تبليغاتX
کتاب و حکمت

 

               فردوسی، بیرون از شاهنامه(۱۹)

                پیروزی نامه نوشتن رستم به زال

باری، رستم نامه ای به پدر می نویسد، کشتار پیروزمندانه و چاقو کشانه مشتی مردم بی آزار مشغول زندگی در بالای کوهی را، با باد و ورم اطلاع می دهد و می پرسد که پس از قتل عام اهالی، چندان زر و نقره و مال دزدیده است که نمی داند با آن ها چه کند!

شب تیره با نام داران جنگ، به دژ در یکی را ندادم درنگ

چه کشته چه خسته چه بگریخته، ز تن ساز کینه فرو ریخته

همانا که خروار پانصد هزار، بود نقره خام و زر عیار

ز پوشیدنی و ز گستردنی، ز هر چیز کان باشد آوردنی

همانا شمارش نداند کسی، ز ماه و ز روز ار شمارد بسی

کنون تا چه فرمان دهد پهلوان، که فرخنده پی باد و روشن روان

زال رستم را می ستاید که در کودکی کاری مردانه کرده است، تا معنی مرد نزد شاه نامه سازان را دریابیم. سپس زال به کودک اش وعده می دهد که یک میلیون شتر برایش خواهد فرستاد تا اموال سرقتی را بار کند و به خانه بیاورد و برای محکم کاری، مردانه توصیه می کند که قلعه تخلیه شده از مال و منال را همراه کشته شدگان اش به آتش کشد، تا کودک اش درس دیگری از مردی نوع یهودی را یاد بگیرد. داشتم حساب می کردم که یک میلیون شتر می تواند پانصد هزار خروار زر و سیم را بار کند یا نه، که دیدم اگر بخواهم دنبال این حساب رسی ها در شاهنامه  راه بیافتم، باید ادامه بیان از آن را به والت دیسنی بسپارم!

ز تو بود شایسته چونین نبرد، بدین کودکی کار کردی چو مرد

روان نریمان برافروختی، همه دشمنان ورا سوختی

از اشتر همانا هزاران هزار، به نزدت فرستادم از بهر بار

شتر بار کن زان چه باشد گزین، پس آن گه به دژ برزن آتش به کین

نامه زال به رستم می رسد. زر و سیم و اسلحه و کلاه و کمر و گوهر و دیبای چینی را بار شترها می کند و برای زال می فرستد، قلعه را به آتش می کشد و با دلی شادمان پیش پدر و مادر بر می گردد، تا بال و برش را، به سبب این مردم سوزی، ببوسند و روان پریشانی نژاد پرست این صحنه کشتار پوریمی را نشان بزرگی ایرانیان می گویند!

به نزدیک رودابه آمد پسر، به خدمت نهاد از بر خاک سر

ببوسید مادر دو بال و برش، همی آفرین خواند بر پیکرش

 

نامه زال به سام

 

حالا نوبت زال است که شاه کار کودک را به پدر بزرگ اش اطلاع دهد و سهم او را از اموال غارتی بفرستد. پدر بزرگ از دیدن غنایم و شنیدن ماجرا به وجد می آید، برابر معمول بوق و کرنا راه می اندازد، بزم می سازد و به عرق خوری می نشیند. سپس به آورنده  پیام دست خوش می دهد، پاسخی برای پسر می نویسد و فیلسوفانه، با ذکر تمثیلی نه چندان مفهوم، یادآور می شود که چون هر چیز به اصل خود برمی گردد، رستم هم به پدر و لابد پدر بزرگ اش شبیه شده است!

به نامه درون گفت کز نره شیر، نباشد شگفتی که باشد دلیر

همان بچه شیر ناخورده شیر، ستاند همی موبدی تیز ویر

مر او را درآرد میان گروه، چو دندان برآرد شود زو ستوه

ابی آن که دیده است پستان مام، به خوی پدر باز گردد تمام

عجب نیست کز رستم نامور، که دارد دلیری چو دستان پدر

گرچه در این جا معلوم نیست که موبد تیز ویر چه گونه موبدی است، اما به گمانم کسی با لکنت زبان می خواهد بگوید اگر بچه شیری با آدمیزاد هم بزرگ شود، باز به خوی اصلی خود باز می گردد، حالا این قضیه چه ربطی به رستم و پدرش زال دارد، با راوی داستان است. به هر حال فردوسی که گویی از شعر کردن این ماجرای خنک بی حاصل حوصله اش به سر رسیده باشد، ناگهان موضوع را رها می کند و بی مقدمه چینی به سراغ داستان دیگری می رود.

