فردوسی 28

فردوسي، بيرون از شاهنامه (۲۸)

کشته شدن اغريرث به دست برادر

باري، اغريرث از آمل به ري مي رسد و افراسياب که از خيانت او آگاه شده بود، قدري مواخذه اش مي کند که کار را خراب کرده و شهد را به حنظل آميخته است. به ياد او مي آورد که پيش تر فرمان قتل اسيران را صادر کرده و تذکر داده بود که مصلحت انديشي و گذشتن از خون سپاه دشمن، جايز نيست. در اين جا، فردوسي چند بيتي حول مرام و کردار جنگ و کين خواهي و جنگ جويان مي گويد در اين معني که هرگز ردي از خرد ورزي و عاقبت انديشي در مجموعه سپاهیگری و سپاهیان ديده نمي شود.

به دانش نيايد سر جنگجوي، بيابد به جنگ اندرون آبروي

سر مرد جنگي خرد نسپرد، که هرگز نياميخت کين با خرد

اين از شاه بيت هاي شاه نامه است که به گمان من در زمره برترين نمونه هاي ستيزه پنهان، زيرکانه و خردمندانه فردوسي با شاه نامه قرار مي گيرد. چند واژه اي است، با عمق بسيار، که در آن کين توزي و سپاه آرايي را با خرد مغاير مي داند و از آن که سراسر شاه نامه جز کين خواهي و جنگ آوري نيست، پس اين قضاوت فردوسي را با متن شاهنامه تطبيق دهيد، تا عيار اين کتاب را حتي از قول سراينده اش نيز به دست آوريد. باري اغريرث در جواب افراسياب مطالبي مي گويد که مويد آن اشاره ای است که در يادداشت قبل تذکر دادم و آن اين که فردوسي براي برگشتن اغريرث از برادر و آزاد کردن اسيران اش علتي ندارد و اين صحنه ي از شاه نامه، جز پريشان بافي به قصد بزک داستان نبوده است.

          چنين داد پاسخ به افراسياب، که لختي بشايد هم از شرم و آب

هر آنگه که آيد به بد دسترس، ز يزدان بترس و مکن بد به کس

که تاج و کمر چون تو بيند بسي، نخواهد شدن رام با هر کسي

چو بشنيد افراسياب اين سخن، نه سر ديد پاسخ مر آن را نه بن

ارزيابي افراسياب از پاسخ اغريرث همان است که پيش تر بيان کردم: بي سر و ته! زيرا که معلوم نيست چرا و بر اساس چه عاملی اغريرث، که خود يک شعله برافروز اصلي جنگ است، برادر را بي شرم و آبرو می خواند! سرانجام دو برادر به تفاهم نمي رسند، از موضع خود کوتاه نمي آيند و کار به ساده ترین راه حل شاه نامه ای یعنی دست گرفتن و توسل به شمشير مي رسد. فردوسي هم که در ميان این داستان بي سر و ته و پوچ اسير مانده، بار ديگر نيش زبان خود را به کار مي اندازد و بدون موضع گيري معين در ميان آن دو، همين قدر مي گويد که عدم تفاهم ميان دو برادر از آن بود که يکي ستيزنده و ديگري صاحب خرد بوده است.

يکي پر ز آتش يکي پر خرد، خرد با سر ديو کي برخورد؟

بالاخره افراسياب با شمشيرش برادر را به دو نيم مي کند. خبر قتل اغريرث به زال مي رسد. زال رجز می خواند که بخت افراسياب برگشت و زمان ويراني تخت و تاج او فرا رسيد. لشکري آراسته و برابر تشبيه مکرر شاه نامه چون چشم خروس تدارک مي بيند و به سوي پارس به راه مي افتد تا مقدمات خون ريزي ديگري براي پر شدن چند صفحه اي ديگر از شاهنامه را فراهم کند و عجيب تر از اين نيست که اين بار زال مي خواهد به بهانه ی خون خواهي اغريرث به جنگ افراسياب برود، که لابد نفوذی خودش بوده است!!! از این طریق حد سر در گمي و ياوه سرايي و پریشان نویسی شاه نامه سازان و شاه نامه شناسان و شاه نامه پسندان را ميان افسانه هاي پاي کرسي شاهنامه در می يابيم. افراسياب که از لشکر آرايي زال آگاه مي شود به نوبه ي خود سپاه اش را به «خوار ري» مي برد! اين جا نيز به صورتي ديگر از بي بنياني شاهنامه با خبر مي شويم و در مي يابيم که شاهنامه سازان هيچ تصوير روشني از ايران در ذهن نداشته اند، ری و پارس شان یکی و در کنار هم بوده، زيرا میان زال به پارس رفته و افراسياب به ري سپاه کشيده، نبرد شديدي در جريان است، که دو هفته طول مي کشد!!!

