فردوسی 28
فردوسي، بيرون از شاهنامه (۲۸)
کشته شدن اغريرث به دست برادر
باري، اغريرث از آمل به ري مي رسد و افراسياب که از خيانت او آگاه شده بود، قدري مواخذه اش مي کند که کار را خراب کرده و شهد را به حنظل آميخته است. به ياد او مي آورد که پيش تر فرمان قتل اسيران را صادر کرده و تذکر داده بود که مصلحت انديشي و گذشتن از خون سپاه دشمن، جايز نيست. در اين جا، فردوسي چند بيتي حول مرام و کردار جنگ و کين خواهي و جنگ جويان مي گويد در اين معني که هرگز ردي از خرد ورزي و عاقبت انديشي در مجموعه سپاهیگری و سپاهیان ديده نمي شود.
به دانش نيايد سر جنگجوي، بيابد به جنگ اندرون آبروي
سر مرد جنگي خرد نسپرد، که هرگز نياميخت کين با خرد
اين از شاه بيت هاي شاه نامه است که به گمان من در زمره برترين نمونه هاي ستيزه پنهان، زيرکانه و خردمندانه فردوسي با شاه نامه قرار مي گيرد. چند واژه اي است، با عمق بسيار، که در آن کين توزي و سپاه آرايي را با خرد مغاير مي داند و از آن که سراسر شاه نامه جز کين خواهي و جنگ آوري نيست، پس اين قضاوت فردوسي را با متن شاهنامه تطبيق دهيد، تا عيار اين کتاب را حتي از قول سراينده اش نيز به دست آوريد. باري اغريرث در جواب افراسياب مطالبي مي گويد که مويد آن اشاره ای است که در يادداشت قبل تذکر دادم و آن اين که فردوسي براي برگشتن اغريرث از برادر و آزاد کردن اسيران اش علتي ندارد و اين صحنه ي از شاه نامه، جز پريشان بافي به قصد بزک داستان نبوده است.
چنين داد پاسخ به افراسياب، که لختي بشايد هم از شرم و آب
هر آنگه که آيد به بد دسترس، ز يزدان بترس و مکن بد به کس
که تاج و کمر چون تو بيند بسي، نخواهد شدن رام با هر کسي
چو بشنيد افراسياب اين سخن، نه سر ديد پاسخ مر آن را نه بن
ارزيابي افراسياب از پاسخ اغريرث همان است که پيش تر بيان کردم: بي سر و ته! زيرا که معلوم نيست چرا و بر اساس چه عاملی اغريرث، که خود يک شعله برافروز اصلي جنگ است، برادر را بي شرم و آبرو می خواند! سرانجام دو برادر به تفاهم نمي رسند، از موضع خود کوتاه نمي آيند و کار به ساده ترین راه حل شاه نامه ای یعنی دست گرفتن و توسل به شمشير مي رسد. فردوسي هم که در ميان این داستان بي سر و ته و پوچ اسير مانده، بار ديگر نيش زبان خود را به کار مي اندازد و بدون موضع گيري معين در ميان آن دو، همين قدر مي گويد که عدم تفاهم ميان دو برادر از آن بود که يکي ستيزنده و ديگري صاحب خرد بوده است.
يکي پر ز آتش يکي پر خرد، خرد با سر ديو کي برخورد؟
بالاخره افراسياب با شمشيرش برادر را به دو نيم مي کند. خبر قتل اغريرث به زال مي رسد. زال رجز می خواند که بخت افراسياب برگشت و زمان ويراني تخت و تاج او فرا رسيد. لشکري آراسته و برابر تشبيه مکرر شاه نامه چون چشم خروس تدارک مي بيند و به سوي پارس به راه مي افتد تا مقدمات خون ريزي ديگري براي پر شدن چند صفحه اي ديگر از شاهنامه را فراهم کند و عجيب تر از اين نيست که اين بار زال مي خواهد به بهانه ی خون خواهي اغريرث به جنگ افراسياب برود، که لابد نفوذی خودش بوده است!!! از این طریق حد سر در گمي و ياوه سرايي و پریشان نویسی شاه نامه سازان و شاه نامه شناسان و شاه نامه پسندان را ميان افسانه هاي پاي کرسي شاهنامه در می يابيم. افراسياب که از لشکر آرايي زال آگاه مي شود به نوبه ي خود سپاه اش را به «خوار ري» مي برد! اين جا نيز به صورتي ديگر از بي بنياني شاهنامه با خبر مي شويم و در مي يابيم که شاهنامه سازان هيچ تصوير روشني از ايران در ذهن نداشته اند، ری و پارس شان یکی و در کنار هم بوده، زيرا میان زال به پارس رفته و افراسياب به ري سپاه کشيده، نبرد شديدي در جريان است، که دو هفته طول مي کشد!!!
