فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۸)

کی کاووس، پادشاهی او صد و پنجاه سال بود

آهنگ مازندران کردن کی کاووس

باری، فردوسی در آغاز حکایت کاووس و پادشاهی پر ماجرا و غیر معمول و دراز مدت او، مقدمه ای شیرین زبانه می گذارد و پیشاپیش گوش ها و اندیشه ها را آماده پذیرش این قضیه می کند که جای گزین کردن مدعیان رسم روزگار است، قدرت نمایی و حیات آدمی، به مانند جماد و نبات سررسیدی معین دارد، که دیر یا زود فرا می رسد. چنان که ریشه ی درختان تنومند، بر اثر گزند روزگار، سست و سرانجام برکنده شود و بهار نوساز، نهالی را که در جای او رسته، شاخ و برگ تازه می بخشد و اگر شاخه ی تازه را بار نیکی نباشد، گناهی بر ریشه نیست، چنان که اگر فرزندی ناخلف پدید آید نباید به اعتبار پدر خوش نام او زیانی زد و در این میان بیتی بی معنا می آورد، که در متن زیر با حروف سیاه نوشته ام و کلمه ای بی معناتر، در صورت «ریک» می نویسد که راستی از آن  قرینه سازی ها برای تکمیل قافیه است، که فهم و درک معنای آن به کلی نامیسر است و بالاخره آن بیت معروف را می سراید که پسری بدون نشان از پدر از پشت آدمی حساب نمی شود و می توان بیگانه اش شمرد! و چند نصیحت این بار به راستی ضعیف دیگر که  سرانجام آن به این ابراز بیان معمول او ختم می شود که قوانین روزگاررسوماتی بی سر و ته دارد.

درخت برومند چون شد بلند، گر ایدون که آید برو بر گزند

شود برگ پژمرده و بیخ سست، سرش سوی پستی گراید نخست

چو از جایگه بگسلد پای خویش، به شاخی نو آیین دهد جای خویش

مر او را سپارد گل و برگ و باغ، بهاری چو کردار روشن چراغ

اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک، تو با بیخ تندی میاغاز ریک

پدر چون به فرزند ماند جهان، کند آشکارا برو بر نهان

گر او بفگند فر و نام پدر، تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

اگر گم کند راه آموزگار، سزد کو جفا بیند از روزگار

چنین است رسم سرای کهن، سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

چو رسم بدش بازیابد کسی، سزد گر به گیتی نماند بسی

فردوسی، در پی سرودن بیرون از شاهنامه این ابیات عبرت، مثل موارد بسیار دیگر اشاره می کند که حکایت کی کاووس را از قول پیر مردی پر خرد و فرزانه نقل می کند و آن چه خواهد گفت نه حاصل تتبع شخصی، که نقل قولی از جانب فردی ناشناس و در زمره کسانی است که می کوشند تاریخ باستانی ایران را به او تلقین کنند و تاکنون هویت شان در پرده پوشیده مانده است:

ز گفتار فرزانه مرد پیر، سخن بشنو و یک به یک یاد گیر

کاووس در جای پدر بر تخت می نشیند و دست خود را بر مال بسیار و قدرت بی همال باز می بیند. روزی با بزرگان ایران، در باغی می نشیند، شراب می نوشد و سخن به تمجید و تحسین خود می گشاید که هرگز کسی پیش و پس از من سزاوار چنین قدرت و شوکتی نبوده و نخواهد بود. کی کاووس مدام می می نوشد و رجز می خواند و دهان همه از حیرت باز می ماند. رامشگری ناشناس به دربار نزدیک می شود و خود را از اهالی مازندران معرفی می کند و اذن دخول می خواهد. لکن شاهنامه برای معرفی او، لقب دیو را به کار می برد که اشاره به اهلیت و تعلق او به خطه مازندران و متضمن نوعی بیان تحقیر آمیز نژاد پرستانه است که به تشریح آن خواهم پرداخت.

