تبليغاتX
کتاب و حکمت

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۱۴)

باری، سیندخت به کاخ سام می رسد و بی آنکه نامش را فاش کند خود را فرستاده ای از جانب مهراب معرفی می کند. پرده دار سام نزد او می رود و از آمدن قاصدی از کابلستان خبر می دهد. سیندخت را می پذیرند،  پیشکش ها تقدیم می شود و شیندخت در جایی می نشیند. سام نریمان مشکوک می شود که چرا برای امری خطیر، در جایی که مردان هستند، زنی را پیش فرستاده و مامور کرده اند؟! و با تردید هدایا را می پذیرد. سیندخت شاد می شود و پذیرفتن هدایا را نشانی از مدارا و آرام شدگی سام می پندارد. سه ماهرو که همراه سیندخت آمده اند، مرتب جام هایی مملو از یاقوت و در و صدف را به پای سام می ریختند و سر انجام زمانی که بارگاه از اغیار خالی می شود، سام از نام و منصب و نسبت سیندخت با مهراب و از زاد و رود و صورت و سیرت رودابه می پرسد. سیندخت از او امان می خواهد و خود را از تبار ضحاک و همسر مهراب و مام رودابه می گوید که اینک پرستنده و ثناگوی سام و زال است.

             چو بشنید سیندخت سوگند او

همان راست گفتار و پیوند او

زمین را ببوسید و بر پای خاست

بگفت آن که اندر نهان بود راست

که من خویش ضحاکم ای پهلوان

زن گرد مهراب روشنروان

همان مام رودابه ی ماهروی

که دستان همی جان فشاند بر اوی

همه دودمان نزد یزدان پاک

شب تیره تا برکشد روز، چاک

همه بر تو خوانیم و زال آفرین

همان بر جهاندار، شاه زمین

سام رفتار و گفتار و بر و روی سیندخت را می پسندد و وعده می دهد که او و اهل کابل در امان خواهند بود و اقرار می کند که گر چه ایشان از نژادی دیگرند، اما زال و رودابه را مناسب همسری با یکدیگر می داند:

شما گر چه از گوهر دیگرید

همان تاج و اورنگ را در خورید

چنین است گیتی و زین ننگ نیست

ابا کردگار جهان جنگ نیست

چنان آفریند که آیدش رای

و ماندیم و مانیم با های های

یکی در فراز و یکی در نشیب

یکی با فزونی یکی با نهیب

یکی از فزونی دل آراسته

ز کمی دل دیگری کاسته

سر انجام هر دو به خاک اندر است

که هر گوهری کشته ی گوهر است

سام ماجرای نامه ای که به شاه نوشته را باز می گوید و از سیندخت می خواهد که روی آن اژدها زاده، یعنی رودابه را، به او بنمایاند. سیندخت با خشنودی می پذیرد و سام را به خانه اش در کابل دعوت می کند. سام سیندخت را با مژده و گنج و گهر فراوان نزد مهراب باز می گرداند. سیندخت با قاصدی، پیغام این آشتی را به مهراب می رساند که دل قوی دار و اندوهگین مباش که قضیه فیصله یافت.

از سوی دیگر، زال با نامه سام به نزد منوچهر می رسد. منوچهر نامه را می خواند و با آن که چندان از ماجرا دل خوش نیست،  به برآمدن کام دل زال، راضی می شود. لکن از او می خواهد چندی دست نگه دارد تا با موبدان رایزنی کند. سه روز می گذرد تا موبدان و اختر شماران با اخبار نیک و فال مبارک و مژده ی فرزندی نیک طالع نزد منوچهر می روند، شروع به سین جیم زال می کنند، مشتی چرندیات بی سر و ته و بی مضمون از زال می پرسند  که زال از عهده ی پاسخگویی بر می آید. سربلندی زال اسباب شادی و هلهله ی درباریان را فراهم می کند. روز بعد زال به نزد منوچهر می رود و از او اجازه می خواهد که نزد پدر باز گردد . منوچهر او را تشویق می کند که  یک روز هم درنگ کند. زال نیز سوار بر اسبی می شود و به هنر نمایی، تیری به سوی درختی کهنسال و ستبر در میانه ی صحن کاخ و سرای منوچهر می اندازد، که تیر از بدنه ی درخت می گذرد و از آن سوی بیرون می آید!!! به دنبال این خالی بندی کبیر و خام، شاه نامه می نویسد که ژوپین داران منوچهر سپرهای شان را بر میدارند و با خشت به زال حمله می کنند. زال هم از ریدک نامی، سپری می خواهد و کارهایی می کند که در زبان معمول آدمی قابل فهم و درک نیست.

درختی کهن بد به میدان شاه

گذشته بر او بر به سی سال و ماه

کمان را بمالید دستان سام

برانگیخت اسب و برآورد نام

بزد بر میان درخت سهی

گذاره شد آن تیر شاهنشهی

سپر برگرفتند ژوپین وران

بگشتند با خشت های گران

سپر خواست از ریدک ترک زال

برانگیخت اسب و بر آورد یال

کمان را بیفکند و ژوبین گرفت

به ژوبین شکار نو آیین گرفت

بزد خشت بر سه سپر کیل دار

گذشت و به دیگر سو افکند خوار

باستان پرستان احمق ما، این اراجیف بی سر و ته و دروغ های شاخ دار را، که حتی قابل تعبیر هم نیست، از عوامل و عوارض هویت خویش می پندارند و تامل نمی کنند که حتی اگر گذراندن تیری از تنه درختی نیز میسر باشد، چه حاصلی در پیشرفت تاریخی قومی دارد جز این که ادعا کند نفس همسایگان را بریده و جنبنده ای سالم در اطراف خویش باقی نگذارده است.(ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 10:30 |