تبليغاتX
کتاب و حکمت

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۰)

گرفتن رستم، رخش را

باری، تمام گله های اسب شاهان زابلی و چند گله اسب کابلی می آورند و به رژه می گذارند تا رستم یکی را برگزیند، کم و کسری اش تکمیل شود تا ببینیم چه تخم طلایی خواهد کرد؟! رستم به عنوان امتحان با دست بر کمر اسب ها فشار وارد می کند و از فرط زور، شکم اسبان به زمین می رسد! به این ترتیب یکی یکی اسبان به زانو در می آیند تا بالاخره در گله ای که از مقابل او می گذشته، و فردوسی به آن فسیله نام می دهد، چشم رستم به اسب سفیدی می افتد، که باز هم با لغت خنگ بیان می شود، لغاتی که رد پایی جز در همان قرن چهار و پنج و در نوشته های رودکی و اسدی و از این قبیل ندارد، در تاقچه فرهنگ و ادب فراموش می شود و کسی آن ها را در طول زمان تحویل نمی گیرد، هر چند که برای رفع احتیاج و فقر مطلق واژگان در زبان فارسی مجبور باشند خود را به در و دیوار بکوبند و به گدایی عربی و ترکی و روسی و هندی و افغانی و فرانسه و انگلیسی روند. در حال حاضر خنگ را نه اسب سفید، که آدم نفهم می گویند و فسیله هم نه گله اسب، که صورتی از فسیل به معنای بقایای تغییر شکل داده در طبیعت است و معنایی به کلی متفاوت دارد. یک زبان بی ریشه ی ساختگی و من در آوردی که حتی اسامی اشخاص در آن بی معنا است، از قبیل این معجزات زیاد دارد.

هر اسبی که رستم کشیدی به پیش، به پشت اش فشردی همی دست خویش

ز نیروی او پشت کردی به خم، نهادی به روی زمین بر شکم

چنین تا بیامد یکایک به تنگ، فسیله همی راندند رنگ رنگ

یکی مادیان نیز بگذشت خنگ، برش چون بر شیر و کوتاه لنگ

این مادیان به توصیف شاهنامه، برش چون بر شیر فربه و کمر باریک و کوتاه لنگ، کره ای دارد که شنیدن داستان آن در شاهنامه و از زبان فردوسی، یکی از کمیک ترین صحنه ها در ادبیات فارسی، بل جهان را می سازد. گوش کنید:

یکی کره از پس به بالای او ، سرین و برش هم به پهنای او

سیه چشم و بور ابرش و گاو دم، سیه خایه و تند و پولاد سم

تن اش پر نگار از کران تا کران، چو برگ گل سرخ بر زعفران

به شب مورچه بر پلاس سیاه، بدیدی به چشم از دو فرسنگ راه

به نیروی پیل و به بالا هیون، به زهره چو شیر که بیستون

این جا هم، در بر همان پاشنه می گردد. فردوسی می خواهد کره اسبی را به خواننده معرفی کند که قرار است رستم بر آن سوار شود. این کره، هم بور است هم ابرش، که خدا می داند چه رنگی است، دم اش مثل دم گاو است، تن اش، مثل این که برگ گل را روی زعفران بپاشند، رنگ وارنگ است، شب ها مورچه را در پلاسی سیاه از دو فرسخی می بیند، فیل زور و هیون است و شجاعت شیر کوه بیستون را دارد. کاری به این ندارم که بالاخره نمی توان گفت این اسب بور و ابرش و گل رنگ زعفران زده چه رنگی است، چون بر سر لغت ابرش هم همان آمده که بر خنگ و فسیله گذشت، سئوال من از فردوسی این است از کجا با خبر بود که آن کره اسب، شب ها از دو فرسنگی جنبش یک مورچه را بر پلاس سیاه می دیده؟ مگر حرف مفت زدن هنر است؟ چنین می شود که خداوند در قرآن شاعران را تمسخر و بی هوده گوی می خواند و مردم هم در تاسی به قرآن، برای نشان دادن عمق مهمل گویی هر کسی، با پوزخند می گویند: اهمیتی نده، شعر می گوید.