چو رامشگری دیو زی پرده دار، بیامد که خواهد بر شاه بار

چنین گفت کز شهر مازندران، یکی خوش نوازم ز رامشگران

اگر در خورم بندگی شاه را، گشاید بر تخت خود راه را

خبر به کی کاووس می رسد، او را به حضور می طلبد و رامشگر در کنار نوازندگان جای می گیرد و آهنگی مازندرانی می خواند و مفصلا در وصف گل و گلزار و آب و هوای مطلوب و مطبوع مازندران می سراید که سراسر سال پر گل و نگار است و در نعمت و فزونی بی رقیب و در زیبایی و سحر انگیزی طبیعت، بی بدیل است. کی کاووس که خود را برتر از جمشید و ضحاک و قباد و سایرین و شایسته ی جهان سالاری می دید، تصمیم می گیرد به مازندران کوچ نظامی کند. پس رو به گردان و دلاوران می کند که هوس بزم و عشرت به سرمان افتاده و می بایست همت کنیم که سر تنبلان و تن پروران بی کلاه خواهد ماند و حظ و بهره ای نخواهند برد.

چو کاووس بشنید ازو این سخن، یکی تازه اندیشه افگند بن

دل رزمجویش ببست اندران، که لشکر کشد سوی مازندران

چنین گفت با سرفرازان رزم، که ما دل نهادیم یکسر به بزم

اگر کاهلی پیش گیرد دلیر، نگردد از آسودن و گاه سیر

من از جم و ضحاک و از کی قباد، فزونم به بخت و به فر و نژاد

فزون بایدم نیز از ایشان هنر، جهانجوی باید سر تاجور

بزرگان لشکر و کشور رای او را برای جنگ با دیوان مازندران، خلاف عقل و اندیشه می یابند. شاهنامه در این جا بار دیگر و با صراحت، مازندران را مکان و مقر دیوان معرفی می کند تا معلوم شود که بنیان نژاد پرستی و برتری جویی قومی را شاهنامه در اندیشه گروهی از ایرانیان بی خرد پرورانده که سرانجام آن منجر به فارس ستایی های عهد رضاشاهی تاکنون شده است. نژاد و قوم پرستی بی شرمانه ای که هم از آغاز با تبلیغ شاهنامه توام بوده و از این بابت شاهنامه را باید کتابی ضد مصالح ملی شناخت. چنان که پیش تر خواندیم کرد ها را دزد گفته بود و ترکان را دشمنان ایرانی که خود نمی دانست کجا را می گوید، در این جا هم اهالی مازندرن را دیوهای بی شاخ و دمی می نمایاند که به هر طلسم و جادویی متوسل می شوند تا ایرانیان را از پای در آورند!

چنان چون به گوش بزرگان رسید، از ایشان کس این رای فرخ ندید

همه زرد گشتند و پر چین به روی، کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی

کسی راست پاسخ نیارست کرد، غمی شد دل و لب پر از باد سرد

بزرگان روی ترش می کنند، خم به ابرو می آورند و دود از دماغ بیرون می دهند ولی کسی را یارای دم زدن و مخالفت با نظر شاه نیست. توس و گودرز و کشواد و گیو و باقی بزرگان، از سر ناچاری تسلیم فرمان شاه می شوند، از بارگاه بیرون می زنند، در خفا دور هم جمع می شوند و در این باب که شاه در مستی و بی هوشی تصمیم ایران بر باد دهی گرفته و نیز از اقبال ناساز خود می نالند. چرا که حتی جمشید که دیو و دد و مرغ و پری در ید اختیار او بود و نیز فریدون پر فر و هوش، و منوچهر نیکو همت، هرگز هوس حمله به مازندران به سرشان نزده بود.

