فردوسی، بیرون از شاهنامه (۲۳)
رزم افراسیاب با نوذر دیگر بار
روز بعد دوباره ایرانیان، که دیگر معلوم نیست خطاب به چه کسانی است، برای جنگ به صف می شوند و بار دیگر کوس و نای ها به تاپ و توپ می افتند. افراسیاب هم در برابر، صفی از لشکریانش می چیند، دو سپاه رو به رو می شوند و از هر دو گروه «دهاده» بر می آید که لابد نوعی سرود جنگ در زمان فردوسی بوده و ظاهرا چنان قدرتی داشته که فردوسی می گوید در اثر آن، تشخیص تفاوت میان بیابان و کوه مشکل می شده است! اما اگر کسی مایل باشد که دهاده را قرقر هم معنی کند، زبان شیرین و بی در و پیکر فارسی این اجازه را باو خواهد داد.
چنان شد ز گرد سواران جهان، که خورشید گفتی شد اندر نهان
دهاده بر آمد ز هر دو گروه، بیابان نبد هیچ پیدا ز کوه
دو لشکر با هم گلاویز می شوند تا چون رود روان خون بریزند. به خصوص قارن و افراسیاب هر جا می روند زمین چون رودی از خون به حرکت در می آید. به راستی که شاهنامه یک صفحه ناآغشته به خون ندارد و هیچ مقدمه ای در آن چیده نمی شود مگر برای شروع یک خون ریزی بی سبب دوباره. حالا چرا و چگونه و با کدام دیدگاه انسانی کسانی این خون نامه را سند هویت ایرانیان فرض کرده اند، پاسخی جز این ندارد که یهودیان علاقمند بوده و هستند تا برای کشتار پوریمی خود شریکی دست و پا و آدم کشی را امری عادی قلمداد کنند. بالاخره نوذر از قلب سپاه خود را به افراسیاب می رساند، با او رو به رو می شود و چنان مسابقه نیزه بازی بی سابقه ای به راه می اندازند که فردوسی می گوید مارها هم این گونه به یکدیگر نمی پیچند!
چنان نیزه بر نیزه انداختند، سنان یک به دیگر برافراختند
که بر هم نپیچد از آن گونه مار، جهان را نبود این چنین یادگار
تا شب این جنگ طول می کشد، سرانجام افراسیاب بر قارن غلبه می کند و ایرانیان خسته به سراپرده های خود باز می گردند. نوذر که هوا را پس می بیند، رو ترش می کند و می گوید که که روزگار خیال دارد تاج اش را به گرد و خاک بیالاید! پس پسران اش توس و گستهم را احضار می کند که با لب و لوچه ی آویزان و روانی غمگین به حضور نوذر می رسند.
دل نوذر از غم پر از درد شد، که تاج اش از اختر پر از گرد شد
چو از دشت بنشست آوای کوس، بفرمود تا پیش او رفت توس
بشد توس و گستهم با او به هم، لبان پر ز باد و روان پر ز غم
نوذر با آن ها درد دل می کند، می گرید و به یاد پیش گویی پدر درباره حمله ترکان و چینیان به ایران و شکست بعدی می افتد و از پسران اش می خواهد که به سوی پارس بروند، شبستان را بیاورند، سپس به زاوه کوه بروند و گروه را به البرز کوه برسانند، بعد هم بی خبر از لشکر و مخفیانه به ری و اصفهان بگریزند! هیچ موجود دوپای صاحب اندیشه ای قادر نخواهد شد از این آدرس پر پیچ و خم که نوذر به فرزندان اش برای فرار می دهد، سر در آورد، چنان که عقل از سر نپریده ای نداریم که بتواند توضیح دهد در میان آن جنگ سرنوشت ساز، شبستانی که باید از فارس آورده شود، چه دردی از نوذر دوا می کرده و اصولا چه گونه انتقال شبستانی از فارس به میدان جنگ میسر بوده است؟ مگر این که این جا نیز شبستان زمان فردوسی را مثلا چند بار جو معنی کنیم نه شبستانی که امروز می شناسیم! سرانجام و از آن جا که مربوط کردن این مهملات از من بر نمی آید، اشعار شاهنامه را عینا می آورم تا خودتان تکلیف تان را با آن ها روشن کنید.
شما را سوی پارس باید شدن، شبستان بیاوردن و آمدن
وز آن جا کشیدن سوی زاوه کوه، بر آن کوه البرز بردن گروه
کنون سوی ری و صفاهان روید، وزین لشکر خویش پنهان شوید
ز تخم فریدون مگر یک دو تن، برد جان ازین بی شمار انجمن
اگر کسی از حضار در این وبلاگ از اشعار فوق چیزی فهمید، ندایی بدهد تا تاریخ ایران به این مطالب چرس کشیدگان مربوط نشود. توس و گستهم که ظاهرا از گریز خوش حال بوده اند، نمی پرسند تاثیر این نقل و انتقالات چیست و چرا باید این همه آدم را این سو و آن سو، از این شهر به آن شهر و از این کوه به آن کوه کشید و سرانجام هم آن ها را قال گذارد و بی خبر به ری و اصفهان گریخت؟ تنها توضیحی که شاه نامه در باب این پریشان نویسی می آورد این است که نوذر با فراری دادن توس و گستهم خیال داشته است نسل فریدون را نگهداری کند.
ز تخم فریدون مگر یک دو تن، برد جان از این بی شمار انجمن
ندانم که دیدار باشد جز این، یک امشب بکوشیم دست پسین
استغفروالله! هنوز از گیجی ابیات بی معنای پیش در نیامده، باید بیهوده و بی سرانجام به دنبال مفهوم «بکوشیم دست پسین» بگردیم که شبانه انجام می شود! کار این پرت و پلاها بالاخره به آن جا ختم می شود که نوذر به فرزندان ذخیره ی فریدون اش، باز هم معلوم نیست با چه هدف، تکلیف می کند که چند کار شناس و کارآگاه استخدام و شب و روز رایزنی کنند تا اگر خبر قتل عام سپاه و زوال شاهنشاهی ایران به آن ها رسید، خم به ابرو نیاورند و دل چرکین نشوند که سرنوشت این گونه رقم خورده است و گاه چرخ گردون طوری می گردد که یکی از تخت به زیر افتد و دیگری شادمانه کلاه کیی بر سر گذارد. و آن گاه که مرگ فرا می رسد کشته شدگان جنگ با مردگان در بستر یکسان خواهد شد.
شب و روز دارید کار آگهان، بجویید هشیار کار جهان
ازین لشکر ار بد دهند آگهی، که تیره شد این فر شاهنشهی
شما دل مدارید بس مستمند، که ما را چنین است چرخ بلند
یکی را به خاک اندر آرد زمان، یکی با کلاه کیی شادمان
تن کشته با مرده یکسان شود، تپد یک زمان بازش آسان شود
باری پس از واریز تمام گناه ها به گردن چرخ گردون، نوذردو فرزند را در آغوش می گیرد، کمی خون گریه می کنند، توس و گستهم به چاک می زنند و نوذر با دلی غمگین باقی می ماند.
( ادامه دارد)