بپرسید رستم که این اسب کیست، که از داغ، روی دو ران اش تهی است؟ 

چنین داد پاسخ که داغش مجوی، کزین هست هرگونه ای گفت و گوی

همی رخش خوانیم و بور ابرش است، به خوبی چو آب و به تک آتش است

خداوند این را ندانیم کس، همی رخش رستم بخوانیم و بس!

سه سال است تا این به زین آمدست، به چشم بزرگان گزین آمدست

چو مادرش بیند کمند سوار، چو شیر اندر آید کند کارزار

بپرهیز تو ای هشیوار مرد، به گرد چنین اژدها بر نگرد

که این مادیان چون برآید به جنگ، بدرد دل شیر و چرم پلنگ

رستم به خیال گرفتن کره اسب می افتد، کمند می کشد و ایلخی بان که این جا چوپان گفته شده، معترض می شود که دست از سر کره مردم بردار. رستم به ران های کره نگاه می کند و می گوید این که داغ ندارد، پس مال کیست؟ چوپان جواب سر بالا می دهد که گرچه این اسب صاحب ندارد ولی اسم آن را رخش رستم گذارده ایم، و ما رااز خنده روده بر و نصیحت می کند که بهتر است به کره نزدیک نشوی که مادرش سرت را با دندان خواهد کند! بعد هم می گوید سه سال می شود که موقع زین بستن این کره و چشم بزرگان دنبال گرفتن اوست، اما مادرش اجازه نمی دهد و هر که را به او نزدیک شود، تکه پاره می کند و بالاخره به رستم هشدار می دهد از خیر این کره بگذرد و سراغ اسب دیگری برود. رستم که طبیعتا کله اش باد دارد و آدم حرف نشنوی است، بار دیگر کمند می اندازد. مادیان چون پیل ژیان به او هجوم می آورد و می خواهد سر رستم را با دندان بکند که رستم چنان نعره ای می کشد که مادیان بی چاره هاج و واج در جای خود میخکوب می شود. رستم قدری مشت و لگد به اسب می پراند، تا این که مادیان جنگ باخته از خیر کره اش می گذرد و به میان گله می گریزد. رستم سراغ کره می رود، ران و کمرش را فشار می دهد و اورا آزمایش می کند. کره اسب خم به ابرو نمی آورد، شکم اش به زمین نمی رسد و انگار نه انگار که زور رستم روی پشت اش است. نیش رستم باز می شود و می فهمد که مرکب مورد نیازش را یافته است.

به دل گفت کین بر نشست من است، کنون کار کردن به دست من است

بر آمد چو باد دمان از برش، بشد تیز گلرنگ زیر اندرش

ز چوپان بپرسید کین اژدها، به چند است و این را که داند بها

چنین داد پاسخ که گر رستمی، برو راست کن کار ایران زمی

مرین را بر و بوم ایران بهاست، برین بر تو خواهی جهان کرد راست

لب رستم از خنده شد چون بسد، چنین گفت نیکی ز یزدان رسد

حالا دیگر وقت این است که رستم تکلیف ایران و دشمنان اش را معلوم کند. بر پشت رخش می پرد، پیش چوپان می رود و بهای کره را می پرسد. چوپان که ناگهان و گویا از غیب فهمیده که با رستم طرف است، با این که کره مال او نیست و حتی می گفت که صاحب اش را نمی شناسد، چرب زبانی می کند و می گوید اگر تو رستمی این کره قابلی ندارد به شرط این که بروی و کار دشمنان ایران را بسازی، که تا این جا شاه نامه معلوم نکرده است که منظورش از ایران چه سر زمینی و در کجاست. رستم هم از خدا خواسته تعارف را رد نمی کند، دعایی برای چوپان می فرستد، رخش را بر می دارد و به چاک می زند، در حالی که قسمت ما از این معامله دریافت یک واژه ی بی معنای دیگر در شاه نامه به صورت بسد است، که هر جای شاهنامه یک معنای دیگر دارد. این خبر مهم را به زال می رسانند، او هم نیش اش از این که بالاخره پسرش اسب مفتی به چنگ آورده باز می شود، در گنج و گوهر را می گشاید، دینار می بخشد و طوری بر پشت پیل مهره بر جام می زند که صدایش تا چند میل می رود، هرچند که هیچ آدم عاقلی سر در نیاورد که چه طور می توان بر پشت پیل طوری مهره بر جام زد که صدای اش تا چند میل برود و اصولا این کار چه خاصیتی دارد؟!

