دروغ ارسال اسلام به جهان با زور و ضربه شمشير را به امضای پيامبر گرامی برسانند . اگر امروز در صحت شبه حديث فوق که با نص قرآن مغايرت کامل دارد، ترديد کنيم چه چيز جز غرض ورزی و قوم گرايی و عرب و اسلام ستيزی امثال ابطحی را مورد ترديد قرار داده ايم؟ آنان که به صحت چنين رواياتی اصرار دارند و تبليغ می کنند که اعراب اقوام ديگر را با زور شمشير به اسلام کشانده اند، آيا باخبرند که با اين بيانات تا چه حد مسلمان شدگان و نه اعراب را تحقير می کنند؟ زيرا چنين نظری می گويد که اقوام به زور مسلمان شده از فرط عقب ماندگی نخواسته و يا نتوانسته اند با زبان خوش، آياتی را بفهمند و بپذيرند که ديگران را به عدل و انصاف و نيکو کاری و تفکر و دانش و آگاهی و صبوری و دفاع از حق و رعايت حال و حقوق ديگران می خواند و از خيانت و نيرنگ و ربا خواری و غضب و سرکشی و ديکتاتوری باز می دارد!!! (ادامه دارد)

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 9:51 |
 

پرانتز (۱)

شيرجه در مرداب تاويل (۱)

 

 

 

واي بر آن ها كه براي سود اندك، از پيش خود چيزي مي نويسند و به خدا نسبت مي دهند. واي بر آن ها و واي بر آن چه عايدشان مي شود. (بقره، 79)

 

اين آيه درخشان، با احوال کساني در ايران منطبق شده، که از فرط عناد و واماندگي در برابر آيات متين و محكم قرآن، به طمع سود تبليغات قومي، به تاويل معاني آيات روي مي كنند. آن ها كه از طريق معنا سازي به فتنه انگيزي مشغولند ، بر آدمي تکليف مي سازند که نمونه هايي از فتنه گريهاي آنها را عيان كند تا شايد يا آن ها به خود آيند و يا ما چاره اي اساسي بينديشيم. از جمله صريح ترين اين تاويلات قرآني، كتاب «ايرانيان در قران و روايات» نوشته سيد نورالدين ابطحي است که عنوان آن به تنهايي بهتاني به قرآن مبين است كه هيچ اشاره آشكار و پنهاني به ايرانيان ندارد، هرگونه قوم گرايي و نژاد پرستي را ممنوع كرده و ملاك برتري و رتبه بندي افراد را تنها  به ايمان و عمل وابسته می داند. افزون بر عنوان كتاب، تصوير استوانه كورش كه به عنوان طرح روي جلد كتاب انتخاب شده تامل برانگيز است و پيشاپيش، نوع نگاه شوونيستی و باستان پرستانه نويسنده را بر ملا مي كند. تلقينات چنين کتابهايي در جهت دامن زدن به اختلاف ميان مسلمين؛ عرب ستيزی و فراهم کردن زمينه اي است تا ذهن افراد ناآگاه نسبت به تاريخ و هويت و فرهنگ، به باورهاي نابابي متوجه شود که غايت آن، دشمن انگاري همسايگان مسلمان است. آنها در پس نقاب روشنفكري، مانند موريانه پايه هاي همبستگي ملي و منطقه اي را مي جوند و خلاف توصيه هاي قرآن، که تمام مومنين را به برادري مي خواند، مي کوشند مسلمين را برابر يكديگر قرار دهند و فرموده  موکد قرآن را فراموش مي کنند كه:

  

به راستي كه مومنان برادر يكديگرند. از خدا بترسيد و ميان برادران آشتي و اتفاق برقرار كنيد تا مشمول رحمت خدا شويد. ( حجرات، 10)

 

اما کتاب «ايرانيان در قران و روايات» با تحريف و تاويل و تعبيرات مغرضانه، بر طبل ارجحيت عجم بر عرب مي كوبد و بر آتش فتنه و اختلاف دامن مي زند. فصل اول كتاب ايرانيان در آيات و روايات، با عنوان «اسلام گرايي ايرانيان از ديدگاه قرآن» آغاز مي شود و مي نويسد:

 

در قران مجيد با توجه به تفسير و گفتار معصومين(ع) آيات متعددي در مورد اسلام ايرانيان وجود دارد كه وجود اين آيات، نشانه دو موضوع است:

1-     ايرانيان در پيشگامي به حقايق و ارزش ها لياقت و اشتياق عميق دارند.

