فردوسی، (1)
فردوسي بيرون از شاهنامه (۱)
استاد پورپيرار در كتاب پلي بر گذشته، بخش اول از كتاب برآمدن اسلام، در كنار ساير مداخل غني و پر مايه كه حاصل پژوهش و تامل عميق و مستدل ايشان است فصلي را به بررسي شاهنامه و فردوسي اختصاص داده و به درستي گفته اند كه:
گفتگوي اين مدخل كاملا نو بيان، كه به شناخت تازه اي از شاهنامه و فردوسي منجر خواهد شد، خلاف تلقينات پيشين، شاهنامه را از اين منظر بررسي مي كند كه فردوسي نه مولف و مدون شاهنامه بل فقط سراينده آن بوده است و آن انديشه و افسانه كه در تاريخ گويي و خلق و خو تراشي براي ايران و ايرانيان در شاهنامه مي گذرد، نه حاصل برداشت و تتبع فردوسي، بل برآمده توصيه و تزريق سفارش دهندگان شاهنامه به فردوسي، يعني شعوبيه بوده است. (ناصر پورپيرار، پلي بر گذشته، بخش اول، 231 )
و پس از ارائه توضيحاتي، وعده داده بودند كه در فرصتي به احوال شخصي فردوسي رسيدگي خواهند كرد:
آن انساني كه اين هنر برآورده، حكيم ابوالقاسم فردوسي است كه به هر فرصتي در افسانه هاي كتاب، جلوه مي كند. به هشدار، به تحذير، به دعوت بر آدمي شدن، به تعقل، به مردانگي، به خرد، به مروت، به شجاعت، به انسانيت، به نيكي و به آزادگي و بي تعلقي. پيوسته وسوسه شده ام آن فردوسي را – كه درفراغت هاي حماسه سرايي و تاريخ سازي، كلامي مي گويد از گوهر پاك هستي و هويت خويش و از بري كه تجربه روزگار بر او نشانده است – از شاهنامه و از چكاچك شمشيرها و زوزه زوبين ها و گرد و گريز اسب ها و لاف و گزاف هاي لشكريان بيرون كشم و به دفتري جدا از شاهنامه نشانم تا ببينيم بي او و مفردات بيرون از قصه اش، چگونه نور و غرور و عظمت و انسانيت از شاهنامه مي گريزد و افسانه اي خشك مي ماند كه نه درست و نه حتي دل نشين است! (همان، 233 – 232)
بارها از استاد تقاضا كردم به وعده خود وفا كنند، ليكن در پاسخ گفتند كه به دليل مشغله فراوان و تدارك تحقيقات مربوط به كتاب هاي پر بها و ارزشمندشان فرصت كافي براي انجام اين كار ندارند. پس با رخصت و موافقت ايشان، دست به كار مي شوم تا شايد از عهده برآيم و بتوانم غبار فراموشي و نسيان از چهره در لفافه مانده و مورد سوء استفاده قرار گرفته فردوسي بزدايم و به حد بضاعت حق سراينده اثر از نظر ادبی عظيم شاهنامه را، كه تا كنون كسي به احوال او نپرداخته، به جا آورم. به اين منظور، ضمن يادداشت هايي كه شايد شمار آن ها از ده ها فزون شود، گفتگويي با عنوان كلي «فردوسي بيرون از شاهنامه» را آغاز مي كنم :
این گفتار به احوال شاعری می رسد که شخص اش، در پس سخن از افسانه های تاريخي دربست نادرستي كه در شاهنامه آمده، پوشيده مانده و اشتغال به لغت و قافيه پردازی مقرر، التفات به احوال این صاحب خرد فرهیخته را معطل گذارده است، هرچند که دغدغه ی اصلی شاعر، به فرصت های کوتاه تنفس در تنظیم قافيه و قول، بیان حمد و احدیت خداوند، وعظ و اندرز خلق و گریز از قالب راوي بي اختياری بوده است که کلام خویش را زینت بیان بی بنیان قصه های سفارش دهندگان گرفته است. در پس این گونه ابيات معلمانه فردوسي اندیشمندی صبور، صاحب سیرتی سخنور و سلامت اندیش و نیک پنداری مسلمان نشسته است که به هر فرصت گویی روح خود را از قیود شرح شمشیرکشی ها می رهاند، از تو به توي سرايندگي ماجور، بيرون می دود و به ندایی غالبا کوتاه، به شکفتن درون مایه و ستایش خرد دعوت می کند.