کنون از منوچهر گویم سخن، وز آن شاه پر مهر جویم سخن

چه اندرز کردش پسر را نگر، به هنگام رفتن شه دادگر 

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 1:30 |

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۱۸)

 

رفتن رستم به کوه سپند

باری رستم با جدیت کسی که راهی میدان جنگ است، دست به کار می شود. شاهنامه توضیح  نمی دهد جرم آن مردم بی آزار، که بالای کوهی می کاشته و می خورده اند چه بود که چهار نسل قلدر و زبان نفهم و آدم کش، یعنی نریمان و سام و زال و رستم، در فکر ادب کردن آن ها بوده اند؟ آیا آن قسمت از روشن فکری نادان ما، که از سویی دائما قربان صدقه ی شاه نامه می رود و از سوی دیگر مدعی عدالت و آزادی است، از خود نپرسیده است چرا باید زمام دارانی، آن گاه که با نبرد مستقیم حریف مردمی دور افتاده و زحمت کش و سلیم نشده اند، که جرم شان فقط  احتیاج به نمک بوده، باید نیاز آنان را ابزار توطئه چینی و قتل آن مردم بگیرند و آن گاه با سینه ای جاهلانه سپر کرده، رستم را سمبل ایرانیگری بگویند؟ باری رستم  گرز گران اجدادی و شمشیر و قمه و پنجه بوکس ها را میان بار نمک پنهان می کند و با چند قوم و خویش چاقو کش دیگر، در سیمای کاروان دار و دوره گرد، رهسپار کوه سپند می شود و با ژست و لبی در خندخند، شاد از این که در راه انجام شرارت تازه ای است و به بهانه انتقام از مردم ساده ای که دماغ جد او را به خاک مالیده اند، راهی غارت قلعه سپند می شود.  

چو بشنید رستم برآراست کار، بدان سان که بد در خور کازار

به بار نمک در نهان کرد گرز، بر افروخته پهلوان یال و برز

زخویشان تنی چند با خود ببرد، کسانی که بودند هشیار و گرد

به بار شتر در سلیح گوان، نهان کرد آن نامور پهلوان

لب از چاره خویش در خندخند، چنین تازیان تا به کوه سپند

رسید و ز که دیدبانش بدید، به نزدیک سالار مه تر دوید

دیده بان  کاروان رستم و نوچه های اش را می بیند و بی بد گمانی برای کسب تکلیف نزد سالار ومهتر قوم می رود و خبرمی دهد که کاروانی  که گویا بار نمک دارد، نزدیک می شود. بزرگ قلعه که گویا سخت بی نمکی کشیده بود، یکی را نزد کاروان دار می فرستد تا  از محتوای محموله شتران آگاه شود. قاصد نزدیک کاروان می آید. رستم به دروغ و به عنوان حیله جنگی، اطمینان می دهد که فقط بار نمک دارند. قاصد باور می کند و بی آن که نگاهی به درون خورجین ها بیندازد یا نام و نشان رستم را بپرسد به قلعه باز می گردد و خبر می دهد.

فرستاد مه تر یکی را دمان، به نزدیکی مه تر کاروان

بدو گفت بنگر که تا چیست بار، بیا و مرا آگهی ده ز کار

فرود آمد از دژ فرستاده مرد، بر رستم آمد به کردار گرد

بدو گفت کای مه تر کاروان، مرا آگهی ده ز بار نهان

بدان تا به نزدیک مهتر شویم، بگوییم و گفتار او بشنویم

به پاسخ چنین گفت رستم بدوی، که رو نزد آن مهتر نامچوی

همین گویش از گفت ها یک به یک، که در بارمان است یکسر نمک

مهتر قلعه با شنیدن خبر رسیدن نمک شادمان می شود و دستور می دهد که درها را به روی کاروان باز کنند. رستم نزد مهتر قلعه می رود، زمین را می بوسد و قدری نمک به او می دهد. مهتر به او اعتماد می کند و اجازه می دهد که در بازار کوه سپند نمک فروشی راه بیندازد. مرد و زن و کودک و پیر و جوان، که محتاج نمک مانده بودند شادی کنان نزد رستم می آیند و جامه و زر و سیم می آورند و در معامله ای پایاپای، نمک می خرند. هنگام شب رستم و هم پالکی هایش به مهتر قلعه و سایر دلیران قلعه هجوم می برند. کوتوال حصار، که از القاب ناشناخته و فاقد معنای شاهنامه است با رستم گلاویز می شود. رستم گرزی بر سرش می کوبد و کوتوال مثل میخ در زمین فرو می رود!

