تبليغاتX
کتاب و حکمت

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۱۳)

سوی بارگاه منوچهر شاه

به فرمان او برگرفتند راه

منوچهر چون یافت زو آگهی

بیاراست ایوان شاهنشهی

ز ساری و آمل برآمد خروش

چو دریای جوشان برآمد به جوش

در این جا بار دیگر جغرافیای ایران را در شاهنامه درهم ریخته می بینیم و معلوم نیست چرا فردوسی عازم شدن سام و لشکرش به بارگاه منوچه ظاهرا نشسته در سیستان را، موجب برآمدن خروش از آمل و ساری در مازندران می گوید! باری، سام به نزد منوچهر می آید. منوچهر با روی گشاده او را می پذیرد و از احوال و اوضاع جنگ او با جنگاوران مازندران و سگسار می پرسد. سام زبان لاف و گزاف می گشاید و جنگاورانی مهیب تر از اسپان تازی و دلاور تر از گردان ایرانی را توصیف می کند که البته وقتی از آمدن او آگاه شده اند، نعره زنان کوه تا به کوه از شهر بیرون آمده و به جنگ با او برخاسته اند. در این معرکه که  گویا سپاه سام از آن جنگاوران هراسیده اند، سام مجبور می شود با گرز سیصد منی، یعنی نهصد کیلویی، ابتدا به ادب کردن سپاه خود و سپس به جنگ کرکوی نامی برود که گرچه از تخمه ی ضحاک معرفی می شود ولی مانند همیشه نامی بدون معنی دارد. سام به محض نزدیک شدن، کرکوی را از روی زین بر زمین می زند و استخوان های اش را خرد می کند تا سپاه سیصد هزار نفری مازندرانی از هیبت او رو به فرار گذارند! 

برفتم بدان شهر دیوان نر

چه دیوان که شیران پرخاشخر

از اسپان تازی تگاور ترند

ز گردان ایران دلاور ترند

سپاهی که سگسار خوانندشان

پلنگان جنگی گمانندشان

ز من چون بدیشان رسید آگهی

وز آواز من مغزشان شد تهی

به شهر اندرون نعره برداشتند

وزان پس همه شهر بگذاشتند

سپاهی گران کوه تا کوه مرد

که پیدا نبد روز روشن ز گرد

به پیشم همه جنگجوی آمدند

چنین خیره و پوی پوی آمدند

در افتاد ترس اندرین لشکرم

ندیدم که تیمار آن چون خورم

مرا کار افتاده بود آن زمان

زدم بانگ بر لشگر بد گمان

بر افراشتم گرز، سیصد منی

بر انگیختم باره آهنی 

داستان این نبرد غریب، منوچهر را خوش می آید و ساز و رودی بر پا و از سام پذیرایی می کند. روز بعد بار دیگر سام نزد منوچهر می آید و منوچهر به او فرمان می دهد که خاک هند را به توبره و کاخ مهراب را در کابل به آتش کشد و او و تمام اهل و خانواده اش را سر ببرد. سام گرچه پیش تر به به زال وعده ی پشتیبانی و موافقت با ازدواج او را داده بود، امر منوچهر را اطاعت می کند و به جانب کابل لشکر می کشد!

خبر لشگر کشی سام به مهراب می رسد. مهراب و رودابه و سیندخت دست از جان می شویند و زال خونین جگر نزد پدر می رود که اگر خیال ویران کردن کابل را دارد نخست باید او را بکشد. دلاوران و بزرگان سپاه سام به اندرز زال می پردازند که پدر را آزرده و اینک باید که پوزش بخواهد. زال پاسخ می دهد که باکی ندارد که سر انجام همه مرگ است لکن اگر پدر، خردمند باشد ماجرا فیصله می یابد. زال نزد پدر می رود و سام او را می پذیرد. بار دیگر زال زبان به مجیز پدر می گشاید که عالم همه از داد و دهش تو بهره برده اند و من بی نصیبم و بار دیگر ننه غریبم بازی به راه می اندارد که در کودکی او را به بیابان انداخته اند و در دامان سیمرغ پرورش یافته و از مهر مادر و پدر بی بهره بوده و اکنون بی اختیار و به دستور پدر در کابل است و اینک اگر پدر خشمی به جانب کابل دارد تقصیر او و مستوجب کیفر و راضی به رای پدر است. سام از گفتار او شرمنده و دلش نرم می شود. به جبران نا مهربانی که با زال کرده تصمیم می گیرد نامه ای به منوچهر بنویسد و وساطت کند.

