تبليغاتX
کتاب و حکمت - 19

 

 

 نقد تفسیر سور آبادی (۱۹)

 

ان شجره الزقوم طعام اثيم به درستي كه درخت زقوم خورش بزهمند بدكار است. در خبر است آن روز كه رسول عليه السلام اين آيت بر اهل مكه خواند ايشان اندوهگن بازگشتند از نزديك رسول. عبدالله بن الزبعرا پيش آمد، بو جهل را گفت: يا ابالحكم چرا چنين اندوهگني؟ گفت زيرا كه محمد ما را تهديد مي كند به زقوم خوردن. ابن الزبعرا گفت زقوم نيك چيزي بود گر بود. بوجهل گفت زقوم چه بود؟ گفت الزبد بالتمر. بوجهل گفت از كجا مي گويي به كدام لغت؟ گفت به لغت افريقيه. بوجهل گفت مرا كنيزكي است از افريقيه تا از وي پرسيم. بوجهل با خانه آمد. ابوالزبعرا و قوم را با خود بياورد، آنگه مر آن كنيزك را گفت: يا جاريه زقيمنا. كنيزك برفت و از خرما و مسكه طعامي خوش بساخت و بياورد در پيش ايشان نهاد. ايشان آن مي خوردند و بر رسول خداي مي خنديدند كه آنت رزاق و محتال كه محمد است، بر ما چنين تلبيسها مي كند. (همان،2290)

توصیفات و توضیحات مربوط به احوال قیامت و بهشت و دوزخ به اختصار و با کلمات و تشبیهات غالباً نامأنوس و تجربه نشده برای بشر ذکر می شود. عتیق برای درک و فهم اصطلاح ناشناس شجره زقّوم كه در آيه ۴۴ سوره دخان، ذكر آن آمده و خوراك جوشان اهل جهنم است به تمسخر، دست به دامن شخصي به نام عجيب و غريب ابن العزبرا و گنجینه لغات کنیزک افريقايي او می شود. كنيزك فورا خوراكي گوارا از خرما فراهم مي كند و فرا روي ايشان مي گذارد. اهل مجلس، طعام نيكو را مي خورند و به ريش پيغمبر مي خندند، چنان که پیامبر نمی داند راجع به چه خوراکی سخن می گوید و آنها را از طعامی می ترساند که اگر گیرشان بیاید و بخورند، ممنون و خوشحال هم می شوند!

... آن روز چون به نيمه رسيد آن جهودان را همه مقهور كردند به كشتن و خستن و بستن و غنايم بسيار با هم آوردند. و ياران رسول همه مانده و گرسنه و تشنه بودند. زني نامش زينب بنت الحارث- امراه سلام بن مشكم- بزغاله اي را بريان كرد و پرسيد محمد از گوسپند كدام عضو را دوستتر دارد؟ گفتند دست. وي آن بزغاله را همه به زهر بيالود و دست او را به زهر بياكند، آنگه پيش رسول آمد به ميزباني گفت: يا رسول الله دانم كه تو و يارانت همه چگونه مانده و گرسنه بوده ايد، طعامي ساخته ام به نام تو و خاصگان تو. رسول اجابت كرد و به خانه وي شد با گروهي از خاصگان خود. زينب آن بزغاله را پيش رسول آورد، رسول خدا دست برد و لقمه اي از آن در دهان نهاد، همه زهر بود. بزغاله بريان به زبان فصيح با رسول خدا به سخن آمد گفت يا رسول الله لا تاكلني فاني مسمومه. رسول همي آن لقمه را كه در دهان نهاده بود فرو برد، زهر در تن عزيز وي پراكند. خداي تعالي نظري به رحمت به وي نگريست، آن زهر را در تن او عرق گردانيد از وي بيرون تراويد و به سهولت بگذشت. رسول مر آن زن را گفت كه اين چرا كردي؟ گفت: آزمايش كردم تورا تا ملكي يا رسولي، اگر ملكي هلاك شوي تا خلقي از تو باز رهند و گر رسولي زهر تو را زيان نكند. رسول را از وي درگذشت. آن زن مسلمان گشت. از پس آن هر سالي كه بدان وقت رسيدي درد زهر در وي بخاستي، آخر مرگ رسول صلي الله عليه در آن بود. (همان، 2344-2343)

