فردوسی36
فردوسی، بیرون از شاهنامه(۳۶)
آشتی خواستن پشنگ از کیقباد
باری، پشنگ ناباورانه و با چشمی پر اشک به افراسیاب نگاه می کند که یاد گذشته او را چنان رنجانده و صبر و قرارش را ربوده بود که پریشان و آشفته نزد پدر شکایت آورده است. پشنگ مردی زیرک و زبده بر می گزیند و از طریق او نامه ای به ایران می فرستد. در این نامه با ادا و اطوار و مجیز و شیرین گویی پس از یاد خدا و درود و سلام به روان جدشان فریدون، به کیقباد پیشنهاد می کند دیگر پای اختلاف سلم و تور و ایرج و تقسیم اراضی ناعادلانه فریدون را به میان نکشند. به سهمی که فریدون به ایشان بخشیده راضی باشند و دعوی را کنار بگذارند.
یکی نامه بنوشت ارتنگ وار، برو کرده صد گونه رنگ و نگار
به نام خداوند خورشید و ماه، که او داد بر آفرین دستگاه
وزو بر روان فریدون درود، کزو گشت این تخم ما تار و پود
کنون بشنو ای نامور کیقباد، سخن گویم از رای شاهی و داد
گر از تور بر ایرج نیکبخت، بد آمد پدید از پی تاج و تخت
بر آن بر نمی راند باید سخن، نباید که پرخاش ماند به بن
گر این کینه از ایرج آمد پدید، منوچهر سرتاسر آن کین کشید
بر آن هم که کرد آفریدون نخست، کجا راستی را به بخشش بجست
سزد گر بمانیم ما هم بر آن، نگردیم از آیین و راه سران
پس مرز و محدوده ی قلمرو شان را گوشزد می کند که از خرگاه تا ماوراء النهر که جیحون از آن می گذرد متعلق به ترکان باشد و ایرج، نورچشمی فریدون، که مالک ایران بود، هرگز به آن محدوده چشم نداشته باشد. در تذکر ارضی پشنگ، اشاره ای به حد و مرز سرزمین ایران نمی خوانیم چرا که فردوسی هنوز نمی داند که کجای عالم را باید که ایران بنامد!
ز خرگاه تا ماورالنهر بر، که جیحون میان است اندر گذر
بر و بوم ما بود هنگام شاه، نکرد اندر آن مرز ایرج نگاه
همان بخش ایرج بد ایران زمین، که از آفریدون بدش آفرین
پشنگ برای آن که کیقباد را وادار به پذیرش پیشنهاد صلح کند، جا نمازی آب می کشد که خدا راضی به جنگ نیست و اگر زد و خورد ها را ادامه دهیم، دنیا و آخرت خود را ضایع کرده ایم و از آن که دنیا به کسی وفا نمی کند و باید سرانجام روزی این جهان را بگذاریم و بگذریم، پس درست است که جدال را تمام کنیم و آشتی بجوییم. در این جا شاه نامه برای بیان آثار مخرب گذشت زمان مثالی حیرت انگیز می آورد.
دگر همچنان چون فریدون گرد، به سلم و به تور و به ایرج سپرد
ببخشیم ازان پس نجوییم کین، که چندین بلا خود نیرزد زمین
سر ژنده ی زال چون برف گشت، ز خون یلان خاک شنگرف گشت
سرانجام نیز جز به بالای خویش، نیابد کسی بهره از جای خویش
بمانیم با آن رشی پنج خاک، سراپای کرباس و جای مغاک
نخست این که ظاهرا فردوسی در این ابیات از یاد برده بود که سپیدی ژنتیک موی زال حاصل تاراج زمان نبوده است و دیگر این که در این مثال عبرت آموز پشنگ معلوم می شود که شاهان کهن ایران نیز، اجساد را مانند مسلمانان در کفن می پیچیده اند و در قبر می گذارده اند. صاحب اندیشه در می ماند که آن مهمل برداشته شده از روی یک داستان هلنی، که اجداد ایرانیان اجساد مردگان را به مرغان هوا واگذار می کرده اند، در کجای شاه نامه ثبت است؟ باری، پشنگ وعده می دهد و می گیرد که دیگر ترکان و ایرانیان پای از رود جیحون این سو تر نگذارند مگر آن که با سلام و درود، پیغام و پیام صلح داشته باشند. نامه را می نویسد و مهر و موم می کند، طبق روال شاهنامه، لشکری تدارک می بیند و با چندین سوار و اسبان تازی و تیغ های هندی که در نیام نقره ای قرار داشته اند و چند زیبا روی و مشتی تاج و تخت!!! به ایران می فرستد. معلوم نیست که این ارسال و بخشش های مکرر تاج و تخت جز به جوش آوردن کاسه صبر خواننده چه معنا و حاصلی در شاه نامه داشته است که تا فرصتی برای خوش آمد گویی و تعارف فراهم می شود می بینیم که سلطانی تاج و تخت خود را بار می کند و برای دیگری می فرستد!!!
