فردوسي، بيرون از شاهنامه (11)
باري، ریدک با شادماني نزد زال باز مي گردد و ماجرا را تعریف می کند. زال به ريدك فرمان مي دهد تا كنيزان رودابه را، که پیش از این فردوسی معلوم کرده بود برای دیدار زال، از «کابلستان» به «زابلستان» آمده بودند، با پيام و گل و گوهر فراوان، نزد رودابه به کابلستان و به دربار مهراب باز گرداند.
خرامان ز کابلستان آمدیم
بر شاه زابلستان آمدیم
بدین چاره تا آن لب لعل فام
کنیم آشنا با لب پور سام
جواهرات را همراه یک دست دیبای گران مایه ی زربفت برای هر کدام، به کنیزکان می دهند و رازی را که حامل و دریافت کننده آن، از خلال اشعار شاه نامه قابل شناسایی نیست، «پرستنده» ای با «ماه دیدار» ی در میان می گذارد، که ظاهرا همان ریدک بوده است.
پرستنده با ماه ديدار گفت
كه هرگز نماند سخن در نهفت
مگر آن كه باشد ميان دو تن
سه تن، نانهان است و چار، انجمن
بگوي اي خردمند پاكيزه راي
سخن گر به راز است، با من سراي
ريدك نزد زال باز مي گردد و گزارش مي دهد. زال به گلستان و نزد كنيزان رودابه مي رود و از چند و چون بر و بالا و راي و تدبير رودابه مي پرسد و تهديد مي كند كه اگر ناراستي در گفتارشان بیابد، آن ها را زير پاي پيلان خواهد فرستاد. رخسار کنیزکان از تهدید زال چون «سندروس» می شود که نمی دانیم چه رنگی است، نزد زال به زمین بوسی می افتند و با ترس و لرز به تحسین زال و سام و رودابه می پردازند:
رخ بندگان گشت چون سندروس
به پيش سپهبد زمين داد بوس
از ایشان یکی بود کهتر به سال
که او شد سخن گوی پر دل به زال
چنین گفت کز مادر اندر جهان
نزاید کسی در میان مهان
به دیدار سام و به بالای او
به پاکی دل و دانش و رای او
دگر کس چو تو ای سوار دلیر
بدین برز و بالا و بازوی شیر
سه دیگر چو رودابه ی خوب روی
یکی سرو سیمین با رنگ و بوی
ز سر تا به پای اش گل است و سمن
به سرو سهی بر سهیل یمن ...
زال بر اثر توصیف کنیزک، که تا پنج بیت دیگر ادامه می یابد، دچار بی تابی می شود و از کنیزک راه و رسم دیدار از رودابه را می پرسد. کنیزک قول می دهد که قضیه را سر و سامان دهد، لب رودابه را بر لب زال برساند و پیشاپیش پیشنهاد می کند که زال با کمند از دیوار کاخ رودابه بگذرد و به دیدار او برود. سرانجام و همان شبانه، آن پنج کنیز رودابه، از زابل به کابل می روند، که ۸۵۰ کیلومتر فاصله دارد، پر ازکوه های سر به فلک کشیده، و به روایت سعدی مملو از راهزنان بی سر و پا!!!
کنیزکان شبانه به کاخ مهراب باز می گردند و معلوم نیست به چه دلیل نگهبان قلعه به آن ها بند می کند که چرا دیر هنگام به قلعه باز می گردند. کنیزکان بهانه می آورند که بهار است و به گل چینی رفته اند، دربان حرف های بی سر و ته و نامربوطی می زند و سر انجام کنیزکان به نوعی از چنگ او خلاص می شوند و به دیدار رودابه در کاخ مهراب می روند و گرد راه نتکانده چنان به شرح رنگ رخسار و یال و کوپال و اخلاق و رفتار زال می پردازند که رودابه شیفته وار دستور می دهد كه خانه ی شخصی و خلوتگاه اش را بیارایند، بار دیگر کنیزکان اش را برای دعوت دیدار به دستگاه زال می فرستد و به انتظار او می نشیند.
