نقد تفسير سورآبادي (12)
و اتخذ قوم موسي من بعده من حليهم عجلاً جسداً له خوار الم يرون انه لا يكلمهم و لا يهديهم سبيلاً ... اي نمي ديدند كه آن گوساله با ايشان سخن نمي گفت و آن كه سخن نتواند گفت خدايي را نشايد. درين آيت ما را حجت است بر آن كه خداي تعالي قادر است بر تكليم و تكلم، اگر قادر نبودي بر تكليم و تكلم خدايي را نشايستي. و گفته اند لا يكلمهم، اي: لا يجيبهم ، چون ايشان را همي پاسخ نكرد خدايي را نشايست. ما را در اين اوميد است به اجابت، خداي دعاي بنده را اجابت كند كه اگر نكردي خدايي را نشايستي. (همان،807)
آن گاه كه خداوند قهار، گوساله پرستي بني اسرائيل را پس از ابلاغ كلام الهي، مايه رسوايي ابدي ايشان مي گوید، انتقام كشي اسرائيلي عتيق بار ديگر سر بلند مي كند و به تلافي، مقام و مدرک خداوندي را منوط به اجابت دعاي بندگان و قدرت تکلم می شمارد و می گوید اگر عدم اجابت دعای بنی اسراییل توسط تنديس گوساله، او را شایسته ی مقام خدایی نکرد، پس اگر خداوند نيز دعاي بنده اي را بي پاسخ گذارد اعتبار خدايي اش ابطال مي شود!!!
ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم به درستي كه آن كسان كه مي خداي خوانند ايشان را چون بتان و جز ايشان همه بندگان اند و مانندگان شما در مخلوقي و عاجزي از نفع و ضر فادعوهم فليستجيبوا لكم ان كنتم صادقين بخوانيد ايشان را تا پاسخ كنند شما را گر هستيد راست گويان در دعويي خدايي ايشان. الهم ارجل يمشون بها: اي هست ايشان را پايهاي كه بروند بدان ام لهم ايد يبطشون بها: يا هست ايشان را دست هايي كه بگيرند بدان ام لهم اعين يبصرون بها: يا هست ايشان را چشم هايي كه ببينند بدان ام لهم اذان يسمعون بها: يا هست ايشان را گوش هايي كه بشنوند بدان. سوال: اگر بتان را عيب آمد به نفي اين اعضا پس واجب آيد تا خداي را اين اعضا بود و گرنه اين عيب با وي گردد... (همان، 848 – 847 )
در این جا عتیق به سیمای پشتیبان بتان و بت پرستان در آمده و برابر معمول برای یکتا پرستان لغز می خواند و به آن مستان که خود می شناسد، سرود می آموزد و می گوید اگر نداشتن دست و پا و چشم و گوش در نزد بتان علامت عجز و عیب است كه در آيه ۱۹۵ سوره اعراف به آن اشاره شده، پس در این قصور و عیوب با خدای نادیده برابرند. این مطایبات به سادگی کلاس آموزش تشکیک از سوی گروه خاخام هایی است که به نام عتیق در کار یاد دادن ایراد گیری از قرآن و رد یکتا پرستی به مرددین اند و لاغیر.
و اذا قري القران فاستمعوا له و انصتوا و چون برخوانند قران را در نماز فرا نيوشيد آن را و خاموش باشيد لعلكم ترحمون تا فراخورد آن آن بود كه بر شما رحمت كنند. دو امر است در اين آيت يكي به استماع چون امام بلند خواند و ديگر به انصات چون امام نرم خواند، هر كه اين دو امر را كار بندد سزاوار رحمت گردد... سوال: چون ظاهر قران است كه و اذي قري القران فاستمعوا له و انصتوا مطلقاً، چرا شما آن را بر نماز حمل كنيد نه به ظاهر رويد؟ جواب گوييم زيرا كه اجماع است امت را بر آنكه هر جاي كه قران خوانند واجب نيست خاموش بودن ... (همان،851)
اجازه دهید خلاصه بگویم که آیه با قید موکد فاستمعوا فرمان خداوندی در تمرکز هوش و گوش بر آیات قرآن است، آن گاه که خوانده می شود و ذکری در موقع ادای آن در نماز نیست. عتیق قرائت قرآن را در آیه به صحنه ی نماز منحصر می کند و با چیدن صغرا و کبری از صریح آیه و با مراجعه به اجماعی دروغین نتیجه می گیرد که هنگام قرائت قرآن نباید خموش بود!!! آیا لجاج و خلاف سپری علیه آیات قرآن را می بینید؟ و چون فرصت است بگویم که آن چه در رسمی ترین مجالس قرائت قرآن مسلمین می گذرد، همان است که عتیق توصیه می کند: تمام حواس مستمعین بر فنون قرائت و قدرت حبس هوا در ریه های قاری است که چه طولی از آیات را به یک نفس می خواند و صیحه ی نهایی را برای هنر نمایی قاری، به نسبت ادای غلت صدا و یا طول لغات و کلام از گلو بیرون می دهند و متن قرآن ظاهرا ابزاری است برای این بازی هنرمندانه ی صوت و نفس!!! از تمرکز و سکوت و خلوص در برداشت از آیات در این میان چندان خبری نیست و جماعت، به جای تمرکز، لااقل در ایران، عمده تر در کار هلهله و غریواند و مشغول به تشویق قاری خوش تکنیک قرآن!!!