سپهبد سوي پارس بنهاد روي، همي رفت پر خشم و دل کينه جوي

چو بشنيد افراسياب آن سخن، که دستان جنگي چه افکند بن

بياورد لشکر سوي خوار ري، بياراست جنگ و بيفشرد پي

طلايه شب و روز در جنگ بود، تو گفتي که گيتي به يک رنگ بود

مبارز همي کشته شد بر دو روي، همه نامداران پرخاش جوي

برآمد دو هفته برين روزگار، پياده بمانده ز کار و سوار

زو تهماسب، پادشاهي او پنج سال بود

ناگهان جنگ زال و افراسياب به خود رها مي شود و سخن از پادشاهي به ميان مي آيد به نام مضحک «زو طهماسب» که ظاهرا يک نام کياني و برابر معمول بي معني است! داستان نامه بي بنيان شاهنامه مي گويد، يک نيمه شبي که معمولا موقع خواب است زال بدون اين که مخاطب اش معلوم باشد، شروع مي کند مقدمه بافتن که بله گرچه نام داران و پهلوانان هم به درد مي خورند ولي مملکت شاه خسرو نژاد پيروز بخت با فره ايزدي و بلند تخت و از تخم فريدون مي خواهد و مثال مي زند که سپاه به کشتي مي ماند که باد و بادباني به نام شاه دارد. حالا سلطنت طلبان به گردو شکني با دم مشغول مي شوند که ببينيد فردوسی می گوید که مملکت بدون شاه بادبان ندارد! يکي نيست از فردوسي و زال و بقيه دست اندر کاران ساخت شاهنامه بپرسد که اگر مملکت شاه خسرو نژاد و فلان و فلان مي خواهد پس خود زال تاکنون در ميان اين شلم شورباي تاريخ شاهنامه اي چه مي کرده است؟ جدا که فردوسي استاد و خبره بي بديل تمسخر داستان ها و قهرمانان شاهنامه است و با سرودن ابيات ابتدايي سرفصل پادشاهي زوطهماسب مي خواهد بگويد که زال يعني پدر رستم از بي سر و پايان بي اصل و نسب بوده است!!! باري، مدت ها به دنبال آدمي با خصوصيات مورد نظر مي گردند و بالاخره زو فرزند تهماسب را پيدا مي کنند که نمي گويند تاکنون کجا مي چريده، به چه کار مشغول بوده و با کدام واسطه ها به تخم و تخمه ي فريون وصل مي شده است؟!  

