تبليغاتX
کتاب و حکمت

فردوسی، بیرون از شاهنامه(۳۷)

آمدن کیقباد به استخر پارس

باری، کیقباد پس از آن همه بذل و بخشش بی حساب، راه پارس و شهر استخر را پیش می گیرد که به قول شاهنامه، نشستنگه و موجب فخر بزرگان و کلید گنج ها در آن شهر بود. خلق به استقبال می آیند و بر تخت پادشاهی می نشیند. البته تاکنون سخنی از این پاتوق شاهان و بزرگان به میان نبود و نمی دانیم اگر بزرگان در آن پایگاه می ساختند و به جلال و شکوه اش می نازیدند چرا هیچ یک از شاهان و آوازه داران پیش از کیقباد در اطراف استخر ظاهر نشده، رخ دادهای تاریخی شاهنامه تا به زمان او دائما در بیابان های سیستان و زابل گذشته و قهرمانانش از جمله شخص کیقباد را در پشت کوه البرز پیدا کرده اند! جز این که فرض کنیم چون در ابیات بعد معلوم می شود کیقباد هوای جهان گردی کرده بود، خود را به استخر رسانده تا به خلیج بی بر و برگرد فارس نزدیک تر باشد و کشتی را زیاد معطل نگذارد.

وز آن جا سوی پارس اندر کشید، که در پارس بد گنج ها را کلید

نشستنگه آن گه به استخر بود، کیان را بدان جایگه فخر بود

جهانی نهادند رخ سوی اوی، که او بود سالار دیهیم جوی

به تخت کیان اندر آورد پای، به داد و به آیین فرخنده رای

کیقباد به محض نشستن بر تخت سخن سر می دهد که گرچه اکنون سراسر گیتی در اختیار و فرمان من است، اما خیال در افتادن با کسی را ندارم و به زمان من اگر فیلی به پشه ای زور بگوید چنان است که دین و داد فاسد شده باشد و وعده می دهد که در جهان رسم نیکی و راستی را برقرار کند تا خدا بر بندگان اش خشم نگیرد و کارها به خنسی برنخورد. می گوید دمی از داد غافل نخواهد شد، آب و خاک را چون گنجی عزیز خواهد داشت و پادشاهان در رکاب اش را با مردم عادی و سربازان به یک چشم نگاه خواهد کرد و بالاخره فرمان می دهد که همه در پناه خداوند به خیر و خوشی زندگی کنند، بخورند و بریزند و بپاشند و به جان اعلی حضرت دعا کنند و تعارف می کند که بینوایان و درماندگان و پناه جویان می توانند دربار را خانه خودشان بدانند! 

چنین گفت با نامور بخردان، که گیتی مرا شد کران تا کران

اگر پیل با پشه کین آورد، همی رخنه در داد و دین آورد

نخواهم به گیتی جز از راستی، که خشم خدا آورد کاستی

تن آسانی از داد و رنج من است، کجا آب و خاک است گنج من است

همه پادشاهان مرا لشکرند، سپاهی و شهری مرا یکسرند

همه در پناه جهاندار بید، خردمند بید و بی آزار بید

هرآن کس که دارد خورید و دهید، سپاسی ز خوردن مرا برنهید

وران کس کجا باز ماند ز خورد، نیابد همی توشه از کارکرد

چراگاهشان بارگاه من است، هرآن کس که اندر پناه من است

پس از این گپ زدن تبلیغاتی به زبان برره ای، کیقباد سپاهی فراهم می کند و با آن ها به گرد جهان می گردد. به دنبال این جهان گردی همراه سپاه، که ظاهرا ده سال طول می کشد، دوباره مشغول داد کردن می شود و از جمله تعداد فراوانی شهر خرم و صد تا ده در اطراف ری می سازد و نمی دانیم از کجا دوباره به پارس می رود. موبدان را دور خود جمع می کند، همگی فاتحه ای به روح رفتگان می خوانند، یک دقیقه سکوت می کنند و سپس کیقباد دستور می دهد پول پخش کنند و این مراتبی است که بنا به فرموده شاهنامه تا صد سال بعد طول می کشد. آن گاه در حالی که لابد صد و سی سالی از عمرش می گذشته، چهار پسر خردمندش را نزد خود می خواند.