زال، از فرط اشتیاق، آن ۸۵۰ کیلومتر راه را پیاده طی می کند، شبانه خود را به خلوت خانه رودابه می رساند و او را می بیند که در ایوان بام به انتظار ایستاده است. رودابه با دیدن مهمان زبان به ستایش او باز می کند و زال هم متقابلا با شیرین زبانی، قربان صدقه رودابه می رود. پس از طی این مقدمات، بالاخره رودابه زلفان بافته اش را، که تا زیر دیوار قصر می رسیده، مانند دو کمند، برای زال می فرستد تا از آن بالا رود و خود را به بام قصر برساند. زال گیسوان رودابه را می بوسد و خلاف تمام روایت ها و تصاویری که تاکنون از این صحنه عاشقانه شاهنامه دیده ایم، تعارف رودابه را رد می کند، از جایی طنابی می یابد، آن را به کنگره قصر بند می کند، خود را به رودابه می رساند، شب را در آغوش او می گذراند و پس از درد دل زیاد، صبح از راه همان طناب بار دیگر به زابلستان باز می گردد.
بگير اين سيه گيسو از يك سوم
ز بهر تو باشد همي گيسوم
نگه كرد زال اندر آن ماهروي
شگفت آمدش زان چنان گفتگوي
بساييد مشكين كمندش به بوس
كه بشنيد آواز بوسش عروس
چنين داد پاسخ كه اين نيست داد
بدين روز، خورشيد روشن مباد
كه من خيره را دست بر جان زنم
برين خسته دل تيز پيكان زنم
كمند از رهي بستد و داد خم
بيفكند بالا، نزد هيچ دم
پس از بازگشت، موبدان را فرا مي خواند و راز و احوال خود را با ايشان مي گويد. موبدان كه مي دانند مهراب از نسل ضحاك و وصلت و آشتي ميان اين دو خانواده ناميسر است، لب از سخن فرو مي بندند. لكن زال به التماس و وعده پاداش نيكو و کلان از ايشان مي خواهد در كار و چاره او پژوهش كنند. موبدان مستاصل، جفت خواهي او را خلاف و مكروه نمي بينند و از او مي خواهند به عقل و درايت خويش نامه اي به شاه بنويسد و با او راي زني و چاره انديشي كند. زال نويسنده اي را مي خواند، نامه اي به سام مي نويسد و پس از مدح خدا و مجيز گويي، به ذكر مصيبت زندگی خود می پردازد و از پدر گله می کند که چرا او را در کودکی در هندوستان به سیمرغ سپرده است؟!!! و بالاخره از این همه مقدمه چینی نتیجه می گیرد که اگر رفتار ناشایست پدر حاصل تقدیر و مشیت الهی بوده، پس اينك عشق و دلباختگي او نسبت به دختر مهراب نيز تاثير قضا و قدر و خواست خداوند است!
ز مادر بزادم بدان سان كه ديد
ز گردون به من بر، ستمها رسيد
پدر بود در ناز و خز و پرند
مرا برده سيمرغ در كوه هند
نيازم بدان كو شكار آورد
ابا بچگان در شمار آورد
همي پوست از باد بر من بسوخت
زمان تا زمان خاك چشمم بدوخت
همي خواندندي مرا پور سام
بر اورنگ بود سام و من در كنام
چو يزدان چنين راند اندر برش
برين گونه پيش آوريدم روش
كس از حكم يزدان نيابد گريغ
اگر چه بپرد بر آيد به ميغ
سنان گر به دندان بخايد دلير
بدرد از آواز او چرم شير
گرفتار فرمان يزدان بود
اگر چند دندانش سندان بود
بعد درخواست خود براي موافقت ازدواج با رودابه را مطرح مي كند و بار ديگر همان ناله پیشین را سر میدهد که:
پدر یاد دارد که چون مر مرا
بدو باز داد ایزد داورا
به پيمان چنين گفت پيش گروه
چو باز آورديم از البرز كوه
كه هيچ آرزو بر دلت نگسلم
كنون اندرين است بسته دلم
بدون سخت گیری در این باب که چه گونه آن کوه در هندوستان در این جا «البرز کوه» نامیده می شود، داستان را دنبال کنیم که می گوید پس از رسیدن نامه، سام خشمگین، زبان به دشنام زال مي گشايد و ایل و تبار فرزند را به ناسزا می بندد.
چنين داد پاسخ كه آمد پديد
سخن هر چه از گوهر او سزيد
چو مرغ ژيان باشد آموزگار
چنين كام دل جويد از روزگار
(ادامه دارد)