دل زال زر شد چو خرم بهار، ز رخش نو آیین و خرم سوار

در گنج بگشاد و دینار داد، بر امروز و فردا نیامدش یاد

بزد مهره در جام بر پشت پیل، وز او بر شد آواز بر چند میل (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 9:30 |

فردوسی، بیرون از شاهنامه، ۲۹

گرشاسب، پادشاهی او نه سال بود

باری، از پادشاهی نهصد ساله ی فریدون و سلطنت صد و بیست ساله ی منوچهر و باقی قضایا، رفته رفته به بارقه هایی از عقل گرایی، لااقل در ارائه مدت سلطنت حاکمین پوشالی قصه های شاهنامه بر می خوریم که یکی هم حکومت نه ساله گرشاسب است، که ظاهرا او هم از زیر بته فریدون بیرون پریده است! به دنبال مرگ زو تهماسب، پادشاهی به فرزند خود کامه اش گرشاسب می رسد، که برابر معمول نه فقط نامی بدون معنا ادارد، که در شرح زندگی او نیز اثری از خود کامگی نیامده است! به ترکان خبر می رسد که زو تهماسب به دیار باقی شتافته، سلطنت ایران به روال گذارده و بی صاحب شده است.

پسر بود زو را یکی خویش کام، پدر کرده بودیش گرشاسب نام

بیامد نشست از بر تختگاه، به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

چو بنشست بر تخت و گاه پدر، جهان را همی داشت با زیب و فر

خبر شد به ترکان که زو در گذشت، بدان سان که بد، تخت بی شاه گشت

افراسیاب، سوار بر کشتی به خوار ری می رسد تا بدانیم که ری هم در شاهنامه ربطی به محل کنونی آن ندارد که وسط بیابان است و جز در شاهنامه، که سرشار از قصه های هری پاتری است، هیچ زمانی در آن کشتی نرانده اند. پشنگ، پدر افراسیاب و اغریرث، که در ماتم اغریرث، دل از تاج و تخت شسته و از برادر کشی افراسیاب دل تنگ و داغدار است، هیچ کس را به خوش آمد گویی او نمی فرستد. حالا این که اگر پشنگ پدر افراسیاب و اغریرث است و علی القاعده باید در توران زمین باشد، در ری چه می کرده و افراسیاب از کجا با کشتی به ری رفته که مورد بی محلی پشنگ قرار گرفته، از درون شاهنامه پاسخی نخواهید، زیرا یهودیان این کتاب را نه برای افزودن آگاهی های ملی ما بلکه با نیت غرق کردن مردم بی خبر این سرزمین در اوهام ساخته اند، تا با سرگرم شدن به این افسانه های بی سر و ته، سراغی از مراکز تمدن دیرین و هفت هزار ساله ی خود نگیرند که در ماجرای پلید و در قتل عام پر دامنه پوریم، به تل های در خاک فرو رفته ای بدل شدند که گاه گاه یکی از آن ها را قاچاقچیان عتیقه از خاک بیرون می کشند. سر انجام پس ازسال و ماهی ظاهرا پشنگ فرستاده ای نزد افراسیاب می فرستد و گلایه می کند که: فقط اغریرث بی گناه که تو خونش را به ناحق ریختی لایق تاج و تخت بود و خط و نشان می کشد که تو را به جنگ با دشمن مرغ پرورده، یعنی زال، فرستاده بودم نه آن که دست به خون برادر دراز کنی، پس تا ابد با تو کاری ندارم و نمی خواهم تو را ببینم! پس از ذکر ناله و نفرین پشنگ، خبر مرگ گرشاسب در همان سال را می خوانیم و پس از آن هم باز سر و کله پشنگ پیدا می شود که با افراسیاب آشتی کرده و می گوید تا به جای گرشاسب کسی ننشسته، به جنگ با زال و ایرانیان برود.