چو توس و چو گودرز و کشواد و گیو، چو خراد و گرگین و بهرام نیو

به آواز گفتند ما کهتریم، زمین جز به فرمان تو نسپریم

وزان پس یکی انجمن ساختند، ز گفتار او دل بپرداختند

نشستند و گفتند با یکدگر، که از بخت ما را چه آمد به سر

اگر شهریار این سخن ها که گفت، به می خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و از ایران بر آمد هلاک، نماند ازین بوم و بر آب و خاک

که جمشید با تاج و انگشتری، به فرمان او دیو و مرغ و پری

ز مازندران یاد هرگز نکرد، نجست از دلیران دیوان نبرد

فریدون پر دانش و پر فسون، مرین آرزو را نبد رهنمون

اگر شایدی بردن این بد به سر، به مردی و نام و به گنج و هنر

منوچهر کردی بدین پیش دست، نکردی بدین همت خویش پست

در طلب چاره ای بر می آیند تا این بلا را از ایران و ایرانیان بگردانند تا بینیم که در محتوای شاهنامه، سرزمین مازندران هم در زمره ی ایران نیست! توس پیشنهاد می دهد هیونی بیاورند و پیغامی نزد زال بفرستند تا فورا بیاید و کی کاووس را اندرز دهد تا دست از این خیال خام شیطانی بشوید و با دیوان در نیفتد. بزرگان پیشنهاد او را می پسندند و به زال پیغام می فرستند که موردی پیش آمده که به رای و تدبیر خویش از عهده ی حل و فصل آن بر نمی آییم مگر آن که تو به داد ایران برسی و می گویند که کی کاووس به راه اهریمن افتاده، رسم و سلوک اجداد از یاد برده، میل مازندران کرده و نزدیک است رنج و تلاش تو و رستم و سایر بزرگان و دلیران ایران را بر باد دهد و اگر در آمدن به اندازه ی خاراندن سر تعلل کنی، تمام رنجی که در راه ایران کشیده ای بر باد خواهد بود.

چنین داد از نامداران پیام، که ای نامور با گهر پور سام

یکی کار پیش آمد اکنون شگفت، که از دانش اندازه نتوان گرفت

برین کار اگر تو نبندی کمر، نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست، بپیچیدش آهرمن از راه راست

به رنج نیاکانش از باستان، نخواهد همی بود هم داستان

یکی گنج بی رنج بگزایدش، همی گاه مازندران بایدش

اگر هیچ خاری سر از آمدن، سپهبد به زودی بخواهد بدن

همه رنج تو داد خواهد به باد، که بردی از آغاز با کی قباد

تو با رستم شیر ناخورده شیر، میان را ببستی چو شیر دلیر

کنون این همه باد شد پیش اوی، بپیچند جان بد اندیش اوی

دستان سام غضب می کند که کی کاووس خام و ناآزموده، خود را صاحب چنان قدرتی گمان می کند که بد و نیک را تشخیص نمی دهد و بعید نیست به رای و تدبیر ما هم نگرود. با این حال سزاوار نیست به روی خود نیاورم و اقدامی نکنم. نزد او خواهم رفت و پند و اندرزش می دهم. اختیار با اوست که پند بگیرد یا روی بگرداند ما هم آماده رزم هستیم. شب را به تشویش و اضطراب می گذراند. صبح روز بعد با تنی چند از بزرگان نزد شاه می رود. خبر به توس و گودرز و گیو و بهرام و گرگین و سایر گردان نیو که نمی دانیم چه کسانی هستند می رسد که دستان به ایران می آید، تا در تشخیص جغرافیایی ایران در شاه نامه دچار سرسرام بی علاج شویم. سران سپاه به استقبال می آیند، توس پیش می رود و خوش آمد می گوید، خوش و بش می کنند و زال سخنرانی می کند که روزگار به کام بزرگان و ریش سفیدانی است که پند گذشتگان را بدانند و عبرت بگیرند. روا نیست مصلحت اندیشی خود را از او دریغ کنیم، می گوییم شاید در او اثر کند. بزرگان رای او را می پسندند و دوشادوش زال نزد کی کاووس شاه می روند.

ابا نامداران چنین گفت زال، که هر کس که او را بفرسود سال

همه پند پیرانش آید به یاد، ازان پس دهد چرخ گردانش داد

نشاید که گیریم ازو پند باز، که از پند ما نیست خود بی نیاز

ز پند خرد گر بگردد سرش، پشیمانی و رنج باشد برش

به آواز گفتند ما با توایم، ز تو بگذرد پند کس نشنویم

همه یکسره پیش شاه آمدند، بر نامور تاج و گاه آمدند

(ادامه دارد)