چو شب تیره شد رستم تیز چنگ، برآراست با نامداران جنگ

سوی مه تر باره آورد روی، پس او دلیران پرخاشجوی

چو آگاه شد کوتوال حصار، برآویخت با رستم نامدار

تهمتن یکی گرز زد بر سرش، به زیر زمین شد تو گفتی برش

 

مردم دژ خبر می شوند، به جنگ غارتگران می آیند و کشت و کشتار فجیحی به راه می افتد. رستم مشغول آدم کشی در میان بزرگ و کوچک می شود و چنان سر بری به بار می آورد که صبح روز بعد تمام مردم بی نوای قلعه، به جرم نیاز به نمک یا کشته و یا تسلیم شده بودند. آن گاه دار و دسته ی رستم به جان تسلیم شدگان می افتند و هر که را می یابند، می کشند. این به عینه همان تابلوی اقدامات یهودیان در ماجرای پلید پوریم است، که به شعر کردن آن را در اختیار فردوسی گذارده اند.

شب تیره و تیغ رخشان شده، زمین همچو لعل بدخشان شده

زبس دار و گیر و زبس موج خون، تو گفتی شفق زآسمان شد نگون

تهمتن به تیغ و به گرز و کمند، سران دلیران سراسر بکند

چو خورشید از پرده بالا گرفت، جهان از ثری تا ثریا گرفت

به دژ بر یکی تن نبد زان گروه، چه کشته چه از رزم گشته ستوه

دلیران به هر گوشه بشتافتند، بکشتند مر هر که را یافتند 

حالا که دار و دسته رستم، جنبنده ای از آن مردم آرام برفراز کوه خانه کرده، که تنها نیازمند نمک بوده اند، باقی نمی گذارد، قتل عام کنندگان به جستجوی ذخائر آنان می روند تا کار کشتار بی دلیل شان را با غارت مایملک و پس دست نابودشدگان کامل کنند. چشم رستم به چهار دیواری ساخته  از سنگ خاره می افتد که دری آهنین داشته است. باز هم گرزش را به کار می اندازد، در و پیکر را از جا می کند و خانه را مملو از پول طلا می بیند و مابقی نیز ناگفته آشکار است.

تهمتن یکی خانه از خاره سنگ، برآورده دید اندر آن جای تنگ

یکی در ز آهن بر او ساخته، مهندس بر آن گونه پرداخته

بزد گرز و بفکند در را ز جای، پس آن گه سوی خانه بگذارد پای

یکی گنبدی دید افراشته، به دینار سر تا سر افراشته

عجیب است که باستان پرستان و شاهنامه دوستان و معتقدان و ستایندگان چنین قهرمانانی در پیشینه تاریخی خویش، مثل عجوزگان دائما از آثار حمله دروغین عرب و مغول، ضجه مویه می کنند و نفرین گویان، به سر و سینه خود می کوبند!    

 

( ادامه دارد)

 

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 21:30 |

فردوسی بیرون از شاهنامه (۱۷)

 