          خروشید و بفکند کشتی بر آب، بیامد به خوار ری افراسیاب

نیاورد یک تن درود پشنگ، سرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ

دلش خود ز تخت و کله گشته بود، به تیمار اغریرث آگشته بود

بدو روی ننمود هرگز پشنگ، شد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ

فرستاده رفتی به نزدیک اوی، به سال و به مه بد که ننمود روی

همی گفت اگر تخت را سر بدی، چو اغریرثش یار در خور بدی

تو خون برادر بریزی همی، ز پرورده مرغی گریزی همی

تو را سوی دشمن فرستم به جنگ، همی بر برادر کنی روز تنگ؟

مرا با تو تا جاودان کار نیست، به نزد منت راه دیدار نیست

بدان سال گرشاسب زو در گذشت، ز گیتی همان بد هویدا بگشت

پیامی بیامد به کردار سنگ، به افراسیاب از دلاور پشنگ

که بگذر ز جیحون و برکش سپاه، همان تا کسی بر نشیند به گاه

در این جا شاه نامه به چنان پریشان نامه ای بدل می شود که جز صاحب منصبان دارای چندین مشاور فرهنگی شعر شناس و دارای دم و دستگاه کتاب و کاغذ و غیره از آن سر در نمی آورند! ابتدا افراسیاب را مشغول آراستن سپاهی می ببینیم که حتی فردوسی هم که از فرط تکرار کارشناس سپاه آرایی شده، در وصف آن جز مهمل نمی گوید:

یکی لشکر آراست افراسیاب، ز دشت سپیجاب تا رود آب

که گفتی زمین شد سپهر روان، همی بارد از تیغ هندی روان

بدان گونه این لشکر نام دار، بیامد روارو سوی کارزار

شاه نامه که تعهدی به ارائه آدرس درست ندارد و به راستی نمی داند از چه سرزمینی صحبت می کند، در ساختن اسامی بی در و پیکر محلی، هر زمان که قافیه و غیر قافیه لازم داشته باشد، ابا ندارد. آن جا افراسیاب را معلوم نیست از چه مبدایی با کشتی به ری می فرستد و حالا هم افراسیاب نه در خوار ری، بلکه ار سپیجاب تا آب لشکر می آراید تا زمین مثل آسمان و در آن تیغ هندی روان شود!!! و بدین گونه روارو ، که بعید است ریش سفیدان و چهره های ماندگار سمند سوار هم از معنای آن سر درآورند، روانه جنگ می شوند! بعد هم مردم ایران، که هنوز هم نمی دانیم منظور مردم کجاست، دستپاچه به زابلستان می ریزند، با داد و فریاد سراغ زال می روند و اعتراض دارند که از زمان ظهور تو مرغ پرورده، ایران روز خوش ندیده و تو هم که دنیا را بازیچه فرض کرده ای و حالا هم که مملکت شاه ندارد، افراسیاب با سپاهی عازم ایران است و خودت می دانی و باید فکری اساسی کنی.

