فردوسی، بیرون از شاهنامه ،۳۲
آوردن رستم کیقباد را از البرز کوه
باری، زال به رستم تکلیف می کند که با چند همراه به درد خور و مناسب، به البرز کوه برود، کی قباد را برای نشستن بر تخت سلطنت ایران آماده کند، تا امورات لشکر و کشور لنگ شاه و بدون مدیر نماند و می گوید که این ماموریت باید در مدت دو هفته تمام شود. برای انجام این کار و رفت و برگشت او، تنها دو هفته به رستم فرصت می دهد. از این مقدمه دو آگاهی نصیب ما می شود. نخست این که البرز کوه احتمالا مخزن و محل احتکار شاه بوده است و فردوسی جای دیگری از ایران را برای ذخیره شاهان از نسل فریدون جز بلندی های البرز نمی شناخته است. جالب این که این شاهان در انتظار دعوت به جلوس بر تخت، پایگاهی در شهری شناخته ندارند و ساکن البرز کوه اند که یک نا کجا آباد مطلق است. این دست تنگی کامل سازندگان شاه نامه و نیز وسعت آدم کشی پوریم را می رساند که در قرن چهارم هجری هم قادر نیستند مرکز تجمعی شایسته ی پایتختی شاهان رزرو معرفی کنند!!! دوم این که مصرع آخر بیت سوم، در معنای خود، اجازه ی اقامت طولانی به رستم در نزد کیقباد را می دهد: «مکن پیش او بر درنگ اندکی»، اما ابیات بعد به باز گشت سریع رستم امر می کند تا جایی که او را از خواب گاه به گاه نیز پرهیز می دهد! و از آن بدتر لغت «تفت»، با ضمه بر روی حرف ت، در انتهای بیت ششم است که هیچ معنای جدید و قدیم ندارد و جز چسباندن کلامی بی محتوا برای تطبیق قافیه نیست!
به رستم چنین گفت فرخنده زال، که برگیر کوپال و بفراز یال
برو تازیان تا به البرز کوه، گزین کن یکی لشکر همگروه
ابر کیقباد آفرین کن یکی، مکن پیش او بر درنگ اندکی
به دو هفته باید که ایدر بوی، گه و بیگه از تاختن نغنوی
بگویی که لشکر تو را خواستند، همی تخت شاهی بیاراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کس، نبینیم شاها تو فریاد رس
تهمتن زمین را به مژگان برفت، کمر بر میان بست و چون باد تفت
در عین حال شاهنامه معلوم نمی کند دو لشکری که فقط دو فرسخ با هم فاصله داشته اند و آن همه مقدمات و اوصاف در تدارک آن ها در شاهنامه گذشته بود، در این دو هفته چه می کرده و چه گونه برای آغاز جنگ دندان روی جگر گذارده اند و چرا افراسیاب از غیبت رستم دلاور برای حمله به فرماندهان پیر و پاتال لشکر زال سود نبرده است؟ و از آن که می دانیم شاهنامه جای این سئوالات اساسی را ندارد و برای دل خوشی کودکان میان و کلان سال شوونیست فراهم شده، پس ماجرا را بدون سخت گیری دنبال کنیم که بس شنیدن دارد. رستم ابراز ارادت می کند، بر زین رخش می پرد و به سراغ کیقباد می رود.