کشتن رستم پیل سپید را

باری، روزی رستم با پدر و چند دوست نامدارش، در بوستانی باده گساری می کردند و چون مستی غالب و شوری در سرشان پدیدار می شود، زال به رستم می گوید که هم پیاله ای های گران قدرش را ، لابد به خاطر این که خوب عرق می خورده اند، خلعت بدهد!  رستم هم برابر معمول از آن کیسه های زر و اسبان تازی، که قهرمانان داستان شاهنامه دائما دم دست دارند، رفیقان باده خوری را می بخشد تا سر حال و پول دار روانه خانه شوند! بعد هم رستم و پدرش زال به شیوه پهلوانان، لابد در حالی که پاشنه کفش ها را خوابانده بودند و زیر بغل شان ورم کرده بود، راهی شبستان خویش می شوند. رستم که حالا دیگر لقبی بی معنا تر از اسمش، یعنی تهمتن دارد، هنوز درست به خواب نرفته، هیاهویی می شنود که پیل سپید زال افسار پاره کرده، به کوچه و بازار زده و به مردم آسیب می رساند. رستم بلافاصله در همان حال مستی، گرز نیاکان اش را بر می دارد و دنبال پیل سپید می دود.  نگهبانان مقابل دروازه  شبستان مانع می شوند که در این شب تیره و با وجود پیلی عنان گسیخته در کوچه رستم از خانه بیرون رود و می گویند از ترس مواخذه سپهبد اجازه نمی دهیم خارج شوی. برابر معمول شاهنامه که مسائل آن با مشت و اگر نشد نیزه و گرز و کمند و در آخر با شمشیر حل می شود، رستم که احتمالا به جای شراب «رد بول» خورده بود، مشتی بر گردن نگهبان اولی می زند که سرش باد می کند و به سراغ دومی می رود که همه فراری می شوند و بالاخره نزدیک در می رسد، گرزی پسندیده و مناسب به قفل و زنجیر در می کوبد همه چیز را خرد و خمیر می کند و وارد کوچه می شود! 

 

            تهمتن شد آشفته از گفتنش،  یکی مشت زد بر سر و گردنش

بر آن سان که شد سرش مانند گوی، سوی دیگران اندر آورد روی

رمیدند ازان پهلو نامور، دلاور بیامد به نزدیک در

بزد گرز و بشکست زنجیر و بند، چنان چون از آن نامور شد پسند (!)

 

رستم با گرزی بر دوش و دماغی پر از باد، پس از لت و پار کردن آدم و آهن از در بیرون می زند و به جنگ «ژنده پیل»  می رود، که احتمالا معنای آن پیل پاره پوره است! در کوچه همان نامداران و پهلوانان را که از او دست خوش گرفته بودند، می بیند که چونان میش هایی گرگ دیده، از پیل سپید مست و زنجیر بریده می گریزند. رستم برای ترساندن پیل نعره ای می کشد و پیل هم که یا نترس بوده و یا رستم را درست نمی شناخته، به او حمله می کند و می خواهد با خرطوم او را بلند کند که رستم گرزی هم به مغز پیل می کوبد و چون بسیار بعید است قد و بالای رستم را از پیل سپید سپهبد بلند تر فرض کنیم، در این صورت احتمالا رستم از نردبان تاشویی که تمام پهلوانان شاهنامه برای استفاده در این گونه موقعیت ها در اختیار داشته اند، سود برده است. پیل از حدت ضربه رستم چون کوهی بی ستون واریز می کند، بر خود می لرزد و کارش تمام می شود. سپس رستم با خیال آسوده به بستر می رود و می خوابد. روز بعد زال که گویا از فرط مستی سر و صداها را نشنیده بود، از ماجرا با خبر می شود و گرچه بر مرگ ژنده پیل اش، که چون نیل خروشان بود و در رزمگاه سپاه دشمن را یکسر در هم می کوبید، دریغ می خورد، اما رستم را به حضور می طلبد و دست و یال و سرش را می بوسد و تحسین می کند که در نو جوانی کودکی، کسی در مردی و بزرگی و هیبت و هیکل به پای او نمی رسد. و بالاخره زال موقع را مناسب می بیند تا رستم را تحریص کند که پیش از این که آوازه اش بلند شود و احتمالا چشم بخورد، همت کند و به تلافی خون جد پدری اش نریمان، که  تاکنون از نام برابر معمول بی معنای او خبری در شاهنامه نبود، به کوه سپند برود و بدین ترتیب زمینه یک دعوای خنک دروغین و عهد بوقی دیگر در شاه نامه چیده می شود.