باری، نویسنده ای می طلبد و نامه ای به منوچهر می نویسد و پس از حمد خداوند یکتا، شرح دلاوری ها و جان فشانی هایش را باز می گوید و از نبرد با اژدهایی غول پیکر تا رام و آرام کردن مازندران و سگسار می گوید و سخن را به زال می کشاند که در حق او ستم روا داشته و پس از آنکه او را به سلامت از البرز کوه باز یافته به او وعده داده که هر آنچه آرزو کند مهیا خواهد کرد. از جانب زال وعده می دهد که او نیز به راه پدر خواهد رفت و از شماره دشمنان شاه کم خواهد کرد و در آخر  مراد دل زال، پیوند با رودابه، دخت مهراب را مطرح می کند که به نظر او خدا هم از آن راضی است! ولی ایشان بی رای و رخصت شاه، در انجام این وصلت اقدامی نکرده اند. به شاه می نویسد که زال خواستار آن است که از حمله به کابل منصرف شوند و توجیه می کند که اگر درخواست زال به مذاق شاه، خوش نمی نشیند از آن است که از کودکی در دامان سیمرغ، وحشی و دیوانه بار آمده است! سرانجام سام از شاه می خواهد متناسب با شان مهتری خود تصمیم بگیرد و با مدح و ثنای شاه، نامه را تمام می کند. زال نامه را می گیرد و برابر معمول شاه نامه، باز هم همراه سپاه! نامه را به نزد منوچهر می برد.

باری، نقل این ماجرا در کابل می پیچد و مهراب، خشمگین و آزرده، سیندخت، مادر رودابه را که پیشتر در شاه نامه دختری جوان و خوش قامت معرفی شده بود،  به حضور می طلبد و ناراحتی خود را بر او تلافی می کند که او و دخترش را در ملا عام به زاری خواهد کشت تا شاه ایران آرام بگیرد. پس سیندخت به چاره جویی می نشیند و به شاه پیشنهاد می کند که خودش نزد سام رود و ماجرا را فیصله دهد.  مهراب موافقت می کند و با گنج و مال فراوان او را نزد سام می فرستد و قول می دهد در غیاب سیندخت به رودابه گزندی نرساند. سیندخت خود را می آراید و با هدایا و پیشکش های فراوان نزد سام می رود. بدین ترتیب حالا زال را با نامه نزد منوچهر و سیندخت آراسته را با مال فراوان نزد سام می بینیم، تا چه پیش آید...( ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 1:15 |

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۱۲)

باری سام نریمان به ستاره شناسان و موبدان متوسل می شود، تا از بخت بلند زال و رودابه و میمنت وصلت ایشان و نیکو اختری فرزندی که پدید خواهند آورد، بشارت دهند. فرزندی دلاور و برومند که از نشانه های اقبال پادشاهی اش این خواهد بود که اهل سگسار و مازندران را از دم تیغ خواهد گذراند و بر اهالی توران سخت خواهد گرفت!!!

جهانی به پای اندر آرد به تیغ

نهد تخت شاه از بر پشت میغ

ببرد پی بد سگالان ز خاک

به روی زمین بر نماند مغاک

نه سگسار ماند نه مازندران

زمین را بشوید به گرز گران

ازو بیش تر بد به توران رسد

همه نیکویی زو به ایران رسد

به خواب اندر آرد سر دردمند

ببندد در جنگ و راه گزند (؟!!!)

بدو باشد ایرانیان را امید

وزو پهلوان را خرام و نوید

پی باره ی او چماند به جنگ

بمالد بر و روی جنگی پلنگ

خنک پادشاهی که هنگام اوی

زمانه به شاهی برد نام اوی

چه روم و چه هند و چه ایران زمین

نویسد همه نام او بر نگین

سام آسوده خاطر می شود، زر و سیمی به موبدان می بخشد و نمی دانیم چرا تصمیم می گیرد سپاهی به نزد زال بفرستد.  پس قاصد را با اخبار نیکو بر می گرداند که وعده های داده شده ی پیشین را خلاف نخواهد کرد. قاصد به نزد زال می رسد و او را از پیام سام و ورود سپاه آگاه می کند و زال از فرط شادی از خواب و خوراک می افتد.

