فردوسي، بيرون از شاهنامه (6)
اینک و به ضرورت مباحث آتی و گرچه سطور زیر با تیتر این رشته نوشته ها بی مناسبت است، اما از آن که شاهنامه را ابزاری چند وجهی برای اشاعه ی تعصبات فارس پرستی قرار داده اند، ذکر چند جمله ای را برای زمینه سازی و سهولت بیان در مباحث بعدی لازم شناخته ام.
افزون بر پروراندن افسانه هايي مناسب نقالی های قهوه خانه ای- که به کاربران منقل احساس دوگانه خوش آیندی می بخشد تا وارفتگی خود را با داستان رستم و اسفندیار علاج کنند و در پوست شیر، نه شیره ای، فروروند- شاهنامه به فرآوری یک زبان مناسب تحریرات کاغذ نویسی و نه کاربرد ملی، نیز مشغول است تا فرهنگ سده های اولیه اسلامی را دچار تشتت و تعدد ابزار حضور و ظهور کند و برای زبان قدرتمند قرآن شریک دولتی بسازد. به همین دلیل اشعار شاهنامه را مشحون از معدود واژگانی نامرغوب و بي معنا می یابیم كه هر كنكاش مجدانه و مستمر برای ريشه یابی درخور، فراتر از گمانه هاي مصطلح و مهمل موجود، به جایی نمی رسد و آدمي اگر مدهوش باده ناباب ايران پرستي افراطی نباشد و در اطراف كلام، خود را معتقد و متعهد به دقتی بداند، از قبول قدیم و بومی بودن الفاظ شاهنامه پرهیز می کند.
شاهنامه، كه نخستين شناسنامه رسمي تولد زبان نو پا و بي سابقه فارسي است، به انتشار واژگانی مشغول است که پیش از این اشعار پیشینه و نشانه کاربردی ندارد و هزار سال پس از رسوخ مصنوعی آن، در روابط رسمی و دیوانی و نه ملی و بومی، هنوز و با امکانات دانشگاهی امروز هم قادر نیستیم برای هیچ یک از الفاظ آن یک اتیمولوژی قانع کننده که وصله های سغدی و چینی و هندی و دورغوز آبادی نداشته یاشد، فراهم کنیم.
مضحک ترین صورت تحقیقاتی اینک در شناسایی ریشه ی واژگان زبان فارسی بروز کرده است، هنگامی که از دیرینه ی مصرف یک لغت فارسی می پرسیم، رجوع به شاهنامه را آدرس می دهند، اما اگر سئوال کنیم که شاهنامه از چه مکتب و منبعی این یا آن لغت را به خدمت گرفته است، تمام گریبان چاک دهندگان زبان فارسی، با صورت های باد کرده از نادانی و ناتوانی، سکوت می کنند و یا ما را به دیدار و گفت و گو با مردم هند و تبت و ماوراء بحار می فرستند! اینک زبان فارسی، که در مبادلات لفظی کم تر کلنی بومی ایران رسمیت و کاربرد دارد، مقابل پرتگاهی از تردیدات از وحشت سقوط به خود می لرزد و جرات نگاه به زیر پا و یا فراز سر خود را ندارد. این عجیب ترین زبان جهان، که ظاهرا از دستور بیان و نحو استوار و ریشه شناسی الفاظ بی نیاز است و خود را مجاز می بیند که کسری های اجرایی را، بی هیچ محدوده و مبانی، آن هم طلبکارانه، از دارایی های دیگران مصادره کند، معلوم نیست چرا به صرف سرودن چند دیوان شعر، که غالبا در لغت و تکنیک بدهکار زبان عرب است، از لوازم افتخار و اقتدار و همبستگی ملی شناخته می شود!!! و چرا کشک سابان باستان ستا پیش خود گمان دارند که این زبان مشحون از لغات ترک و عرب را، از عهد کورش خزری ذخیره داشته اند؟!!!
باری از آن که همزمان در تدارك مقدمات و ملزومات دفتري جداگانه ام كه به بررسي مو به موي كلمات شاهنامه مي رسد و واوي را از قلم نمي اندازد تا معلوم شود دست پخت پارسي سازان دوازده قرن پیش، به كام جوياي حقيقت و ذات و نفس بري و بیگانه با تعصب، طعم بازچشی محققانه را ندارد.
و اينك نمونه اي از مسیر آن مقصد را عرضه کنم تا معلوم شود که در تدارک چه کارم و قصدم از ساخت دفتری در باب شناسایی اتیمولوژیک و ارزش گذاری لفظی بر لغات شاهنامه چیست و چرا ما موظفیم که برای زبان ناتوان امروزین مان، که در لفافه ای از روکش قندی و رنگی کودک فریب پیچیده اند، راه اصلاحی بجوییم تا این همه در بیان ملی و بین المللی و فنی و حکمی درنمانیم.
مثلا در شاهنامه، مشتقات مصدر ساختگي و بي معناي آژدن در چند بيت و با چند معناي مختلف آمده كه جز به کار ترمیم شکاف ادای منظور در ابیات شعر نمی آید و اگر بپرسیم در کدام متن به اصطلاح فارسی پیش از شاهنامه، آژدن را لااقل به یکی از معانی و منظوری که فردوسی رعایت کرده، به کار برده اند؟ موضوع را به گریبان و غیره درانی مشتی هیاهوگر بی مایه می کشانند!
به داغ جگرشان كني آژده
كه بخشايش آرد بديشان دده
زبان را نگه دار بايد بدن
نبايد روان را به زهر آژدن
مينديش ازان كان نشايد بدن
كه نتواني آهن به آب آژدن
نگه داشتن كار درگاه را
به زهر آژدن كام بدخواه را
به آتش بوي ناگهان سوخته
روان آژده، چشمها دوخته
به باژ اندر آمد به آتشكده
دلش بود يكسر به درد آژده
بزد نيزه اي بر ميان دده
كه شد سنگ خارا به خون آژده
همي ريخت هر گوهري يك رده
چو از خاك تا تيغ گشت آژده
كنون بر كشيدم سپه را رده
هوا شد چو ديبا به زر آژده
ولف، كه فرهنگ عظيم شاهنامه فردوسي را به زبان آلماني تهيه و تنظيم كرده، برای این لغت بی هویت، که نه پدر و مادر دیروزش را می شناسیم و نه امروز به هیچ صورتی کاربرد دارد، معلوم نیست چه گونه، چند معناي مختلف، كه احتمالا از مضمون و منظور ابيات به حدس درآورده، عرضه می کند که سوراخ كردن، محكم كردن و آميختن را هم شامل می شود، تا هرکدام بر زخم بد نمای بی معنایی مطلق یکی از ابیات در نمونه های بالا مرهمی گذارد. حال اگر بپرسید که این آژده ملون المزاج و متعدد المنظور را فردوسی از کدام متن پیش از خویش اختیار کرده و در کدام کتاب ما قبل شاهنامه با یکی از این معانی به کار رفته است، فورا شما را کافر به افتخارات ملی و مستحق دوزخ «انیرانی» می دانند، بس که به سبب دست تنگی، از فرهنگ جست و جو و پرسش هراس زده می شوند! (ادامه دارد)
