تبليغاتX
کتاب و حکمت

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۲۰)

 

         اندرز کردن منوچهر پسرش را

منوچهر در صد و بیست سالگی سرانجام اراده رحلت از جهان می کند! ستاره شناسان گرد می آیند تا طالع او را بجویند و با خبر می شوند که زمان ترک دنیا برای او فرارسیده است. فردوسی زمان و فرصت را مناسب می بیند، از زبان ستاره شناسان متلکی به منوچهر می پراند و می گوید شاید که در آن دنیا اوضاع بهتری داشته باشی.

گه رفتن آمد به دیگر سرا، مگر نزد یزدان به آیدت جای

وقتی منوچهر با خبر می شود که دیر زمانی در دنیا نخواهد ماند، به دنبال موبدان و بزرگان برای درد دل کردن می فرستد و در آخر کار  پسرش نوذر را، که باز هم نامی بی معنا است، نزد خویش می خواند و پندهایی به قول شاهنامه از اندازه بیش، به او می دهد که سراسر حکایت بی وفایی دنیا است:

سخن چون ز داننده بشنید شاه، به رسم دگر گون بیاراست گاه

همه موبدان و ردان را بخواند، همه راز دل پیش ایشان براند

بفرمود تا نوذر آمد به پیش، ورا پندها داد از اندازه بیش

که این تخت شاهی فسوس است و باد، بدو جاودان دل نباید نهاد

مرا بر صد و بیست شد سالیان،به رنج و به سختی ببستم میان

بسی شادی و کام دل راندم، به رزم اندرون دشمنان خواندم

به فر فریدون ببستم میان، به پندش مرا سود شد هر زمان

بجستم ز تور و ز سلم سترگ، همان کین ایرج، نیای بزرگ

جهان ویژه کردم ز پتیاره ها، بسی شهر کردم بسی باره ها

چنانم که گویی ندیدم جهان، شمار گذشته شد اندر نهان

در زمره ماحصل صد و بیست سال فرمانروایی منوچهر یکی هم ویژه کردن جهان از پتیاره ها است! این که منوچهر دنیا را مختص پتیاره ها کرده و یا آن را از پتیاره ها پالوده، از این مصرع معلوم نمی شود ولی معلوم می شود که منوچهر از ترک دنیا، پس از صد و بیست سال هم، دل خوش نیست، مرگ را بار تلخ درخت زندگی می گوید و تمام عمر را در برابر چشیدن این طعم تلخ بی ارزش می شمارد:  

درختی که تلخ آورد بار و برگ، نیرزد همی زندگانیش مرگ

بالاخره تاج و تخت را به فرزندش می سپارد، او را به حضور و ظهور موسی از خاور زمین مژده می دهد و توصیه می کند که نوذر حتما به دین و آیین او درآید، جز مسیر او نپوید و هرگز با وی درشتی و تندی نکند. اشکال عمده ی شاهنامه، که ساده لوحان و غرض ورزانی آن را تاریخ کهن و باستان مردم ایران دانسته اند، این که روز شمار روشنی ندارد و با هیچ تمهیدی نمی توان دریافت مثلا زمان منوچهر و فریدون و سام و رستم پیش و یا پس از مسیح بوده است و اگر ابیات بالا در باب ظهور موسی و کل شاهنامه را جدی بگیریم، معلوم می شود آن ها لااقل ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد می زیسته اند، که در آن زمان چنین اسامی که شاهنامه بر می شمرد درمیان بومیان ایران، مثلا در کتیبه ی بیستون ثبت نیست، که نشان از من در آوردی و مهمل بودن سراسر شاهنامه دارد.

کنون نو شود در جهان داوری، چو موسی بیاید به پیغمبری

پدید آید آن کس ز خاور زمین، نگر تا نتازی بر او به کین

بدو بگرو آن دین یزدان بود، نگه کن که از سر چه پیمان بود

تو مگذار هرگز ره ایزدی، که نیکی از اویست و هم زو بدی

سپس منوچهر از امکان تاخت و تاز به هوای غصب و غارت تخت و تاج ایران و از حمله ی پور پشنگ، که باز هم نامی بی معنا است، از ناحیه ی توران خبر می دهد و به نوذر توصیه می کند به هنگام مواجهه با دشواری، از سام و زال مدد بجوید و اطمینان می دهد رستم که نوجوانی از تبار زال است، دمار از تورانیان برخواهد آورد.

وزان پس ز ترکان بیاید سپاه، نهند از بر تخت ایران کلاه

تو را کارهای دراز است پیش، گهی گرگ باید بدن گاه میش

گزند تو آید ز پور پشنگ، ز توران بود کارهای تو تنگ

بجوی ای پسر چون شود داوری، ز زال و ز سام آنگهی یاوری

وزین نو درختی که از پشت زال، بر آمد کنون بر کشد شاخ و یال

از او شهر توران بود بی هنر، به کین تو آید همان کینه ور

پس از بیان این راز و اندرز ها، نوذر بر دامان پدر می گرید و منوچهر بی نشان بیماری، ناگهان دو چشم کیانی! بر هم می گذارد، آه سردی می کشد و راهی آن دنیا می شود:

ابی آن که بد هیچ بیماریی، نه از دردها هیچ آزاریی

دو چشم کیانی به هم برنهاد، بپژمرد و برزد یکی سرد باد 

 

                                           بر تخت نشستن نوذر

 

باری، نوذر پس از سوگواری، بزرگان ایران را  به سورچرانی و دریافت  درم و دینار دعوت می کند وضمن آن کلاه شاهی بر سر می گذارد. بزرگان ایران سر بر آستان او می سایند و اظهار بندگی و فرمانبری می کنند. اما دیری نمی گذرد که شاه نو، راه بیدادگری و مال پرستی پیش می گیرد و به قول شاهنامه از راه پدر وخوی و خصلت انسانی دور می شود، هرچند شاهنامه از خود منوچهر هم، جز برادر کشی و حرص و آز چیزی نمایش نداده بود.