سپاهی ازان پس به گرد آورید، بگردید و یکسر جهان را بدید

چو ده سال برگشت گرد جهان، همی کرد داد آشکار و نهان

بسی شهر خرم بنا کرد کی، چو صد ده بنا کرد بر گرد ری

سوی پارس آنگاه بنهاد روی، چو چنگ زمانه رسیدی به دوی

نشست از بر تخت با موبدان، به اختر شناسان و با بخردان

سراسر بیاورد گردان خویش، بدیشان نگه کرد دل کرده ریش

وزان رفته ناماوران یاد کرد، به داد و دهش گیتی آباد کرد

بدین گونه صد سال شادان بزیست، نگر تا به کیهان چنین شاه کیست

پسر بد خردمند او را چهار، که بودند از او در جهان یادگار

چهار پسر کیقباد که به روال شاهنامه اسامی عجیب بی معنا مانند کاووس، کی آرش، کی پشین و کی آرمین دارند و فقط ذات باری تعالی می داند که این اسامی من درآوردی را چه کسی می ساخته است، گرد پدر جمع می شوند تا کیقباد برایشان روضه ی تازه ای بخواند و بالاخره بدون این که سر در بیاوریم زال و رستم و بقیه در این صد سال مشغول چه کار بوده اند، کیقباد که بوی الرحمان خودش را شنیده بود، به کاووس وصیت می کند که پس از مرگ او بر تخت بنشیند و ضمن کشیدن یک نفس راحت این خبر خوش را به تاریخ می دهد که مثل روز اولی که از پشت کوه البرز آمده بود، احساس شادمانی می کند.

چو صد سال بگذشت با تاج و تخت، سرانجام تاب اندر آمد به بخت

چو دانست کامد به نزدیک مرگ، بپژمرد خواهد همی سبز برگ

گرانمایه کاووس کی را بخواند، ز داد و دهش چند با او براند

بدو گفت ما برنهادیم رخت، تو بگذار تابوت و بردار تخت

چنانم که گویی از البرز کوه، کنون آمدم شادمان با گروه

فردوسی پس از مدت ها در این جای داستان بار دیگر مهلتی می یابد تا از زبان این پیر در حال احتضار، چند بیتی حول التزام آدمی به نیکوکاری و دل بریدگی از دنیا بگوید و هشدار می دهد اگر کسی در حیات دنیوی، خطایی مرتکب شود و به جنگ و شمشیر کشی و کشت و کشتار متوسل شود، در سرای دیگر، جایگاهش آتش دوزخ خواهد بود. پس اگر هشدار او را ملاک بگیریم به حکم کیقباد، در جهان دیگر، همه سرداران و نام آوران ایران را به سیخ کشیده و بریان خواهیم یافت.

چه بختی که بی آگهی بگذرد، پرستنده ی او ندارد خرد

تو گر دادگر باشی و پاک رای، همی مزد یابی به دیگر سرای

وگر آز گیرد سرت را به دام، برآری یکی تیغ تیز از نیام

بدان خویشتن رنجه داری همی، پس آن را به دشمن سپاری همی

درآن جای، جای تو آتش بود، به دنیا دلت تلخ و ناخوش بود

و بالاخره پس از این هشدار و انذار ها چشم بر جهان می بندد و به تذکر گزنده ی فردوسی، از همه مال و مکنت دنیا همچون سایر مردم، تنها تابوتی با خود می برد و رسم روزگار است که آدمی از خاک درآید و با باد برود. پس از این فاتحه خوانی ملیح بر کیقباد، فردوسی وعده می دهد که به زودی داستان کیکاووس را خواهد گفت، انشاء الله

بگفت این و شد زین جهان فراخ، گزین کرد صندوق بر جای کاخ

جهان را چنین است رسم و نهاد، برآرد ز خاک و دهدشان به باد

به سر شد کنون قصه کیقباد، ز کاووس باید که گیریم یاد

(ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 0:30 |