2-     اسلام آن ها از اهميت فوق العاده و ژرفي برخوردار و سرچشمه شايسته اي براي رونق و گستردگي اسلام در همه جهان خواهد شد.( ابطحي، ايرانيان در قران و روايات، 51 )

 

از ابتدا ابطحي گوشزد مي كند كه معاني و تعابير مورد نظرش را نه از نص صريح آيات، بل از تفاسير و روايات استخراج مي كند و توجهي ندارد كه اگر منظور قران، تحسين و تمجيد ايرانيان است، پس چرا هرگز صراحتاً نامي از آن ها به ميان نمي آورد، آيا کلام خداوند به قدر کافي در همه جا صريح و فصيح نيست که نيازمند برداشتهاي ضمني نباشد؟ نخستين آيه اي كه ابطحي معتقد است در آن به ايرانيان اشاره شده، آيه 133 سوره نساء است:

 

اي مردم اگر خدا بخواهد شما را از بين مي برد و كسان ديگري را جايگزين شما مي كند و خدا به اين كار قادر است. 133 نساء

علامه طبرسي مي گويد: در روايت آمده است هنگامي كه اين آيه نازل شد، پيامبر دست بر پشت سلمان زد و فرمود: آن افراد، اين شخص و قوم او هستند، يعني مردم غير عرب فارس. (همان، 52 )

 

بدين ترتيب و به گمان ابطحي و امثال او، پيامبر رحمت و اخوت و برابري، از همان ابتدای دعوت خويش، ايرانيان را نسبت به اعراب در جايگاه والاتري قرار مي داده و طبرسي نامي نيز نه فقط بر اين مطلب صحه گذارده، بلکه با تاييد سلمان او را به طور استثنايي و گزينشي مورد عنايت پيامبر گرامي گرفته، رفتارهايي که انتساب آنها به پيامبر رفيع مرتبه اسلام دور از ماهيت ابلاغ ايشان است. اين که طبرسي شش قرن پس از ماجرا، اين رفتار با سلمان را با چنين دقتي در جزئيات به ياد آورده، در زمره مجهولات موجود در زمينه روايات است و معلوم نيست اگر کسي اين شهادت طبرسي را نپذيرد، تکليف ابطحي با تاويلات و بهتان هايش نسبت به آيات قرآن و خلق و خوي پيامبر چه مي شود؟ اگر بخواهيم بر اساس نص آيه قضاوت کنيم، خلاف تلقين ابطحی، معلوم است که مخاطب غالب آيات سوره نساء، تمام مردم و مومنين اند، نه ايرانيان!!! در آيات سوره، بي آن كه به قوم يا نسب خاصي اشاره شود، قوانين و هنجارهاي شرعي و انساني چندی توصيه شده و سپس مردم را در گزينش و پذيرش و اجرا و يا رد آن ها با تذکر عواقب آن، مختار گرفته است.

 هر كس عمل زشتي مرتكب شود يا به خودش ظلم كند و سپس از خداوند آمرزش بطلبد او را آمرزكاري رئوف خواهد يافت و هر كس مرتكب گناهي شود به خود ستم كرده و خدا دانا و حكيم است.111-110

خداوند تمام گناهان را، به جز شرك، مي بخشد که مرتكب آن در تباهي و گمراهي شديد است.116

هر زن يا مردي كه عمل نيكو انجام دهد در بهشت جاويدان داخل مي شود و ذره اي به او ستم نمي شود.124

 

هر آن چه در آسمان و زمين است متعلق به خداست. پيش از شما هم به آن ها كه اهل كتاب بودند و اينك نيز به شما، مي گوييم از خدا پروا كنيد و بدانيد اگر شرك بورزيد باز هم آن چه در آسمان و زمين است از آن خداست و خدا بي نياز و ستوده است.۱۳۱

 

هر كس خير دنيا را مي خواهد بداند خير دنيا و آخرت نزد خداست.134

آيا در جايي از اين آيات و هر آيه ديگری از سوره نساء و يا سراسر قرآن، نشانه و اشاره اي به ايرانيان و مفهوم و منظوري را که ابطحي به قرآن منسوب مي کند، مي يابيد؟ آيا در اين آيات حتي به تاويل و تعبير هم مي توان خطاب خاصي به ايرانيان يافت؟ آيا اصولا ممکن است تصور کنيم که قرآن نسبت به قومي موضع جانب دارانه موافق يا مخالف داشته باشد؟  و آيا چنين برداشتهاي قوم گرايانه، نقض و سوء استفاده از آيات مبارک قرآن برای مقاصد منحرف نيست؟ (ادامه دارد)  

