فردوسی، بیرون از شاهنامه(۳۹)

پند دادن زال، کاووس را

باری، زال سر به زیر و دست به کش فرو برده به همراه بزرگان کشور به بارگاه کاووس وارد می شود. کاووس او را به حضور می پذیرد. زال شیرین زبانی چاکرانه را آغاز و مقداری تعریف و تمجید و دعای خیر در حق پادشاه ردیف می کند که تخت و کیان مهی هرگز سرافرازی چون او ندیده و چرخ گردون کسی را به بلند بختی و نیکو اختری وی به یاد نمی آورد.

همی رفت پیش اندرون زال زر، پس او بزرگان زرین کمر

چو کاووس را دید دستان سام، نشسته بر اورنگ و دل شادکام

به کش کرده دست و سر افگنده پست، همی رفت تا جایگاه نشست

چنین گفت کای کدخدای جهان، سر افرازتر مه تر اندر مهان

چو تو تخت نشنید و افسر ندید، نه چون بخت تو چرخ گردون شنید

همه ساله پیروزه باشی و شاد، دلت پر ز دانش سرت ز داد

کیکاووس سرحال و کیفور او را می نوازد، کنار خود می نشاند و از رنج راه و احوال دوستان و آشنایان می پرسد. زال تعارفات معمول برگزار می کند که همه زیر سایه اعلیحضرت خوش و خرم اند. سپس به موضوع اصلی می پردازد و می گوید شنیده ام که اعلی حضرت قصد عزیمت به مازندران فرموده اند. پادشاهان با فر و جلال بسیاری از جمله منوچهر و زو تهماسب و نوذر و کی قباد پیش از دولت بلند قامت و ابد مدت جناب عالی، با وجود لشگر و شوکت فراوان، هرگز چنین قصدی نکرده اند. اعلی حضرت باید بدانند که مازندران، خانه ی دیوان و مرکز پخش و نشر انواع طلسم و جادو است و شکستن طلسم آن به زور پول و عقل و ضربه ی شمشیر ممکن نمی شود، پس به سرداران و نامداران اطراف تان رحم کنید و آن ها را به جنگ با دیوان مازندران مفرستید که رفتن به مازندران شکون ندارد و خدای نکرده به عاقبت نحس آن دچار خواهید شد. بدین ترتیب اگر نقالی خوانی های شاهنامه، در میان روشنفکران چرس کشیده ی این جا و آن جا باری مجوزی داشته باشد، شاهنامه ستایی در مازندران و گیلان دیگر مستلزم زدن خود به کوچه ی علی چپ و ابراز نادانی عمدی و کامل است.

چنین گفت کای پادشاه جهان، سزاوار تختی و تاج مهان

شنیدم یکی نو سخن بس گران، که شه دارد آهنگ مازندران

ز تو پیش تر پادشه بوده اند، که این راه هرگز نپیموده اند

به سر بر مرا روز چندی گذشت، سپهر ازبر خاک چندی بگشت

منوچهر شد زین جهان فراخ، ازو مانده ایدر بسی گنج و کاخ

همان زو ابا نوذر و کی قباد، چه مایه بزرگان که داریم یاد

ابا لشگر گشن و گرز گران، نکردند آهنگ مازندران

که آن خانه دیو افسونگر است، طلسم است و در بند جادو در است

مران بند را هیچ نتوان گشاد، مده رنج و زور و درم را به باد

مر آن را به شمشیر نتوان شکست، به گنج و به دانش نیاید به دست

همایون ندارد کس آن جا شدن، وز ایدر کنون رای رفتن زدن

سپه را بدان سو نباید کشید، ز شاهان کس آن رای، فرخ ندید

بالاخره هم با احترام و زیر لب پیشنهاد می دهد که کیکاووس از حمله به مازندران منصرف شود و دست به کاری نزند که سرانجام نفرین و پشیمانی به بار می آورد و تاکنون هیچ پادشاهی خود را گرفتار آن نکرده است. کی کاووس پاسخ می دهد که حرف تو درست است لکن من در مال و مکنت و قدرت و جرات، از جمشید و فریدون و منوچهر و دیگر شاهان و نام آوران برترم و اگر شمشیر بکشم، همه جهان را از دم تیغ بگذرانم و تمام گیتی را به زیر سلطه خود آورم. جادو و جادوگران و دیوان مازندران در برابر من حقیرند و گرچه نمی توان آن بیت سیاه شده ی زیر را درست معنی کرد، اما شاید کیکاووس می خواسته بگوید که اگر قصد بر گشودن و داشتن جهان کنم تمام آهن های دنیا را جمع خواهم کرد و لابد با آنان شمشیر خواهم ساخت و چنان بلایی سرشان بیاورم که یکی یکی به دام من افتند و زیر نام من درآیند. یا تمام اهالی آن جا از دیو و غیر دیو را مجبور می کنم به من باج دهند و یا هیچ کس را در آن جا زنده نخواهم گذارد و به زودی خواهی شنید که من تمام اهل مازندران را کشته ام و به امید پروردگار سر نره دیوان مازندران را یکی یکی خواهم برید. فعلا تو و رستم بروید و مواظب ایران باشید که هنوز هم نمی دانیم در کجاست و اگر هم در جنگ مرا یاری نمی کنید سفارش صرف نظر کردن و تامل هم ندهید و تمام این رجزخوانی و یقه درانی هم تقصیر همان آواز خوان مازندرانی است که با وصف سرزمین خود قند را در دل کیکاووس آب کرده بود. بالاخره این اسباب افتخار باستان پرستان و این کتاب از هر بابت بی ارزش، که کسانی شناسنامه ی ایرانیان می گویند باید هم که به چنین شاهانی غره باشد.