شاه نامه می گوید که میان زال و رودابه زنی پیغام بری می کرد. زال او را فرا می خواند و پیغامی به رودابه می فرستد که سام نریمان به وصلت راضی شده و دوران دوری به پایان خواهد رسید. رودابه درم و جامه ای به قاصد می بخشد و انگشتری گران بها برای زال می فرستد. هنگام خروج قاصد، سیندخت، یعنی همان سیم تنی که محراب از دیدن او همراه دخترش به شعف درآمده بود و بالاخره در این جا مادر رودابه معرفی می شود، راه قاصد را می بندد و سبب حضور او را می پرسد. قاصد خود را فروشنده ی سیار زیورآلات معرفی می کند و سیندخت که ظاهرا قانع نشده، خشمگین قاصد را به روی زمین می کشد، او را لگد کوب می کند و جایی با طناب می بندد. بعد به کاخ خویش می رود و رودابه را به حضور می خواند. رودابه تمام ماجرا را برای او می گوید و به مادر اطمینان می دهد که با زال فقطزیک دیدار ساده داشته است و دیگر هیچ! سیندخت که انتخاب او و راز داری قاصد را می پسندد قاصد بسته شده را باز و پس از مشتی نصیحت و سفارش برای راز داری، مرخص می کند.

باری، مهراب به بارگاه می آید و سیندخت را افسرده و پریشان می یابد. سیندخت زبان گله از زمانه می گشاید و به محراب هشدار می دهد که دخترشان عاشق زال شده و می رود تا افتخارات کهن خانواده را از راه این وصلت به باد دهد و با آه و ویلا می گوید تاج و تخت و این همه گنج و گهر که اندوخته ایم را باید به دشمن بسپاریم که زال به طمع مال و مکنت و سلطنت ، دل و دین از رودابه ربوده و دخترک ساده اندیش، به مهر او بسته شده است. فردوسی در میان این زاری ها و دل تنگی های سیندخت آهسته به میان داستان می خزد و زبان اندرز همیشگی خود را در معرفی فرمان های زندگی می گشاید.

سرای سپنجی بر این سان بود

یکی خوار و دیگر تن آسان بود

یکی اندر آید دگر بگذرد

که دیدی که چرخش همی نشکرد؟

به تنگی دل غم نگردد دگر

بر این نیست پیکار با دادگر

دیگ غیرت مهراب می جوشد و قسم می خورد که خون دختر را خواهد ریخت و خود را ملامت می کند که چرا از رسم و آیین اجدادش سر باز زده و در بدو تولد، دختر نوزادش را سر نبریده است!

بپیچید و انداخت او را به دست

خروشی بر آورد چون پیل مست

همی گفت چون دختر آمد پدید

ببایستمش در زمان سر برید

نکشتم ، نرفتم به راه نیا

کنون ساخت بر من چنین کیمیا

پسر کو ز راه پدر بگذرد

دلیرش ز پشت پدر نشمرد

اشاره مهراب و افسوس او  بر عدم اجرای سنت دختر کشی نیاکانش، درباره رودابه، از زمره پرسش های مهم از باستان ستایانی است که پیوسته مضمون شاهنامه را سند تاریخ و مدنیت اجداد ممتاز و با فرهنگ خویش گفته اند و از آن که مدعی می شوند که جهانیان رسم و رسوم زندگی و دانش را از اجداد آریایی آن ها فرا گرفته اند، پس از این اعتراف مهراب، باید که آن دختر کشی را هم که به عرب نسبت می دهند تقلیدی از رفتار اجداد خود و حاصل تاثیر پذیری اعراب از فرهنگ و تمدن درخشان ایران باستان بشناسانند!!! 

مهراب از بیم جان و از شرم اوضاع پیش آمده هراسان می شود و چون یارای مقابله با زال را نمی بیند بر پنهان ماندن ماجرا تاکید می کند. سپس دختر را نزد خود می خواند، او را سرزنش می کند و دشنام می دهد. رودابه با دل پر درد و رویی زرد به خانه اش باز می گردد. سرانجام حدیث این دلدادگی به گوش منوچهر هم می رسد، با موبدان و بزرگان به رایزنی می نشیند که گرچه او و اجدادش نام و ننگ ضحاک را از زمین زدوده اند، اما بیم آن می رود که بار دیگر از پیوند دخت مهراب و پور سام نریمان، کسی از نسل و مسلک ضحاک سر بر آرد و در اثر گرایش به ذات بد گوهر نژاد مادری، بار دیگر ظلم و جور بر پا شود. موبدان محافظه کارانه با او همدلی می کنند و رای نهایی را به عهده او می گذارند تا هر آنچه صلاح می بیند انجام دهد. منوچهر، نوذر و بزرگان و خاصان را فرا می خواند که نزد سام بروند، چند و چون ماجرا را بپرسند و او را نزد منوچهر بیاورند. پس روز بعد سام، بنا بر معمول شاهنامه،  با سپاهی گران! به بارگاه منوچهر می رود...( ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 12:25 |