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 12:57 |

 

 

نقد تفسیر سورآبادی (1۵)

 

 

خبر است از مصطفي صلي الله عليه و سلم كه او گفت هر كه سوره الحجر بر خواند روز قيامت نه ميزان بيند و نه ديوان، همي او را گويند رو در رو در بهشت. (همان، 1249)

 

خبری که مفسر از قول نبی آورده، در زمره اخبار و احادیث خارج از قرآن است و حجتی نداریم که کسی به صرف قرائت سوره حجر یا هر سوره یا آیه ی دیگری از حضور در دادگاه عدل الهی در روز قیامت و حسابرسی معاف باشد. اگر به روال عقل، خبر را با نص قرآن قیاس کنیم تناسبی میان آنها نیست. آنجا که خداوند متعال، همگان را بي قيد و شرط به حضور و پاسخگويي در برابر خداوند انذار مي دهد، آنجا كه حتي وعده ی حسابرسی دقیق تر و سختگیرانه تری به پیامبر می دهد و آنجا که می فرماید سر سوزنی از اعمال آدمی نادیده گرفته نمی شود.

 

و لقد اتيناك سبعاً من المثاني و القران العظيم... آن را سبع خوانند زيرا كه هفت آيه است و مثاني خوانند زيرا كه مثني است در هر نمازي و نيز مثنا است كلمات آن و  نيز دو نيمه است اول نيمه در ثناي خداي عزوجل دوم نيمه در سوال حاجات. ابي كعب گفت: رسول مرا گفت" بگويم تو را كه كدام سوره است كه در تورات و انجيل و زبور و فرقان آن را مانند نيست در فضل؟" گفتم" بلي يا رسول الله". قال " سوره الحمد فاتحه الكتاب هي سبع المثاني و هي ام الكتاب". و گفته اند سبع فاتحه الكتاب است و مثاني همه قران و قران را مثاني گفت زيرا كه مثنا است امر آن به نهي آن و وعد آن به وعيد آن و اخبار و قصص آن. خداي گفت كتابا متشابها مثاني، همه قران را مثاني خواند، و گفته اند سبعاً من المثانيسبع الطوال است و گفته اند سبع مثاني بعد طوال است و گفته اند حواميم است. (همان، 1271)

 

همان طور که استاد پورپیرار در یادداشت های بی مثال اسلام و شمشیر خود آورده اند، عبارت ~ سبعاً من المثانی } از گروه کلمات و اصطلاحات ناشناخته برای بشر است که هر اقدامی جهت ترجمه و تعبیر و تقسیر آن، آشوبگری محض و بیهوده کاری است که هیچ معنایی برای آن متقن نیست. از قبیل عتیق، با توسل به معنای سبع که در لسان عرب به معنای هفت است، منظور را به سوره هفت آیه ای فاتحه الکتاب باز گردانده است. در حالی که فاتحة الکتاب تنها سوره ی هفت آیه ای در قرآن نیست. دخالت مفسران و مترجمانی که به سهو يا عمد در کلام الهی دست برده و  به قصد ويرايش آيات، تقسیر و توضيحی به آن افزوده اند عيان و توجیه ناپذير است.

 

انما قولنا لشيء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون : به درستي كه گفتار ما چيزي را كه خواهيم كه ببود آن باشد كه گوييم بباش آن ببود. سوال: وجود مكون به كاف بود يا به نون، اگر به كاف بود كاف از نون اولي تر نيست به ايجاد، وگر به نون بود نون از كاف اولي تر نيست به ايجاد، و گر به هر دو بود وجود يك چيز به دو سبب روا نبود. جواب گوييم وجود مكون به تكوين خداي بود و به ايجاد وي، نه به قول و لكن عند ايجاد كن بگويد تا فريشتگان بدانند كه خداي تعالي نو صنعي بكرد، وي را بر آن معدوم را بود واجب آيد تا معدوم شيء بود زيرا كه مي گويد انما قولنا لشيء ...... (همان، 1291)

 

سئوال و جواب پریشان بافانه و بی معنای عتیق در باب آیه ۴۰ سوره نحل كه سمبول بيان اقتدار خداوند در آفرينش كائنات است، گرهی از ذهن خواننده نمی گشاید و از میان کلمات آن فقط این معنا برداشت می شود که چنین اقتدار و امکانی در ید خداوند نیست. و واضح است که این جهود با تفسیر فوق خود را مصداق گویندگان «یدالله مغلوله» می نمایاند و صراحتا برای کاستن از تا ثیر این آیه کوبنده دچار پرت نویسی شده و نخواسته است اصل «کن فیکون» را تبلیغ کرده باشد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 6:30 |