 

بفرمود تا رستم آمد برش، ببوسید با دست، یال و سرش

بدو گفت کای بچه ی نره شیر، بر آورده چنگال و گشته دلیر

بدین کودکی نیست همتای تو، به فر و به مردی و بالای تو

کنون ژیش تر زان که آواز تو، بر آید وزان بگسلد ساز تو

به خون نریمان میان را ببند، برو تازیان تا به کوه سپند

حصاری ببینی سر اندر سحاب، که بر وی نپرید پران عقاب

چهار است فرسنگ بالای اوی، همیدون چهار است پهنای اوی

پر از سبزه و آب و دیبا و زر، بسی اندرو مردم و جانور

درختان بسیار با کشت و ورز، کسی خود ندیده ست ازین گونه مرز

ز هر پیشه کار و ز هر میوه دار، در او آفریده ست پروردگار

 

به نشانی شاهنامه گویا بر قله کوه سپند، که خدا میداند کجای جهان است، حصاری بلند و برافراشته بوده که پر هیچ عقابی هم به آن نمی رسیده است، با طول و عرض 4 فرسنگ و پر از سبزه و آب و دیبا و طلا و نقره، با آدمیان صنعتگر و اهل کشت و کار، جانوران زیاد، انواع رستنی ها و در و پیکری بلند و بسان سپهر. مطابق تعریف شاهنامه، نریمان یعنی پدر سام و جد رستم، به فرمان فریدون قصد تصرف این قلعه را داشته، سالی در اطراف آن بدون گرفتن نتیجه چرخیده و بالاخره وقتی حوصله مردم قلعه سر رفته، سنگی از بالای قلعه پایین انداخته اند که مستقیم به مغز نریمان می خورد و او را از زندگی خلاص می کند. بعد هم ظاهرا سام، پس از یک هفته گریه و زاری، به خون خواهی پدر، راهی همان قلعه می شود، چند سالی دور و بر آن می چرخد و چون اهالی به پرکاهی هم بیرون از قلعه محتاج نبوده اند تا از آن بیرون آیند و جنگی در بگیرد، بالاخره سام هم با لب و لوچه آویزان برمی گردد و یکی نیست از این شبه قهرمانان شاهنامه که ظاهرا همگی مرض جنگ داشته اند، بپرسد چرا به این مردمی که بالای یک کوه دور افتاده و بلند مشغول زندگی خود بوده اند، پیله کرده اند و از آنان احمق تر آن بی مایگان قصه پرست امروزند که از فرط پوچی و تنگدستی، هنوز این داستان های کودکانه را موجب افتخار تاریخی خود می پندارند!

 

نریمان که گوی از دلیران ببرد، به فرمان شاه آفریدون گرد

به سوی حصار اندر آورد پای، در آن راه ازو گشت پردخته جای

شب و روز بودی به رزم اندرون، همیدون گهی چاره گاهی فسون

بماند اندر آن رزم سالی فزون، سپه اندرون و سپهبد برون (!)

سرانجام سنگی بینداختند، جهان را ز پهلو بپرداختند

سپه بی سپهدار گشتند باز، به نزدیکی شاه گردن فراز...

به یک هفته می بود با سوگ و درد، سر هفته پهلو سپه گرد کرد

به سوی حصار دژ اندر کشید، بیابان و بی ره سپه گسترید

نشست اندر آن جا بسی سال و ماه، سوی باره دژ ندانست راه

ز دروازه ی دژ یکی تن برون، نیامد همیدون نرفت اندرون

که حاجت نبدشان به یک پر کاه، اگر چه که ره بسته شد سال و ماه

سرانجام نومید برگشت سام، ز خون پدر نارسیده به کام 

 

زال رستم را تحریک می کند که در نوجوانی و تا ناشناس است، کاروانی شتر فراهم کند، خود را به سیمای تاجر نمک درآورد، رهسپار دژ کوه سپند شود، بازار نمک فروشی راه اندازد و چون ساکنان آن دژ پر نعمت، لنگ نمک اند، در را باز می کنند و با این حقه می تواند درون دژ برود و انتقام جدش را بگیرد.

بدو گفت زال ای پسر هوش دار، هر آنچت بگویم ز من گوش دار

بر آرای تن چون تن ساروان، شتر خواه از دشت یک کاروان

به پشت شتر بر نمک دار و بس، چنان رو که نشناسدت هیچ کس

که بار نمک هست آن جا عزیز، به قیمت از آن به ندارند چیز

چو باشد حصار گران بر درش، بود بی نمک شان خور و پرورش

چو بینند بار نمک، ناگهان، پذیره دوندت کهان و مهان

باید از زال پرسید چرا خودش این حقه را به اهالی دژ سوار نکرده و منتظر به دنیا آمدن فرزندش شده، تا بدانید که سراسر شاه نامه جز خالی بندی نامه ای مناسب مطالعه ی نافرهیختگان قهوه خانه نشین نیست.  (ادامه دارد)

 

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 22:30 |