کس از ما نبینند جیحون به خواب، وز ایران نیایند ازین سوی آب
مگر با درود و پیام و سلام، دو کشور شود زین سخن شادکام
چو نامه به مهر اندر آورد شاه، فرستاد نزدیک ایران سپاه
هم از گوهر و تاج و هم تخت زر، هم از خوبرویان زرین کمر
از اسبان تازی به زرین ستام، هم از تیغ هندی به سیمین نیام
نامه به دست کیقباد می رسد و در پاسخ نامه، به قول شاهنامه، زیاد حرف می زند و می گوید جنگ را ما شروع نکردیم و تورانیان بودند که تا ایرج مرد به ایران تاختند. افراسیاب از مرز ایران گذشت و بلایی بر سر نوذر آورد که دل انسان و مرغ و دد و دام را به درد آورد و برادرش را هم کشت. اگر حالا از کردار ناشایست خود پشیمان شده، ما هم کینه به دل نداریم، می پذیریم و بار دیگر با او پیمان می بندیم. پس درختی به نشان عهد جدید در باغی می کارد. فرستاده، بار و بندیل و اسب و سپاهش را جمع می کند و به سرعت جواب نامه را برای پشنگ می آورد. خبر به کیقباد می رسد که فرستاده از مرز جیحون گذشت و از ایران بیرون رفت. کیقباد از آن که دیگر جنگی با دشمن در پیش نخواهد بود خوشنود می شود. خلاف او، رستم که گویا فقط برای برپا کردن معرکه و قلدر بازی ر شاه نامه تدارک شده، روی ترش می کند که وسط بحبوحه ی رزم و نبرد، آشتی کردن معنا ندارد، تورانیان از وحشت ضربات گرز من پیشنهاد صلح داده اند و بهتر بود در میانه ی جنگ پیشنهاد روبوسی نمی داد.
بدو گفت رستم که ای شهریار، مجوی آشتی در گه کارزار
نبود آشتی پیش از آوردشان، بدین روز گرز من آوردشان
کیقباد می کوشد او را رام کند و تذکر می دهد که چیزی به تر از عدل و داد و انصاف نیست. پشنگ، از جنگ و مرافعه خسته شده و می خواهد جنگ را کنار بگذارد و هیچ صاحب خردی نمی بایست به کژی بگرود. حالا هم بر پرندی پیمان نوشتیم و از زابلستان تا دریای سند را به تو بخشیدیم، کابل هم مال مهراب باشد تا معلوم می شود که احتمالا آن مهراب که تاکنون شاه کابل خوانده می شد، مهراب دیگری بوده است! سپس رستم را دل داری می دهد، به وعده ی جنگ های بعد آرام می کند و می گوید خنجرت را بی آب زهر مگذار که پادشاهی و جنگ توام است و چیزی نمی گذرد که خون ریزی دیگری نصیبت ات می شود.
چنین گفت با نامور کیقباد، که چیزی ندیدم نکوتر ز داد
نبیر فریدون فرخ پشنگ، به سیری همی سر بپیچد ز جنگ
سزد گر هرآن کس که دارد خرد، به کژی و ناراستی ننگرد
ز زابلستان تا به دریای سند، نوشتیم عهدی تو را بر پرند
تو شو تخت با افسر نیمروز، همی دار و می باش گیتی فروز
وزان روی کابل به مهراب ده، سراسر سنانت به زهر آب ده
کجا پادشاهیست بی جنگ نیست، وگر چند روی زمین تنگ نیست
کیقباد، خلعت بسیار فراهم می کند و به زال و رستم می بخشد. سر و کمرش را به زر می آراید و رستم مرخص می شود. رو به زال می کند، قدری او را می نوازد که جهان و پادشاهی، دمی بی زال نباشد که یک تار موی زال به همه دنیا می ارزد که تنها یادگار بزرگان است. پنج کجاوه فیروزه ای بر پشت پنج پیل می آراید، جامه ای زربفت و تاج و کمری مزین به یاقوت و فیروزه نزد دستان سام می فرستد و به تعارف می گوید دلش می خواست هدیه ای گران بها تر پیشکش کند. وعده می دهد که به شرط بقای عمر، او را از مال دنیا بی نیاز خواهد کرد. سپس هدایای در خور شان و شخصیت، نزد قارن و کشواد و خراد و برزین و پولاد هم می فرستد که لابد از آسمان می باریده است تا شاه نامه ستایان ذوق نکنند که این جا سرزمین جنگ و گنج بوده است. (ادامه دارد)