سپهبد سوي پارس بنهاد روي، همي رفت پر خشم و دل کينه جوي
چو بشنيد افراسياب آن سخن، که دستان جنگي چه افکند بن
بياورد لشکر سوي خوار ري، بياراست جنگ و بيفشرد پي
طلايه شب و روز در جنگ بود، تو گفتي که گيتي به يک رنگ بود
مبارز همي کشته شد بر دو روي، همه نامداران پرخاش جوي
برآمد دو هفته برين روزگار، پياده بمانده ز کار و سوار
زو تهماسب، پادشاهي او پنج سال بود
ناگهان جنگ زال و افراسياب به خود رها مي شود و سخن از پادشاهي به ميان مي آيد به نام مضحک «زو طهماسب» که ظاهرا يک نام کياني و برابر معمول بي معني است! داستان نامه بي بنيان شاهنامه مي گويد، يک نيمه شبي که معمولا موقع خواب است زال بدون اين که مخاطب اش معلوم باشد، شروع مي کند مقدمه بافتن که بله گرچه نام داران و پهلوانان هم به درد مي خورند ولي مملکت شاه خسرو نژاد پيروز بخت با فره ايزدي و بلند تخت و از تخم فريدون مي خواهد و مثال مي زند که سپاه به کشتي مي ماند که باد و بادباني به نام شاه دارد. حالا سلطنت طلبان به گردو شکني با دم مشغول مي شوند که ببينيد فردوسی می گوید که مملکت بدون شاه بادبان ندارد! يکي نيست از فردوسي و زال و بقيه دست اندر کاران ساخت شاهنامه بپرسد که اگر مملکت شاه خسرو نژاد و فلان و فلان مي خواهد پس خود زال تاکنون در ميان اين شلم شورباي تاريخ شاهنامه اي چه مي کرده است؟ جدا که فردوسي استاد و خبره بي بديل تمسخر داستان ها و قهرمانان شاهنامه است و با سرودن ابيات ابتدايي سرفصل پادشاهي زوطهماسب مي خواهد بگويد که زال يعني پدر رستم از بي سر و پايان بي اصل و نسب بوده است!!! باري، مدت ها به دنبال آدمي با خصوصيات مورد نظر مي گردند و بالاخره زو فرزند تهماسب را پيدا مي کنند که نمي گويند تاکنون کجا مي چريده، به چه کار مشغول بوده و با کدام واسطه ها به تخم و تخمه ي فريون وصل مي شده است؟!
شبي زال بنشست هنگام خواب، سخن گفت بسيار از افراسياب
همي گفت هر چند کز پهلوان، بود بخت بيدار و روشن روان
ببايد يکي شاه خسرو نژاد، که دارد گذشته سخن ها به ياد
به کردار کشتي است کار سپاه، همش باد و هم بادبان پادشاه
اگر داردي توس و گستهم فر، سپاهست و گردان بسيار مر
هر آن نامور کو نباشدش راي، به تخت بزرگي نباشد سزاي
نزيبد بر ايشان همي تاج و تخت، ببايد يکي شاه پيروز بخت
که باشد بدو فره ي ايزدي، بتابد ز گفتار او بخردي
ز تخم فريدون بجستند چند، يکي شاه زيباي تخت بلند
نديدند جز پور تهماسب زو، که زور کيان داشت فرهنگ گو
بدون اين که شاهنامه در اين ميان تکليف افراسياب را که در حال جنگ با زال بود و سلطنت ايران را با جنگ به دست آورده و شکم برادرش را هم در اين راه دريده بود، معلوم کنند، قارن و چند موبد و مرزبان و سپاهي از گردان، نزد زو مژده پادشاهي مي برند. زو در هشتاد سالگي و در روزي همايون، که تقويم آن قطعي نيست تاج بر سر مي گذارد و پنج سال دادگرانه سلطنت مي کند. سپاه را از تجاوز و بد کاري بر حذر مي دارد و به اصلاح امور مي پردازد. لکن خشک سالي پديد مي آيد و مردم مجبور مي شوند نان را با درم بر کشند، که منظور رسیدن بهای نان تا حدی است که برابر وزن هر درم همان قدر نان می داده اند! در این جا ناگهان سخن از رویارویی دوباره دو لشکر به میان می آید و ظاهر امور حکایت می کند که زال پس از ماموریت شاه تراشی به میدان جنگ باز گشته است. پنج ماه هر