فردوسي، بيرون از شاهنامه (10)
باري، روزي مهراب، به سركشي شبستان خويش مي رود و در آن جا دو زيبا رو با نام هاي رودابه و سيندخت می بیند که برابر معمول نام هايی بی معنا و مفهوم اند. نحوه معرفي و برخورد مهراب با اين دو تازه وارد به شاهنامه چندان غريبه وار است كه آدمي حيرت مي كند چطور مهراب از ديدار آن دو، كه در ادامه معلوم مي شود يكي از آن ها دختر خود اوست، چنين شگفت زده و مسحور شده است! سيندخت نزد مهراب مي آيد و چنان كه گويا از ماجراي ديدار او با زال آگاهي كامل دارد از چند و چون رفتار و كردار و معاشرت زال مي پرسد. مهراب در پاسخ سيندخت، زبان به تبليغ و تشريح رشادت ها و دلاوري هاي زال در ميدان نبرد و زر افشاني او در بزم و سر افرازي اش در رزم مي گشايد و تنها ايرادش را در سپيد مويي او مي گويد!!!
به گيتي در، از پهلوانان گرد
پي زال زر، كس نيارد سپرد
چو دست و عنانش به ايوان نگار
نبيني و بر زين، چون او يك سوار
دل شير نر دارد و زور پيل
دو دستش به كردار درياي نيل
چو بر گاه باشد زر افشان بود
چو در جنگ باشد، سر افشان بود
رخش سرخ ماننده ارغوان
جوان سال و بيدار و بختش جوان
به كين اندرون چون نهنگ بلاست
به زين اندرون تيز چنگ اژدهاست
نشاننده خاك در كين، به خون
فشاننده خنجر آبگون
از آهو همين كش سپدست موي
نگويد سخن مردم عيب جوي
سپيدي مويش بزيبد همي
تو گويي كه دل ها فريبد همي
گرچه مهراب اوصاف زال را برای سيندخت می گويد، اما رودابه را حالی به حالی و غيابا عاشق زال می کند، صورت اش گل می اندازد، از خواب و آرام می افتد و به وسوسه ديدار زال مبتلا می شود. فردوسی که هيچ فرصتی را در شاهنامه برای سرزنش زنان از دست نمی دهد، بلافاصله از شاهنامه بيرون می زند و با زبانی تلخ در وصف دل بانوان، که آن را جايگاه ديو می شمرد، می سرايد که:
چو بگرفت جای خرد آرزوی
دگرگونه برشد به آیین و خوی
چه نيكو سخن گفت آن رايزن
ز مردان مكن ياد در پيش زن
دل زن همان ديو را هست جاي
ز گفتار باشند جوينده راي
رودابه که پنج کنيز همراز دارد، نزد آنان از عشق خود می گويد و آنان را به چاره جويی و استمداد می خواند:
بدین بندگان خردمند گفت
که بگشاد خواهم نهان از نهفت
شما يک به يک راز دار منيد
پرستنده و غمگسار منيد
بدانيد هر پنج و آگاه بيد
همه ساله با بخت همراه بيد
که من عاشقم همچو بحر دمان
از او بر شده موج بر آسمان
از راه اين اشعار، ما با مبداء يکی از پر کار برد ترين لغات مجموعه ی فکاهی شب های برره، يعنی «بيد» آشنا می شويم و از اين بابت بايد خود را مديون فرهنگ شاهنامه بدانيم!!! كنيزكان از بروز اين عشق دچار تحير می شوند و زبان به سرزنش رودابه می گشايند كه از پدر حيا كند و طالب وصلت با آن پير زاده ي مرغ پرورده نباشد، تا خواننده پس از ده ها بيت سرگردانی، بالاخره دريابد که آن پری پيکری که هوش از مهراب برده بود، دختر خود اوست! اما اندرز خدمه به گوش رودابه نمی نشيند و پاسخی می آورد که به راستی شنيدنی است:
دل من چو شد بر ستاره تباه
چگونه توان شاد بودن به ماه
به گل ننگرد آن كه او گل خور است
اگر چه گل از گل ستوده تر است
كه را سركه دارو بود در جگر
شود ز انگبين درد او بيشتر
نه قيصر بخواهم نه فغفور چين
نه از تاجداران ایران زمین(!؟)
به گمان من اين اعتراف نامه ای که فردوسی در باب زال بر زبان رودابه می گذارد، نوعی اعلام انزجار شخص او در باره عناصر و آدم های داستان است، زيرا زال را ستاره ای در برابر ماه، خاک و گلی در مقابل گل و سرکه ای در برابر انگبين می گويد و می سرايد که رودابه او را با فغفور چين و پادشاه ايران هم عوض نمی کند. احتمالا فردوسی از ياد برده است که دو صفحه پيش تر، منوچهر زال را به پادشاهی سيستان و ايران و افغانستان و چين و هند منصوب کرده بود!!! سرانجام کنيزکان که نصيحت را در گوش رودابه كارساز نمي بينند، ظاهرا به بنجل پسندي او تسليم می شوند و برای وصال اين دل داده اعلام آمادگی می کنند و در ماه فروردين، خوش خوشک و گل چينان به سراپرده ی زال نزديک می شوند که ظاهرا با قصد شکار به بيابان زده بود. زال با ديدن اين كنيزكان گل چين و سرخوش، از احوال آنان می پرسد و چون جواب می شنود که آن ها از کنيزکان دختر مهراب اند، دست به اداهای نمايشی می زند، تيری به کمان می گذارد، «خشيشار» از آب پريده ای را دوباره از آسمان به رود خانه باز می گرداند و آن گاه يکی از غلامان اش به نام «ريدک» را می فرستد تا با کشتی، پرنده تير خورده را از آب بگيرد!!! احتمالا به زمان فردوسی، ريدک معنای کنونی را نداشته است، ولی نمی دانيم همين ريدک چه گونه با يکی از کنيزان رودابه برخورد می کند و زبان به ستايش ارباب اش زال می گشايد. کنيز رودابه هم در نمی ماند و در وصف دختر مهراب حرف های شیک می زند و سرانجام آن دو خدمت کار، با يکديگر توافق می کنند که زال و رودابه مناسب همند و بايد همسر يکديگر شوند!!! فردوسی چنان که از احتمال سرگرفتن اين وصلت پريشان خاطر باشد، بار ديگر از صفحات شاهنامه می گريزد، پرهيز از جفت جويی را موجب آسودگی مرد می گويد و فرصت را برای بد زبانی درباره زنان مناسب می بيند.
به پيوستگي چون جهان راي كرد
دل هر كسي مهر را جاي كرد
چو خواهد گسستن نبايدش گفت
ببرد سبك جفت را او ز جفت
گسستنش پيدا و بستن نهان
به اين و به آن است خوي جهان
دلاور چو پرهيز جويد ز جفت
بماند به آساني اندر نهفت
بدان تاش دختر نباشد ز بن
بباید شنيدنش نيكو سخن
چنين گفت مر جفت را باز نر
چو بر خايه بنشست و گسترد پر
کز اين خايه گر ماده بيرون کنی
ز پشت پدر خايه بيرون کنی!!!
بدين ترتيب فردوسی می گويد که حتی پرندگان وحشی نيز خواهان فرزند دختر نيستند و از زبان باز نر به باز ماده اخطار می دهد که اگر از تخم ها دختر بيرون بياورد، از تخم گذاری های بعد خبری نخواهد بود !!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
0:45 |