کمر بر میان بست رستم چو باد، بیامد گرازان بر کیقباد
به نزدیک زال آوریدش به شب، به آمد شدن هیچ نگشاد لب
نشستند یک هفته با رای زن، شدند اندر آن موبدان انجمن
بر اساس این بیانات شاهنامه، رستم همان شبانه به البرز کوه می رود و کیقباد را به بارگاه زال می آورد و هفته ای با موبدان به رایزنی مشغول می شوند. اما هنوز نم این روایت در اوراق شاهنامه برچیده نشده، که بار دیگر و از مسیری دیگر پر از درد سر و زیر و بم رستم را در جست و جوی کیقباد آواره و در به در پیچ و خم های البرز کوه می بینیم:
به رخش اندر آمد همان گاه شاد، گرازان بیامد بر کیقباد
ز ترکان بسی بد طلایه به راه، رسیدند در رستم کینه خواه
برآویخت با نامداران جنگ، یکی گرزه ی گاو پیکر به چنگ
برآورد گرز و برآمد به جوش، همی کوفت گرز و همی زد خروش
رمید از دل ترک یکباره هوش، به بازو بسی گشت بی تاو و توش
دلیران ز توران برآویختند، سرانجام از رزم بگریختند
نهادند سر سوی افراسیاب، همه دل پر از خون و دیده پر آب
بگفتند او را همه بیش و کم، سپهبد شد از کار ایشان دژم
اما در این جا با ورژن دیگری از حمل کیقباد به دربار زال آشنا می شویم! رستم بر رخش می پرد، راهی می شود، در مسیربه طلایه داران سپاه افراسیاب برمی خورد، جنگ می شود، رستم همان گرز گاو سر اجدادی را به کار می برد، جنبنده ی مختصری باقی می گذارد تا پیش افراسیاب به شکایت روند. اخم افراسیاب از شنیدن شرح این پیش آمد درهم می شود، قلون نامی از بزرگان و بزن بهادرهای ترک پر فسون را مامور می کند لشکری بر گزیند و کاملا هوشیار، نزد شهریار برود که شاهنامه معلوم نمی کند منظور کدام شهریار بوده است و بنا بر تجربه سخت هشدار می دهد که مدام اطراف را بپایند و مراقب شبیخون ناگهانی ایرانیان مکار باشند.
بفرمد تا نزد او شد قلون، ز ترکان دلیری گوی پر فسون
بدو گفت بگزین ز لشکر سوار، وز ایدر برو تا در شهریار
دلیر و خردمند و هشیار باش، به پاس اندرون سخت بیدار باش
که ایرانیان مردم ریمن اند، همی ناگهان بر طلایه زنند
قلون از نزد افراسیاب بیرون می آید و با چند گرد و پیل مست، سر راه نامداران می نشیند. اما در همین احوال رستم را یکه و تنها در راه یافتن کیقباد پیدا می کنیم که هنوز تاج بر سر نگذارده، شاهنامه او را شاه ایران زمین می خواند. در صحنه ی بعد، رستم در یک میلی کوه البرز، مفتون زیبایی و جلال و شکوه تفریح گاهی انگشت به دهان مانده که بسیار شبیه قهوه خانه های کنار آب سربند است: تختی به کنار آب روان گذارده اند، جوانی زیبا رو بر آن لمیده، چند جوان دیگر در اطراف او می گردند و پهلوانان بسیاری به رسم بزرگان کمر بسته و به صف ایستاده اند. رستم جلو می رود. به استقبالش می آیند و دعوت اش می کنند تا دمی با آنان می بنوشد. رستم مودبانه دعوت ایشان را رد می کند که کار و ماموریتی مهم و بزرگ در کوه البرز دارد و درنگ جایز نیست. توضیح می دهد که مرز ایران پر از دشمن است و مردم در غصه و فلاکت زندگی می کنند و روا نیست مملکت بدون شاه باشد و من این جا خوش بگذرانم و معطل کنم. جوانان خود را اهل همان البرز کوه معرفی می کنند و از رستم علت آمدن به البرز را می پرسند تا اگر کمکی از ایشان برآید دریغ نکنند. رستم سراغ کیقباد از نوادگان فریدون را می گیرد. آن جوان سر دسته ی دلیران می گوید از کیقباد نشان دارد و به شرط آن که بیاید و در مجلس شان شرکت کند، اخبار و احوال کیقباد را به او خواهد گفت.
وزان روی رستم دلیر و گزین، بپیمود زی شاه ایران زمین
یکی میل ره تا به البرز کوه، یکی جایگه دید برنا شکوه
درختان بسیار و آب روان، نشستنگه مردم نوجوان
یکی تخت بنهاده نزدیک آب، بر او ریخته مشک ناب و گلاب
جوانی به کردار تابنده ماه، نشسته بر آن تخت بر سایه گاه...
سر آن دلیران زبان برگشاد، که دارم نشانی من از کیقباد
گر آیی فرود اندرین خان ما، بیفروزی از روی خود جام ما
بگویم تو را من نشان قباد، که او را چگونه ست رسم و نهاد
رستم باور می کند و مهمان می شود. جوان بر تخت می نشیند و دست رستم را می گیرد و با دست دیگر جام شرابی بر می دارد و به یاد بزرگان و آزادگان می نوشد. جامی هم به رستم تعارف می کند و بحث کی قباد را پیش می کشد، می پرسد او را از کجا می شناسد و با او چه کار دارد. رستم خبر می دهد که بزرگان کشور، تخت شاهی را آراسته و در انتظار کی قباد نشسته اند. پدرم که او را زال زر می گویند مرا مامور کرد تا به البرز بیایم و شاه آینده را ببینم، قدری پیش او بمانم و او را با خود ببرم.