یادداشت برای ولگرد 

جناب ولگرد، که انتخاب نامی غریب کرده اید، فهم مباحث قران نیازمند تسلط بنیادین به زبان و محتوای آن است. ایراد کار شما این است که هر جا به آیه ای ارجاع می دهید قسمتی از آن را یادتان نیست یا مکان دقیق آن را نمی دانید و به این ترتیب اصل مطلب را به تاریکی می سپرید. بارها گفته و دیگر بار تاکید می کنم جایز نیست برای فهم و درک قران، به چیزی از خود یا به نقل از دیگران و بر حسب حدس و گمان متوسل شویم. قران کتابی آسمانی و برخاسته از مرجعی فوق و فرای طبیعت علیل انسانی است که کلام و اسلوب ویژه دارد و درک آن تا حدی که عقل بشر یاری کند، از مطالعه عمیق حاصل می شود. گروه محاربان با خداوند که حکم قرانی رفتار با ایشان معلوم است، مختصات تعریف شده ای دارد چنان که می دانیم منظور از مومن و کافر و مشرک کدام گروه و دسته اند. بنا بر این و به استناد آیات، قرآن را با الفاظ و اوصاف مختلف می شناسیم که از آن جمله، لغت ذکر است، که خود معانی گوناگون دارد. موضوع آیه آخر سوره قلم که به آن اشاره می کنید پیرو آیه قبل آمده که به این شرح است:

و ان یکاد الذین کفروا لیزیقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون. و ما هو الا ذکر للعالمین. کافران به سبب شنیدن مطالب قران، گویی نزدیک است تو را با نگاه به زیر کشند و می گویند که همانا این دیوانه است. هرچند جز تذکری برای عالمیان نیست.    

گرچه امروز کاربرد این آیه برای رفع چشم زخم است و تابلوی کوچک و بزرگ آن را بر دیوار دکان کسب و یا پلاک گردن نوباوگان می آویزند، اما موضوع سخن آیه متفاوت است و کنایه ای است از نحوه ی برخورد دشمنان نادان آن گاه که با حقیقتی رو به رو می شوند. خداوند می فرماید کافرانی که آیات خداوند را می شنوند در حالی که می خواهند او را با نگاه سرنگون کنند، فریاد می زنند او دیوانه است. حال آن که تذکری برای عالمیان است. درباره نیمه آیه ای هم که به آن اشاره کرده اید بگویم در سه آیه ابتدایی سوره دخان چنین آمده است:

حم. والکتاب المبین. انا انزلناه فی لیله مبارکه انا کنا منذرین. حم. و این کتابی مبین است. ما آن را در شبی مبارک نازل کردیم و هشدار دهنده ایم.

می بینید که مرجع ضمیر اشاره "ه" در آیه قبل معلوم است و می توان به یقین گفت که منظور از آن، نزول قران در شبی مبارک است. به سبب تکرار کلمات انا انزلناه فی لیله تصور می کنید در این سوره و سوره قدر به موضوع واحد اشاره شده حال آن که در سوره قدر موضوع نزول، ملائکه و روح برای تنظیم امور عالم و تا زمانی معین یعنی مطلع الفجرند که ماهیت دقیق مجموع این اشارات بر ما ناروشن است و با حدس و گمان هم حل نمی شود. به یاد داشته باشید که در قرآن لفظ نزول منحصر و مخصوص آیات قرآن نیست و به نزول عذاب، رحمت، باران، ملائکه، روح، شیاطین و غیره نیز بر می خوریم. در عین حال باید موضوع نزول در آیات ابتدایی سوره دخان را قرآن گرفت چرا که صراحت دارد و با صراحت دیگری در همین باب که می گوید: شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن مرتبط است و می توان چنین برداشت کرد که نخستین آیات قرآن در شب مبارکی در ماه رمضان بر پیامبر نازل شده است، اما صراحت دیگری نداریم تا گمان کنیم این شب مبارک در ماه رمضان، شب قدر در سوره قدر و یا شب ضربت خوردن امام علی در همان ماه است. بنا بر این خود مرجع بودن قرآن به معنای مرتبط کردن دو بیان قرآنی، که به صراحت دور از هم است، نمی شود.

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 3:0 |