فارغ از تعارفات متداول و شيرين گويي هاي معمول، ارزش گذاري ادبي شاهنامه فردوسي امري خطير و دشوار است. او مكلف بوده محتواي شاهنامه را كه حاصل تحقيق و پژوهش او در احوال پيشينيان يا رجال عهد خود نبوده، به زبان فارسي بسرايد كه در زمان وي زباني نو پديد محسوب مي شده و اشاعه آن در قالب نظم، سهل تر مي نموده است. در واقع امر، فردوسي شاهنامه را به زبان و لحني تصنعي و نو پا سروده كه نه مايه موانست با انبوه مردم و نه جلاي عرضه ی منثور را داشته است! دشواری و ارزشمندی کار فردوسی آن جا آشکار می شود كه کتاب اش بر مبنای دانسته های تاکنون، شناسنامه تولد رسمی زبانی است که پیش از او نشانه حیات ندارد و فردوسي الگويی برای كاربرد الفاظ و ترتيب كلام کنار دست خویش نداشته است. لحن و شيوه گفتار در سراسر شاهنامه يكدست و هموار نيست. ابيات آن، گاه در نهايت فصاحت و ساده سرایی است و گاه به وجهي غريب، از بي اسلوبي و بي علاقگي شاعر آسیب دیده می نماید. فردوسي در شاهنامه بر ذوق و طبع شاعرانه خود، ناگزیر لباسی از واژه های شاذ و بي جلا و جلوه پوشانده که در مجموع شاهنامه را به صورتی ملال آور یکنواخت و در مقایسه با متون ادب قرون بعد نافاخر کرده است به ویژه آن که شاید هم به قید سفارش دهندگان برای ترویج اندک لغات نوساخته فارسی، شاهنامه از گنجینه ی لغت عرب کمتر برداشته است.
فردوسي در نخستين بيت هاي شاهنامه، ابياتي در حمد و ثناي خداوند می آورد، بي بضاعتي آدمی در درك و ستايش خداوند را متذكر مي شود و وجود آفریدگار را فراتر و دست نايافتني تر از حد غايت استعداد و انديشه بشر می شمارد. به راي شامخ شاعر، خداوند هرچند خالق و صاحب جان و خرد است، اما در قالب و از خلال این هر دو قابل معرفت نيست.
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده ره نمای
به بينندگان آفريننده را
نبيني مرنجان دو بيننده را
نيابد بدو نيز انديشه راه
كه او برتر از نام و از جايگاه
سخن هر چه زين گوهران بگذرد
نيابد بدو راه، جان و خرد
خرد گر سخن برگزيند همي
همان را گزيند كه بيند همي
ستودن نداند كس او را، چو هست
ميان بندگي را ببايدت بست
خرد را و جان را همي سنجد او
در انديشه سخت كي گنجد او؟
ابیات بالا اشاره دارد كه فردوسي وجود الهی را فراتر از مشهودات و مسموعات آدمی می داند و دانش و آگاهي انسان نسبت به مفاهيم و مجردات را، که فی الجمله در سلطه تجربيات اوست، مشمول ذات باری تعالی نمی گیرد که وراء محسوسات آدمی است. به عقيده فردوسي خرد آدمي بر مبناي آشنايي ديداري به وصف قادر مي شود و پس توصيف و ستايش خداوند كه ديده نمي شود ناممكن است. بنابراين انسان كه او را ياراي شناخت و معرفت صحيح و كامل خداوند نيست مي بايست دست از جدل و لجاجت بكشد و كمر همت به ستايش خداوند ناديده و ستودني بر بندد:
به هستيش بايد كه خستو شوي
ز گفتار بي كار يك سو شوي
پرستنده باشي و جوينده راه
به فرمان ها ژرف كردن نگاه
سپس در ستايش پروردگار و ذكر نعمت هاي بي حساب او، خرد را سرآمد ساير نعمت هاي الهي و راهنماي بشر بر مي شمرد و سعادت و شقاوت انسان را در هر دو جهان فاني و باقي، در گرو تدبير و خرد ورزي او مي داند:
خرد برتر از هر چه ايزدت داد
ستايش خرد را به از راه داد
خرد رهنماي و خرد دلگشاي
خرد دست گيرد به هر دو سراي