دگر جام باده به رستم سپرد، بدو گفت کای نامبردار گرد
بپرسیدی از من نشان قباد، تو این نام را از که داری به یاد؟
بدو گفت رستم که ای پهلوان، پیام آوریدم به روشن روان
سر تخت ایران بیاراستند، بزرگان به شاهی ورا خواستند
پدرم آن گزین مهان سر به سر، که خوانندش او را همی زال زر
مرا گفت رو تا به البرز کوه، قباد دلاور ببین با گروه
به شاهی برو آفرین کن یکی، مکن پیش او در درنگ اندکی
بگویش که گردان تو را خواستند، سر تخت شاهی بیاراستند
و در انتها بار دیگر سراغ کیقباد را می گیرد. میزبان لبخندی می زند، خود را همان کیقباد معرفی می کند و به عنوان نشانی می گوید که نام اجدادش را یکی یکی می داند! رستم بی این که ادعای او را بیازماید یا نشان و مدرکی از او بخواهد، دولا راست می شود، به زبان بازی و مجیز گویی لب می گشاید و اجازه می گیرد که پیام و پیغام زال را باز گوید. نمی دانیم با این که تا کنون قباد را نمی شناخته و تمام زیر و بم امور مملکتی را برایش لو داده کدام بخش از پیغام زال ناگفته مانده که رخصت گفتگو می طلبد!
ز گفتار رستم دلیر جوان، بخندید و گفتش که ای پهلوان
ز تخم فریدون منم کیقباد، پدر بر پدر نام دارم به یاد
چو بشنید رستم فرو برد سر، به خدمت فرود آمد از تخت زر
که ای خسرو خسروان جهان، پناه دلیران و پشت مهان
سر تخت ایران به کام تو باد، تن ژنده پیلان به دام تو باد
نشست تو بر تخت شاهنشهی، همت سرکشی باد و هم فرهی
درودی رسانم به شاه جهان، ز زال سپهبد گو پهلوان
اگر شاه فرمان دهد بنده را، که بگشایم از بند گوینده را
قباد، اجازه می دهد و تکرار پیغام را می شنود و گویا تازه معنا و مفهوم پیام را فهمیده، نیشش باز می شود، در جا، پادشاهی ایران را می پذیرد، دستور می دهد شراب بیاورند و به سلامتی رستم می نوشد. رستم که از انجام ماموریت، فارغ شده جام دیگری می گیرد، مقدار دیگری شیرین زبانی می کند. خبر به همه اهل مجلس می رسد، شاد می شوند و جشنی به پا می کنند. کیقباد از خوابی که شب گذشته دیده برای رستم می گوید که در آن، دو باز سفید از سوی ایران تاجی درخشان می آورند و بر سرش می گذارند. ادامه می دهد که صبح روز بعد بیدار شدم و مجلسی شاهوار ترتیب دادم که می بینی و گویا آن باز سپید تو بودی و مژده ی سلطنت آوردی. از اشاره کیقباد معلوم می شود این البرز کوه که در آن ساکن بوده نیز جزء ایران زمین محسوب نمی شده که می گوید باز سپید از سوی ایران زمین برایش تاج پادشاهی آورده است. کاش آن ها که به تکرار و اصرار، کباده شاهنامه را می کشند و از خواندن اشعار آن، همراه با بساط معمول و ملازم شاهنامه خوانی، کیفور می شوند، لااقل تکلیف ایران را در این کتاب برای خود معلوم می کردند!
شهنشه چنین گفت با پهلوان، که خوابی بدیدم به روشن روان
که از سوی ایران دو باز سپید، یکی تاج رخشان به کردار شید
خرامان و نازان رسیدی برم، نهادندی آن تاج را بر سرم
چو بیدار گشتم شدم پر امید، ازان تاج رخشان و باز سپید
بیاراستم مجلس شاهوار، بدین سان که بینی بر این جویبار
تهمتن مرا شد چو باز سپید، رسیدم ز تاج دلیران نوید
پس رستم ناگهان معبر می شود، علم غیب پیدا می کند و می گوید که خواب تو نشان از پیغمبری دارد که به حساب دیگر گزاف گویی های معمول شاهنامه می گذاریم. کیقباد را شاه کنداوران می خواند که احتمالا همان کنده کشی در فن کشتی باشد، سپس او را دعوت می کند زود تر به سوی ایران بروند. قباد از جا می جهد و پای بر بور نبرد می گذارد که دیگر به حدس هم معنای آن را نمی فهمیم.