يسئلونك عن الانفال مي پرسند تو را يا محمد از غنيمت هاي كافران كه آن كه راست ... و اين سوره در حديث بدر آمده است و معاني اين سوره معلوم نگردد به تفصيل تا قصه بدر به تمامي بنداني. (همان، 856)
نخست بگويم ترجمه انفال به غنيمت كافران از اساس نادرست است. اصولا وارد كردن نا به جاي كلماتي با عنوان غنايم جنگي از سعي اسلام ستيزان در خونريز جلوه دادن اسلام و مسلمين ريشه مي گيرد. كلمه انفال جمع مكسر كلمه نفله و به معني مال بي صاحب است و معناي اصيل آن با آن معناي دروغين و مغرضانه كه به آن نسبت مي دهند تفاوت دارد. اين همه داستان پردازي درباره ي غنايم جنگي و غزوات پيامبر كه همگي قصد توهين و تحقير دین اسلام را دارد به عنوان شان نزول اين آيات تلقي مي شود!!! عتيق فهم آيات سوره را به دانستن داستان بدر حواله مي دهد و هر چند قصد من آن است كه تنها به حواشي مستقيماً مربوط به آيات بپردازم و بررسي جعليات و احاديث و روايات موضوع اين يادداشت ها را در نظر ندارم، اما لازم مي بينم براي روشن شدن مطلب، گوشه هايي گزيده از مقدمات فهم سوره انفال را باز گويم:
قصه بدر: نخست سال از هجرت ميان رسول و كافران حرب نبود ديگر سال، هژدهم روز از ماه رمضان جبرئيل عليه السلام خبر آورد رسول را عليه السلام كه كاروان قريش مي آيد از شام با هزار اشتر بار و هفتاد سوار با ايشان ... زني را ديد وي را پرسيد كه از كاروان قريش چه خبر داري؟ ... زن گفت من تا بندانم كه شما كه ايد خبر كاروان شما را بنگويم، ترسم كه شما از قوم محمد باشيد و قصد بد داريد به كاروان قريش. ... چندان بود كه پاي در حجر اسماعيل نهادم آواز ضمضم غفاري شنيدم كه به كنار مكه رسيده بود گوش شتر بريده و رحل باشگونه كرده و جامه بدريده و هر چند آوازش بود بر آورده بانگ مي كرد كه يا معشر قريش المستغاث المستغاث كاروان و مال هاي خويش درياويد كه محمد پيش آمد. ... چون ايشان از مكه برفتند جبرئيل نزديك رسول آمد آن جا كه بود نزديكبه بدر، وي را خبر كرد كه كاروان از دست بشد و لشكر قريش آمد، دل بر حرب بنه به بدر تا خدا شما را نصرت كند. ... رسول نگه كرد جبرئيل را ديد از هوا فرود آمد بر نر اسبي از اسبان بهشت نام او حيزوم، و گرد بر روي وي و دندان وي نشسته، همي رسول او را گفت چرا دير آمدي؟ گفت زيرا كه همي موكب آراستم در آسمان نصرت مومنان را، اينك مدد فريشتگان در راه است، شما مردي كنيد. ... (همان، 872 – 856)
می بینید که به عقیده عتیق، پيامبر و گروهش به راه زني و گردنه گيري شهره بوده اند و در اين راه از مدد خداوند و گرا دهي جبرئيل سود مي برده اند که سراسیمه و دست و روی نشسته و مسواک نزده در آسمان ها دوره افتاده و سپاه غارتگر تدارک می بیند! و بار ديگر بپرسم آقايان در حوزه و دانشگاه چه مي كنند و آيا به تر نيست در جاي نخ تسبيح فرسودن و قالب مهر به جبين زدن یا ژست روشنفکری گرفتن، دست به كار تصفيه این اباطیل واضح زنند که از زبان هر معلوم و مجهول الاحوالی در باب قرآن و امور صدر اسلام می شنویم.
و اذ تتلي عليهم اياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء يقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين و چون بر خوانند بر ايشان آيت هاي ما را گويند به درستي كه ما بشنيديم، گر خواهيم ما بگوييم مانند اين قران نيست اين قران مگر افسانه ها پيشينگان. و آن نضر حارث گفتي كه با رسول خداي همي برابري كردي. بعضي قصه هاي رستم و اسفنديار بياموخته بود و نبشته و با مكه آمد، هر جا كه رسول بيستادي به دعوت خلق وي در برابر بيستادي و قومي را فراهم كردي و از آن ترهات خواندي، گفتي: گر محمد رسول خداست من نيز رسول خدايم، گر وي كتاب دارد من نيز كتاب دارم ... (همان، 886)
در اين قسمت، با شخصي مجهول الهويه آشنا مي شويم كه گويا با پيامبر برابري مي كرده و در پيغامبري با وي پهلو مي زده و در ارائه حجت دعوي خود، شاهنامه به دست به داستان هاي رستم و سهراب و اسفنديار استناد مي كرده است. صحنه اي بس موهن و مضحك در برابر چشمان آدمي متصور مي شود. حال كه تكليف شاهنامه و تازه ساز بودن آن معلوم شده اين پرسش مطرح مي شود كه اين كتاب دست پخت دوره صفويه، چگونه به دست كذابي به دوران حيات پيغمبر و طلوع اسلام رسيده و يا اين عتيق نيشابوري كه ادعا مي شود در قرن پنجم تفسير نوشته از كجا رستم و اسفنديار متولد دوران صفويه را مي شناخته؟ اين شاهد آشكار و گاف بزرگ عتيق در كنار باقي موارد كه ان شاء الله در پايان يادداشت ها خواهم نوشت و حسن ختام تفسير عتيق، نو ساز بودن تفسیر جعلي او را نيز اثبات خواهم كرد. (ادامه دارد)