ازو شادماني ازويت غم است
ازويت فزوني ازويت كم است
تويي كرده كردگار جهان
شناسي همي آشكار و نهان
هميشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
در بخش بعدي، فردوسي در باب فراهم شدن مايه و مقدمات شاهنامه گزارشي آورده كه معلوممان مي كند سرودن شاهنامه نه حاصل انديشه او و ساير كساني كه دستي بر تصنيف آن بر آورده اند بل سفارش كساني بوده كه اصرار اكيدي بر به نظم در آوردن محتواي متون مكتوب معين و انتشار آن در افواه عوام داشته اند. بدين ترتيب به تصريح، سفارشي و غير اختياري بودن محتواي آن را گوشزد كرده و نيز به ظرافت و در لفافه، شانه از مسئوليت صحت و سقم ماوقع كشيده است:
يكي نامه بود از گه باستان
فراوان بدو اندرون داستان
پراكنده در دست هر موبدي
ازو بهره اي برده هر بخردي
يكي پهلوان بود دهقان نژاد
دلير و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست
گذشته سخنها همه باز جست
ز هر كشوري موبدي سالخورد
بياورد كين نامه را گرد كرد
بپرسيدشان از نژاد كيان
وزان نامداران فرخ گوان
كه گيتي به آغاز چون داشتند
كه ايدر به ما خوار بگذاشتند
بگفتند پيشش يكايك مهان
سخنهاي شاهان و گشت جهان
ماجرايي كه فردوسی در بخش «گفتاري اندر بنياد نهادن كتاب» نقل كرده چنین است كه پس از قتل دقيقي، آخرين سفارش گيرنده شاهنامه سرايي پيش از فردوسي، به دست خدمتگزارش، سرودن شاهنامه به تعويق افتاده اما سفارش دهندگان آن ظاهراً التفاتي به فردوسي نداشته اند تا ادامه كار را به او بسپارند. همين نكته آشكار مي كند كه تا آن روز فردوسي از نام و آوازه اي در شاعري نصيب نمي برده و به چشم نمي آمده است. او كه در جست و جوی ممر گذران به سرودن شاهنامه متوجه و مایل شده بود، پس از زماني ترديد و تحقيق و اختفای اشتياق و نیز از آن جا که سرودن آن کتاب را معطل و در خود توان قبول کار را می دیده، سرانجام عقده دل نزد دوستي مي گشايد و بر قضا او را موافق راي خود مي بیند:
دل روشن من چو برگشت ازوي
سوي تخت شاه جهان كرد روي
كه اين نامه را دست پيش آورم
ز دفتر به گفتار خويش آورم
بپرسيدم از هر كسي بي شمار
بترسيدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسي
ببايد سپردن به ديگر كسي
و ديگر كه گنجم وفادار نيست
همان رنج را كس خريدار نيست
برين گونه يك چند بگذاشتم
سخن را نهفته همي داشتم
به شهرم يكي مهربان دوست بود
تو گفتي كه با من يكي پوست بود
مرا گفت خوب آمد اين راي تو
به نيكي گرايد همي پاي تو
نبشته من اين نامه پهلوي
به پيش تو آرم مگر نغنوي
بدین ترتیب و چنان که فردوسی خود روایت می کند، از طریق و به واسطگی این دوست در یک پوست سرودن شاهنامه را می پذیرد، از اتلاف قریحه و تنگدستي می رهد و به راهی قرار می گیرد که خود پایان آن را محروم ماندن از اجر مادی می گوید و به ملامت گويي نفس و غبطه بر عمر از دست رفته و پشيمانی و رنجيدگی خاطر می رسد، اما به هر حال شاه نامه ای از خود باقی می گذارد که حد اکثر توان بیان زبان فارسی از آغاز تاکنون بوده است.
بدين نامه چون دست كردم دراز
يكي مهتري بود گردنفراز
مرا گفت كز من چه بايد همي
كه جانت سخن بر گرايد همي
به چيزي كه باشد مرا دسترس
بكوشم، نيازت نيارم به كس
به كيوان رسيدم ز خاك نژند
ازان نيكدل نامدار ارجمند
( ادامه دارد...)