بر آمد همه کوی و یرزن به جوش، وز ایران سراسر برآمد خروش

سوی زابلستان نهادند روی، جهان شد سراسر پر از گفتگوی

بگفتند با زال چندی درشت، که گیتی گرفتی بس آسان به مشت

پس سام تا تو شدی پهلوان، نبودیم یک روز روشن روان

چو زو برگذشت و پسر شاه بود، بدان را ز بد دست کوتاه بود

کنون شد جهانجوی گرشاسب شاه، کنون گشت بی شاه شهر و سپاه

سپاهی ز جیحون به این سو کشید، که شد آفتاب از جهان ناپدید

اگر چاره داری مر این را بساز، که آمد سپهبد به تنگی فراز

زال زر که خواندیم از پس مرگ سام، همواره در این دخمه و آن گورابه نعره می کشید و پیرهن می درید، بزرگان را جمع می کند، تشر می زند و رجز می خواند که شب و روزم را در جنگ گذرانده ام و هر گاه کمر به خون ریزی و مردی بستم کسی همپایه من نشد و می گوید هر جا که پا گذاردم افسار سواران پاردم من بود، که خدا شاهد است حرف مزخرف بی سر و ته غیر قابل فهمی است و بالاخره هم کار را به این دل خوشی می کشاند که گرچه پیری پشت خمیده و معذورم، اما باز هم خدا را شکر از ریشه من جنگ جوی دبش درجه اولی سبز شده که در حال حاضر فقط لنگ یک اسب مناسب غیر عربی است و همین!

چنین گفت با مهتران زال زر، که تا من ببستم به مردی کمر

سواری چو من پای بر زین نگاشت، کسی تیغ و کوپال من برنداشت

به جایی که من پای بفشاردم، عنان سواران بدی پاردم

کنون چنبری گشت پشت یلی، نتابم همی خنجر کابلی

سپاسم به یزدان بود کز این بیخ رست، برآمد یکی شاخ فرخ درست

کنون گشت رستم چو سرو سهی، بزیبد بر او بر کلاه مهی

یکی اسب جنگیش باید همی، کز این تازی اسپان نشاید همی

مردم ایران هورا می کشند و شادمانی می کنند و زال به سراغ رستم می رود و آماده باش می دهد که برای انتقام کشی نسل زادشم، که لابد نسلی موازی با نسل فریدون بوده است، مهیا شود! بعد هم با شرمساری و از روی خجالت به رستم می گوید گرچه تو هنوز دهان ات بوی شیر می دهد و باید مشغول دختر بازی و می خوارگی باشی و خدا را خوش نمی آید روانه جنگ شوی، اما چه می شود کرد که هوا پس است، امیدی جز تو بچه نداریم و باید برای امری خطیر که خواب و خوراک و ناز و آرام را از تو سلب می کند، آماده شوی. خواننده خردمند که از زمان جنگ رستم با مردم مظلوم سپند دژ و قتل عام آنان، شرح احوال و زندگی و مرگ چند شاه را خوانده، از این که سام سن و سال فرزندش را نمی داند و هنوز او را طفلی سرگرم بازی های نوجوانی فرض می کند، دچار تعجب می شود و چاره ای نمی بیند جز این که پیش خود بگوید: شاه نامه است دیگر!

به رستم چنین گفت کای پیلتن، به بالا سرت برتر از انجمن

یکی کار پیش است و رنج دراز، کزو بگسلد خواب و آرام و ناز

تو را نوز پورا گه رزم نیست، چه سازم که هنگامه بزم نیست

هنوز از لبت شیر بوید همی، دلت ناز و شادی بجوید همی

چگونه فرستم به دشت نبرد، تو را نزد شیران و مردان مرد

چه گویی، چه سازی، چه پاسخ دهی، که جفت تو بادا مهی و بهی

رستم که در رجز خوانی دست کمی از اجداد شاهنامه ای خویش ندارد، به قبای اش بر می خورد و می گوید مگر پیکار مرا در کوه سپند و رویارویی با پیل ژیان فراموش کرده ای؟ اگر از پور پشنگ بترسم پس چه نام و آبرویی در جهان از من باقی خواهد ماند؟ در این جا فردوسی که پیوسته دنبال بهانه می گردد تا زخم زبانی به زنان برساند، فرصت را غنیمت می بیند و بدون ترس از جنبش نوین فمینیستی ما، نیشی به زنان می زند و از زبان رستم نوجوان می سراید:

کنون گاه رزم است و آویختن، نه هنگام ننگ است و بگریختن

از افکندن شیر شیر است مرد، همان جستن رزم و دشت نبرد

زنان را از آن نام ناید بلند، که پیوسته در خوردن و خفتنند

زال که از ضرب شصت افراسیاب خبر دارد بچه اش را نصیحت می کند که جنگ با پیل و مردم بی آزار سپند کوه، که در آن با نیرنگ به پیروزی رسید، با در افتادن با ترکان یکی نیست و خود او هم از ترس افراسیاب شب ها نمی خوابد و صریحا اعتراف می کند که دل اش راضی نمی شود تا او را به مقابله با افراسیاب دلیر روانه کند: 

بدو گفت زال ای دلیر جوان، سر نامداران و پشت گوان

ز کوه سپند و ز پیل سپید، سرودی و دادی دلم را نوید

همانا که آن رزم آسان بدی، دلم زین سخن کی هراسان بدی

و لیکن ز کردار افراسیاب، شب تیره رفتن نیارم به خواب

چه گونه فرستم تو را پیش اوی، که شاهی دلیر است و پرخاش جوی

رستم نمی ترسد، یال و چنگ های درازش را به زال نشان می دهد که من مرد جنگم و آرام و قرار نمی گیرم. دوازده سیزده بیت رجز می خواند که جز چند بیتی، شما را از آزار خواندن بقیه آن معاف می کنم، زیرا تحمل مشتی توصیفات بی معنای بدون محمل و موضوع را در این نصفه شبی بر شما روا ندارم.

چنین یال و این چنگ های دراز، نه والا بود پروریدن به ناز

ببینی که در جنگ من چون شوم، که بابور گل رنگ در خون شوم

یکی ابر دارم به چنگ اندرون، که همرنگ آب است و بارانش خون (!!!؟)

همی آتش افروزد از گوهرش، همی مغز پیلان بساید سرش (!!!؟)

هر آن باره و زخم کوپال من، ببیند بر و بازو و یال من

نترسد ز عراده و منجنیق، نگهبان نباید ورا جاثلیق

و پس از این حرف های مفت بی معنایی که به مالیخولیا می ماند و با واژه های ناشناس و بی معنا تری چون بابور و جاثلیق زینت شده، سرانجام رستم می گوید که اگر برای او یک گرز بزرگ بیاورند، یک تنه کار جنگ با افراسیاب را پیش خواهد برد! زال که نوجوان اش را به قدر کافی مصمم می بیند، گرز سام را که با آن دیوان مازندران را تار و مار کرده بود برایش می آورد. رستم از دیدن گرز آبا و اجدادی اش به وجد می آید، سام را ستایش می کند و سراغ اسبی را می گیرد که بتواند او و گرزش را حمل کند! خنده دار آن جاست که فردوسی می نویسد که این گرز از میراث گرشاسب شاه، دست به دست به بقیه رسیده بود، که برای نخستین بار اسم این افراسیاب، به عنوان شاهی در شاهنامه را، همزمان با همین قضایای جاری خوانده ایم!

بفرمود کان گرز سام سوار، که کردی به مازندران کارزار

بیارند زی پهلو نام دار، بر آن تا بر آرد ز دشمن دمار

ز گرشاسب شه مانده بد یادگار، پدر تا پدر تا به سام سوار

تهمتن چو گرز نیا را بدید، دو لب کرد خندان و شادی گزید

یکی آفرین خواند بر زال زر، که ای پهلوان جهان سر به سر

یکی اسب خواهم کجا گرز من، کشد با چنین فره و برز من

چشم های زال از این همه گردن کلفتی نو جوان اش خیره می ماند و چند دعای چشم زخم احتمالا از کتاب مفاتیح زردشتیان می خواند و به رستم فوت می کند:

سپهبد ز گفتار او خیره ماند، بدو هر زمان نام یزدان بخواند

(ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 1:45 |