 چنین پاسخ آورد کاووس باز، کز اندیشه تو نیم بی نیاز

ولیکن مرا از فریدون و جم، فزون است مردی و زور و درم

همان از منوچهر و از کیقباد، که مازندران را نکردند یاد

سپاه و دل و گنجم افزون تر است، جهان زیر شمشیر تیز اندر است

چو بر داشتی شد گشاده جهان، از آهن چه داریم گیتی نهان

شومشان یکایک به دام آورم، به آیین شاهان نام آورم

اگر برنهم ساو و باژ گران، وگر کس نمانم به مازندران

چنین خوار و زارند بر چشم من، چه جادو چه دیوان آن انجمن

به گوش تو آید خود این آگهی، کز ایشان شود روی گیتی تهی

تو با رستم اکنون جهاندار باش، نگهبان ایران و بیدار باش

جهان آفریننده یار من است، سر نره دیوان شکار من است

گر ایدون که یارم نباشی به جنگ، مفرمای بر گاه کردن درنگ

حرف های کیکاوس چندان بی خردانه است که بالاخره صدای اعتراض فردوسی را هم بلند می کند و آن ها را بی سرو ته می خواند. زال پس از شنیدن حرف های کی کاووس و درحالی که معلوم است امیدی به پند پذیری شاه ندارد با بی حوصلگی به او می گوید تو شاهی و ما بندگان تو و موظف به موافقت و اطاعت از تو هستیم و می باید سخنان درست و نادرست تو را اجرا کنیم و از سر دل سوزی و به عنوان ختم کلام سه نصیحت آبکی و بی ارتباط با موضوع به کاووس می اندازد که آدمی هرگز نمی تواند مرگ را از خود دور و یا گذر زمان را متوقف کند و امساک و قناعت هم موجب بی نیازی کسی نمی شود! و اضافه می کند که امیدوارم پشیمان نشوی و دل و دین و ایمانت سلامت بماند. کی کاووس او را مرخص می کند زال بیرون می آید و با بزرگان نیو که معلوم نیست چه گونه بزرگانی هستند، راه بازگشت پیش می گیرد. گیو رو به زال می گوید که کاش خدا کی کاووس را هدایت کند و به راه راست آورد.

چو از شاه بشنید زال این سخن، ندید ایچ پیدا سرش را ز بن

بدو گفت شاهی و ما بنده ایم، به دل سوزگی با تو گوینده ایم

اگر داد گویی همی یا ستم، به رای تو باید زدن گام و دم

از اندیشه من دل بپرداختم، سخن هر چه دانستم انداختم

نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت، نه چشم زمان کس به سوزن بدوخت

به پرهیز هم کس نجست از نیاز، جهانجوی ازین سه نیابد جواز

که روشن جهان بر تو فرخنده باد، مبادا که پند من آیدت یاد

پشیمان مبادی ز کردار خویش، تو را باد روشن دل و دین و کیش

پس در حق زال دعا می کند که عمرت طولانی باشد و حالا که دستمان از همه جا کوتاه است و امیدی به کسی نداریم که ایران را نجات دهد، چشم امید همه به تو و همه جا ذکر خیر توست که می توانی ایران را حفظ کنی. پس دور او حلقه می زنند و راه سیستان در پیش می گیرند، که احتمالا همان ایران است که مامور حفاظت آنند. پس چرا این سیستانیها فقط گرد و خاک می خورند؟

به زال آنگهی گفت گیو از خدای، همی خواستم تا بود رهنمای

به جایی که کاووس را دسترس، نباشد ندارم من او را به کس

ز تو دور باد آز و مرگ و نیاز، مبادا به تو دست دشمن دراز

به هر سو که آییم و اندر شویم، جز از آفرینت سخن نشنویم

پس از کردگار جهان آفرین، به تو دارد امید ایران زمین

ز بهر گوان رنج برداشتی، چنین راه دشوار بگذاشتی

سراسر گرفتندش اندر کنار، ره سیستان را بر آراست کار

(ادامه دارد)