همه جزئيات اين اين صحنه به نمايشنامه هاي بازازی و لاله زاری مي ماند: عتیق می گوید آن زن یهودی، شرط تشخیص رسالت پیغمبر مکرّم را اثر کردن یا بی اثر بود سم و زهر موجود در طعام ایشان است. به گفته مردود عتیق، پيامبر و يارانش پس از زد و خوردي جانانه در جنگ خيبر، گرسنه و تشنه مي شوند و به زني از گروه دشمن، اعتماد كرده و براي تناول غذا، بي هيچ ملاحظه كاري به خانه وي مي روند. پيامبر، لقمه اي از گوشت بزغاله بر دهان مي گذارد. بزغاله بریان شده، برای پیش رفتن داستان، كمي دير به زبان می آید که یا رسول الله مرا نخور که مسموم هستم. پیامبر در جاي اعتنا به هشدار بزغاله، احتمالاً از شدت گرسنگي يا خوشمزگي طعام! لقمه را می بلعد و زهر در بدن وی اثر می کند. سپس خداوند به لطف و مرحمت خود، زهر را به صورت عرق از بدن نبی اسلام خارج می کند. زن یهودی نزد پیامبر اعتراف مي كند كه مي خواستم ببینم آيا زهر بر تو اثر مي كند و آيا حقيقتاً پيغمبر خدايي يا نه؟ پدر سوختگي عتیق، در پایان بحث او آشکار می شود که می گوید هر ساله در همان روز، اثر زهر، پیامبر را بیمار و رنجور مي كرده و در نهايت، او را می کشد! و در پرده نتیجه می گیرد که طبق شرط زن یهودی، رسالت پیغمبر باطل بوده است. چرا تاکنون هیچ صاحب درک و شعور سلیمی، از جمله خود مرحوم سعیدی سیرجانی، حتی نیم سطری پیرامون این همه لاطائلات که در این کتاب آمده، تذکر نداده است تا از همدستی و همنوایی با چنین اسلام سیتزانی مبرا بمانند؟

چون خبر وفات رسول عليه السلام به وي (مسيلمه كذاب) رسيد، گفت اكنون وقت من آمد كه مدينه را مهبط گيرم و دار نبوت گيرم و به مقام رسالت آنجا بنشينم، نماز را سه كنم، روزه به سه روز آورم، خمر حلال كنم، زنا حلال كنم. وي را صد هزار سوار بود همه را عرض كرد. در آن روزگار زني بود در آن ناحيت نام وي سجاح ساحره، وي نيز دعوي نبوت كردي، آهنگ به مسيلمه داد، با صد هزار سوار پيش وي رفت بر وي سلام نبوت كرد، وي را گفت: چيزي از آنچه بر تو وحي مي آيد بر من خوان. وي بر خواند كه: لا اقسم بهذا البلد، و انت مقيم بهذا البلد، حتي تكون ذا مال و ولد، و نخيل و عدد، الي آخر الابد، علي رغم من حسد. سجاح گفت: "اشهد انك نبي الله حقاً و رضيت بك زوجاً و زوجتك نفسي". چون به هم پيوستند مسيلمه موذن سجاح را بخواند و آن موذن از پيش گفتي اشهد ان سجاح نبيه الله. مسيلمه او را فرمود كه بانگ نماز با سه كم سه نماز را. (همان، 2364-2363)

داستان را بشنوید که چگونه عتیق اسرائیلی، روند و عرصه رسالت را به بازی می گیرد. یک مدعی پیامبری علم می کند که تصمیم می گیرد دینی آسان تر، که در آن شراب و زنا حلال باشد و در نماز و روزه سخت نمی گیرد به بازار بیاورد. پس پیامبر نو خود را به آیاتی سخت سست که ردیه کودکانه ای است بر تاکید غیر ممکن بودن تقلید از قرآن، مجهز می کند که به او اجازه می دهد در مدینه جولان دهد و مال و فرزند و نخلستان و سپاه فراوان صاحب شود و علی رغم رشک و حسد حسودان، تا ابد در آنجا بماند! سپس زنی ساحره و صاحب مال و اموال بسیار را به تایید و تصدیق و همراهی و همسری وی بر می گزیند تا هم به روایت ایمان آوردن خدیجه را که می گویند از متمولان مکه بوده، طعنه زده باشد و هم رسولش تنها و درمانده نماند! 

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 10:45 |