تبليغاتX
کتاب و حکمت

فردوسی، بیرون از شاهنامه(۴۲)

هفت خوان رستم

جنگ رخش با شیری

باری، رستم از نیمروز بیرون می آید و چنان که شب و روز بر او یکسان باشد، راه دو روزه را به یک روز می تازد و رخش را از این سواری مدام به تنگ می آورد تا سرانجام گرسنه می شود و همان دم تصادفا به دشتی پر گور می رسد، کمند بر می کشد و گوری شکار می کند، با پیکان و تیر، به سبک سرخ پوستان در فیلم های غرب وحشی، آتش بر می فروزد و گوشت گور شکار شده را بریان می کند، کباب را می خورد، استخوان هایش را دور می اندازد، شکمش سیر می شود، لگام رخش را بر می دارد و آزادش می گذارد تا در مرغزار بچرد، بستری از نی می سازد و بر آن می لمد.

برون رفت آن پهلو از نیمروز، ز پیش پدر گرد گیتی فروز

دو روزه به یک روز بگذاشتی، شب تیره را روز پنداشتی

برین سان پی رخش ببرید راه، به تابنده روز و شبان سیاه

تنش چون خورش جست و آمد به شور، یکی دشت پیش آمدش پر ز گور

یکی گور را خواست بفشرد ران، تگ گور شد با تگ او گران

کمند و پی رخش و رستم سوار، نبد دام و دد را ازو زینهار

کمند کیانی بینداخت شیر، به حلقه در آورد گور دلیر

ز پیکان تیر آتشی برفروخت، بر آن خار و هیزم همی بر بسوخت

بر آن آتش تیز بریانش کرد، ازان پس که بی توش و بی جانش کرد

بخورد و بینداخت دور استخوان، همین بود دیگ و همین بود خوان

لگان از سر رخش برداشت خوار، چراننده بگذاشت در مرغزار

یکی نیستان بستر خواب ساخت، در بیم را جای ایمن شناخت

ظاهرا آن مرغزار کنام شیران بود به طوری که فیلان هم جرات نداشتند از آن نی بچینند. اگر دو حیوان پیل و شیر را از شاه نامه خارج کنیم، گمانم یک سوم ابیات این دیوان کسر و شاه نامه از نمودارهای تمثیل خالی می شود!  چندی می گذرد و شیری درنده ای در حال بازگشت به کنام، به رستم خفته و رخش در حال چریدن بر می خورد. شاه نامه می نویسد که ظاهرا شیر با خود حساب می کند و صلاح می بیند ابتدا اسب و سپس صاحب آن را  خوراک خود کند. پس به سمت رخش هجوم می آورد، رخش هم از جا می پرد، بر دو پای عقب بلند می شود، با دو دست به سر شیر می کوبد، دندانش را در پشت او فرو می کند، بر زمین اش می زند و می درد!!! رستم بیدار می شود و شیر درمانده و لت و پار شده را می بیند. به رخش تشر می زند که چرا بی اجازه با شیر در افتادی و اگر بلایی بر سر تو می آمد، چگونه این همه بار و بندیل، یعنی کمند و کمان و تیغ و گرز گران را تا مازندران می بردم اگر زود تر بیدار شده بودم اجازه نمی دادم با او بجنگی. پس از این داد و بی داد مختصر، دوباره به خواب می رود و تا صبح بعد، بیدار نمی شود. روز بعد، بار و بنه اش را جمع و رخش را زین می کند و با یاد خدا، راه می افتد.

در آن نیستان بیشه شیر بود، که پیلی نیارست از آن نی درود

چو یک پاس بگذشت درنده شیر، به پیش کنام خود آمد دلیر

به نی بر یکی پیلتن خفته دید، بر او یکی اسب آشفته دید

نخست اسب را گفت باید شکست، چو خواهم خود آید سوارم به دست

سوی رخش رخشان بیامد دمان، چو آتش بجوشید رخش آن زمان

دو دست اندر آورد و زد بر سرش، همان تیز دندان به پشت اندرش

همی زدش بر خاک تا پاره کرد، ددی را بدان چاره بیچاره کرد

چو بیدار شد رستم تیز چنگ، جهان دید بر شیر درنده تنگ

چنین گفت با رخش کای هوشیار، که گفتت که با شیر کن کارزار

اگر تو شدی کشته بر دست اوی، من این ببر و این مغفر جنگجوی

چگونه کشیدم به مازندران، کمند و کمان تیغ و گرز گران

سرم گر ز خواب خوش آگه شدی، تو را جنگ با شیر کوته شدی

بگفت و بخفت و بر آسود دیر، گو نامبردار و گرد دلیر

چو خورشید بر زد سر از تیغ کوه، تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه

تن رخش بسترد و زین بر نهاد، ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

بدین ترتیب در خان اول شاه نامه رخش را در حال جنگ و شیر کشی و دادن سواری و رستم را در کار خوردن گوشت گور و خواب طولانی می بینیم!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 17:0 |