برین بر نیامد بسی روزگار، که بیداد گر شد دل شهریار

به گیتی بر آمد ز هر جای غو، جهان را کهن شد سر از شاه نو

که او رسم هی پدر در نوشت، ابا موبدان و ردان تند گشت

ره مردمی نزد او خوار شد، دلش بنده ی گنج و دینار شد

کدیور یکایک سپاهی شدند، دلیران پر آواز شاهی شدند

چو از روی کشور بر آمد خروش، جهانی سراسر بیامد به جوش

پس کشور هرج و مرج می شود، کدیوران که نمی دانیم چه کاره اند، سرکشی و دلیران و نخبگان سپاه، ادعای پادشاهی می کنند. نوذر هراسان و دستپاچه نامه ای عاجزانه به سام می نویسد که در سگسار و مازندران می پلکد! در نامه پس از حمد خداوند خالق ناهید و هور و پیل و مور، بر روان منوچهر و بر مقام سام نریمان درود می فرستد و تملق می گوید که منوچهر تا آخرین نفس از او یاد و به پشت گرمی اش سفارش کرده بود و حالا هم زمانی است که او باید برای نجات تاج و تخت، گرزش را بردارد  و بشتابد. سام هم گرز به دوش، از مازندران، با سپاهی گران، روانه ی ایران می شود!!!  

کنون پادشاهی پر آشوب گشت، سخن ها از اندازه اندر گذشت

اگر بر نگیری تو آن گرز کین، ازین تخت پردخته ماند زمین

چو نامه بر سام نیرم رسید، یکی باد سرد از جگر برکشید

یکی لشکری راند از گرگسار، که دریای سبز از او گشت خوار

چو نزدیک ایران رسید آن سپاه، پذیره شدندش بزرگان به راه

تا پایان شاهنامه، خواننده ی این به اصطلاح حماسه ی ملی، آدرس ایران را از زبان فردوسی نمی شنود و معلوم نیست غرض از مملکت ایران، در شاهنامه، کدام خطه از محدوده ی کنونی ماست! اما تا همین جا فهمیده ایم که نریمان و سام و زال و رستم شاه ایران نبوده اند، و در حال حاضر فقط نوذر در ایران، که حتما مازندران و سیستان و کابل و آن طرف ها نیست، شاه ایران شمرده می شود. بدین ترتیب برای استقرار این شاه فقط تهران و آذربایجان باقی می ماند!!! باری، لشگر سام از مازندران به نزدیکی ایران می رسد و بزرگان ایرانی با نیش های باز به استقبال سپاه می روند و فی الفور دور سام را می گیرند، از جور نوذر گلایه می کنند  و از او می خواهند که دست بالا کند و  به جای نوذر پادشاه ایران شود. آدم یاد کسانی می افتد که منتظر ورود نظامیان آمریکا به ایرانند!!! سام به جای بزرگان ایران، عشوه و اداهای سیاسی و ملی در می آورد که نوذر از تبار پادشاهان است و هیچ کس نباید جسارت کند و بر جای او و اجدادش تکیه زند! و بزرگوارانه اضافه می کند که اگر به جای نوذر، دختری از نسل منوچهر هم صاحب تاج و تخت  بود،  باز سر به آستان او خم و چشم به دیدارش روشن می کرد.

به شاهی مرا تاج باید بسود؟ محال است و این کس نیارد شنود

خود این گفت یارد کسی در جهان، چنین زهره دارد کسی از مهان؟

اگر دختری از منوچهر شاه، بدین تخت زرین بدی با کلاه

نبودی به جز خاک بالین من، بدو شاد گشتی جهان بین من

بعد هم توصیه می کند که خرابکاری های نوذر را جدی نگیرند و می گوید که او هنوز چندان از راه به در نشده و آهن اش چنان زنگ نزده است که به سختی صیقل خورد، قول می دهد که او را با پند بسیار، سر به راه کند و پیشنهاد دهندگان خلع نوذر را به توبه می خواند. مصلحت اندیشی سام موجب پشیمانی بزرگان ایران می شود و  به پیمان خود با نوذر باز می گردند. سام  نزد نوذر می آید، مقدمتا هفته ای عرق خوری می کنند بعد سام در پند را، لابد در حالی که لول لول بوده، باز و نوذر را نصیحت می کند که با دیگران بسازد و بالاخره در حالی که همه دوباره مشغول پرداختن باج و خراج اند، سام با چند بغل خلعت و دست خوش، به مازندران و گرگسار خود باز می گردد. ( ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 11:12 |