چنین گفت با شاه کنداوران، نشان است خوابت ز پیغمبران
کنون خیز تا سوی ایران شویم، به یاری به نزد دلیران شویم
قباد اندر آمد چو آتش ز جای، به بور نبرد اندر آورد پای
قلون از شاه دار شدن ایرانیان خبر دار می شود و بار دیگر و پیش از این که بالاخره تکلیف آن لشکرکشی پیشین که در فاصله ی دو فرسخی یکدیگر صف بسته بودند، معلوم شود، لشکر دیگری می آراید و قباد هم قصد مقابله می کند. رستم او را بر حذر می دارد که چنین مبارزه ای در حد تو تازه به شاهی رسیده نیست، کارها را به من بسپار که با رخش و یال و کوپالم از پس آن ها بر می آیم. پس به میدان می رود و شمشیر می کشد و ترکان را تار و مار می کند. انصافاٌ که این داستان های مضحک، همان به کار کارتون های با گرافیک درجه سه می خورد که اینک باستان ستایان خارج از کشور می سازند تا فرهنگ جاودانه خود را به جهان بنمایانند و خوش باشند. فردوسی رستم را که در این جا به دیوی بند گسسته تشبیه می کند، که یک دست اش گرز و دست دیگرش کمند است، به میدان جنگ با قلون می فرستد. قلون به او حمله می کند نیزه ای می اندازد که بند جوشن رستم را پاره می کند. رستم جا نمی زند، دست دراز می کند و نیزه ی قلون را می گیرد. قلون متحیر می شود. رستم نعره ای می کشد و با نیزه قلون را مثل مرغی به سیخ کشیده، که در این جا بابزن عنوان شده، بلند می کند تا همه ببینند! همراهان قلون، جسدش را همان جا می گذارند و فرار می کنند!
قلون دید دیوی بجسته ز بند، به دست اندرون گرز و بر زین کمند
بدو حمله آورد مانند باد، بزد نیزه و بند جوشن گشاد
تهمتن بزد دست و نیزه گرفت، قلون از دلیریش مانده شگفت
ستد نیزه از دست آن نامدار، بغرید چون تندر از کوهسار
بزد نیزه و بر ربودش ز زین، نهاد آن بن نیزه را بر زمین
قلون گشته چون مرغ بر بابزن، بدیدند لشکر همه تن به تن
براند از برش رخش و بسپرد خوار، برآوردش از مغز یک سر دمار
سواران همه روی برگاشتند، قلون را بدان جای بگذاشتند
هزیمت شد از وی سپاه قلون، به یکبارگی بخت گشته زبون
بدین ترتیب رستم تهمتن طلایه ترکان را می شکند و می گذرد. در راه به کوهساری پر آب و علف می رسد و تا شب به کار آرایش و پیرایش مشغول است. شب هنگام، شاه ایران را تزیین می کند و به بارگاه زال می آورد. حالا این چه شاه ایران زمینی است که برای دیدن یک حاکم محلی بزک می کند و به بارگاه او می رود، باید از به هم بافندگان شاهنامه پرسید. باری، یک هفته به رای زنی با موبدان سپری می شود و به نتیجه می رسند که در جهان شاهی همچون کیقباد نیست. پس یک هفته هم به شادی می نشینند و روز هشتم تخت عاج می آورند و تاج شاهی را از کنار آن آویزان می کنند!!! در این میان هنوز هم از آن دو لشکر که دست کم یک ماه است رو به روی یکدیگر معطل مانده اند، خبری در شاهنامه نیست!
چو شب تیره شد پهلو پیش بین، برآراست با شاه ایران زمین
به نزدیک زال آوریدش به شب، به آمد شدن هیچ نگشاد لب
نشستند یک هفته با رایزن، شدند اندران موبدان انجمن
که شاهی چو شه کیقباد از جهان، نباشد کس از آشکار و نهان
همیدون ببودند یک هفته شاد، به بزم و به باده بر کیقباد
به هشتم بیاراسته تخت عاج، بیاویختند از بر عاج تاج
(ادامه دارد)