روزه به سختي مي جنگند. سرانجام تار و پود لشکر از هم مي پاشد و از گرسنگي و تشنگي، به فلسفه بافی می افتند کهکه اين رنج و سختي، سزاي اعمال و رفتار خود ما است. هر دو سپاه که ناگهان در همه چیز به توافقی برادرانه رسيده اند قاصدي به گلايه نزد زو تهماسب مي فرستند که بيا دست از گناه و سرکشي برداريم، يکديگر را ببخشيم و خود را اصلاح کنيم. این هم از آن صلح های شاهنامه است که دلیلی جز درماندگی شاعر در رساندن عاقبت جنگ به جایی معین ندارد! نامداران گرسنه به راه مي آيند، دست از جنگ مي کشند و تصميم مي گيرند ديگر ياد و عقده ي گذشته و گذشتگان را پيش نکشند و هر کس به دنبال کار خویش برود! در پي اين انقلاب فرهنگي، يکي از دو طرف دعوي که نمي دانيم کدام جناح بوده، از جيحون تا مرز روم و تا چين و ختن و مرزي را که رسم خرگاه بود و دست زال از آن کوتاه، به ديگري مي بخشد و قرار مي شود ترکان از اين سو تجاوز نکنند. هنوز محدوده ي صحيح و دقيق اين بخش بندي توافقي که مي بايست مرز ايران و ترکان را مشخص کند معلوم نيست و این خود نشان روشن دیگری از نادانی شاهنامه نسبت به محدوده های ایران است تا آن جا که حتی نمی تواند این سرزمین موهوم ایران نام را با زبانی قابل فهم بین دو طرف تقسیم کند! زو تهماسب به سوي پارس باز مي گردد و علي رغم کهولت سن، جهان را نو و تازه مي کند. زال هم راه زابلستان را در پيش مي گيرد و بدين ترتيب، جهان و شاهنامه برای مدت کوتاهی سر و سامان می گیرد.
ز تنگي چنان شد که چاره نماند، ز لشکر همي پود و تاره نماند
سخن رفتشان يک به يک همزبان، که از ماست بر ما بد آسمان
ز هر دو سپه خاست فرياد و غو، فرستاده آمد به نزديک زو
که از بهر ما اين سراي سپنج، نيامد به جز درد و اندوه و رنج
بيا تا ببخشيم روي زمين، سراييم بر يکدگر آفرين
سر نامداران تهي شد ز جنگ، ز تنگي نبد روزگار درنگ
بران بر نهادند يکسر سخن، که در دل ندارند کين کهن
ببخشند گيتي به رسم و به داد، ز کار گذشته نيارند ياد
ز جيحون همي تا سر مرز روم، ازان بخش گيتي به آباد بوم
روا رو چنين تا به چين و ختن، سپردندشاهي به آن انجمن
ز مرزي کجا رسم خرگاه بود، ازو زال را دست کوتاه بود
وزين روي ترکان نجويند راه، چنين بخش کردند تخت و کلاه
سوي پارس لشکر برون راند زو، کهن بود وليکن جهان کرد نو
سوي زابلستان بشد زال زر، جهاني گرفتند يک سر به بر
در این جا بار دیگر فردوسی از قصه های شاهنامه بیرون می زند و به گمان من به دو بیتی مشغول رد شاهنامه می شود چرا که می گوید اگر مردم نهاد پلنگی نداشته باشند و هی به سر و کله هم نپرند، روزگار بر آن ها سخت نخواهد گرفت و اضافه می کند که کلید تمام فراخی ها و تنگی های جهان به دست خداوند است.
چو مردم ندارد نهاد پلنگ، نگردد زمانه برو تار و تنگ
فراخي که از تنگي آمد پديد، جهان آفرين داشت آن را کليد
باری زو تهماسب، سران را جمع مي کند، سپاس يزدان مي گويد، جشن و سروري به راه می افتد و کين و نفرين را از دل ها مي شويند. پنج سال را به خوبي و خوشي مي گذرانند. سرانجام خورشيد عمر اين پادشاه بي آزار و بي تاثير در شاهنامه، در هشتاد و شش سالگي غروب مي کند و بخت ايرانيان، کندرو مي شود، که خدا عاقبت اش را به خیر کند.
چو سال اندر آمد به هشتاد و شش، بپژمرد سالار خورشید فش
بشد بخت ایرانیان کندرو، شد آن دادگستر جهان دار زو
(ادامه دارد)