شبي زال بنشست هنگام خواب، سخن گفت بسيار از افراسياب

           همي گفت هر چند کز پهلوان، بود بخت بيدار و روشن روان

ببايد يکي شاه خسرو نژاد، که دارد گذشته سخن ها به ياد

به کردار کشتي است کار سپاه، همش باد و هم بادبان پادشاه

اگر داردي توس و گستهم فر، سپاهست و گردان بسيار مر

هر آن نامور کو نباشدش راي، به تخت بزرگي نباشد سزاي

نزيبد بر ايشان همي تاج و تخت، ببايد يکي شاه پيروز بخت

که باشد بدو فره ي ايزدي، بتابد ز گفتار او بخردي

ز تخم فريدون بجستند چند، يکي شاه زيباي تخت بلند

نديدند جز پور تهماسب زو، که زور کيان داشت فرهنگ گو

بدون اين که شاهنامه در اين ميان تکليف افراسياب را که در حال جنگ با زال بود و سلطنت ايران را با جنگ به دست آورده و شکم برادرش را هم در اين راه دريده بود، معلوم کنند، قارن و چند موبد و مرزبان و سپاهي از گردان، نزد زو مژده پادشاهي مي برند. زو در هشتاد سالگي و در روزي همايون، که تقويم آن قطعي نيست تاج بر سر مي گذارد و پنج سال دادگرانه سلطنت مي کند. سپاه را از تجاوز و بد کاري بر حذر مي دارد و به اصلاح امور مي پردازد. لکن خشک سالي پديد مي آيد و مردم مجبور مي شوند نان را با درم بر کشند، که منظور رسیدن بهای نان تا حدی است که برابر وزن هر درم همان قدر نان می داده اند! در این جا ناگهان سخن از رویارویی دوباره دو لشکر به میان می آید و ظاهر امور حکایت می کند که زال پس از ماموریت شاه تراشی به میدان جنگ باز گشته است. پنج ماه هر روزه به سختي مي جنگند. سرانجام تار و پود لشکر از هم مي پاشد و از گرسنگي و تشنگي، به فلسفه بافی می افتند کهکه اين رنج و سختي، سزاي اعمال و رفتار خود ما است. هر دو سپاه که ناگهان در همه چیز به توافقی برادرانه رسيده اند قاصدي به گلايه نزد زو تهماسب مي فرستند که بيا دست از گناه و سرکشي برداريم، يکديگر را ببخشيم و خود را اصلاح کنيم. این هم از آن صلح های شاهنامه است که دلیلی جز درماندگی شاعر در رساندن عاقبت جنگ به جایی معین ندارد! نامداران گرسنه به راه مي آيند، دست از جنگ مي کشند و تصميم مي گيرند ديگر ياد و عقده ي گذشته و گذشتگان را پيش نکشند و هر کس به دنبال کار خویش برود!  در پي اين انقلاب فرهنگي، يکي از دو طرف دعوي که نمي دانيم کدام جناح بوده، از جيحون تا مرز روم و تا چين و ختن و مرزي را که رسم خرگاه بود و دست زال از آن کوتاه، به ديگري مي بخشد و قرار مي شود ترکان از اين سو تجاوز نکنند. هنوز محدوده ي صحيح و دقيق اين بخش بندي توافقي که مي بايست مرز ايران و ترکان را مشخص کند معلوم نيست و این خود نشان روشن دیگری از نادانی شاهنامه نسبت به محدوده های ایران است تا آن جا که حتی نمی تواند این سرزمین موهوم ایران نام را با زبانی قابل فهم بین دو طرف تقسیم کند! زو تهماسب به سوي پارس باز مي گردد و علي رغم کهولت سن، جهان را نو و تازه مي کند. زال هم راه زابلستان را در پيش مي گيرد و بدين ترتيب، جهان و شاهنامه برای مدت کوتاهی سر و سامان می گیرد.

ز تنگي چنان شد که چاره نماند، ز لشکر همي پود و تاره نماند

سخن رفتشان يک به يک همزبان، که از ماست بر ما بد آسمان

ز هر دو سپه خاست فرياد و غو، فرستاده آمد به نزديک زو

که از بهر ما اين سراي سپنج، نيامد به جز درد و اندوه و رنج

بيا تا ببخشيم روي زمين، سراييم بر يکدگر آفرين

سر نامداران تهي شد ز جنگ، ز تنگي نبد روزگار درنگ

بران بر نهادند يکسر سخن، که در دل ندارند کين کهن

ببخشند گيتي به رسم و به داد، ز کار گذشته نيارند ياد

ز جيحون همي تا سر مرز روم، ازان بخش گيتي به آباد بوم

روا رو چنين تا به چين و ختن، سپردندشاهي به آن انجمن

ز مرزي کجا رسم خرگاه بود، ازو زال را دست کوتاه بود

وزين روي ترکان نجويند راه، چنين بخش کردند تخت و کلاه

سوي پارس لشکر برون راند زو، کهن بود وليکن جهان کرد نو

سوي زابلستان بشد زال زر، جهاني گرفتند يک سر به بر

در این جا بار دیگر فردوسی از قصه های شاهنامه بیرون می زند و به گمان من به دو بیتی مشغول رد شاهنامه می شود چرا که می گوید اگر مردم نهاد پلنگی نداشته باشند و هی به سر و کله هم نپرند، روزگار بر آن ها سخت نخواهد گرفت و اضافه می کند که کلید تمام فراخی ها و تنگی های جهان به دست خداوند است.

چو مردم ندارد نهاد پلنگ، نگردد زمانه برو تار و تنگ

فراخي که از تنگي آمد پديد، جهان آفرين داشت آن را کليد

باری زو تهماسب، سران را جمع مي کند، سپاس يزدان مي گويد، جشن و سروري به راه می افتد و کين و نفرين را از دل ها مي شويند. پنج سال را به خوبي و خوشي مي گذرانند. سرانجام خورشيد عمر اين پادشاه بي آزار و بي تاثير در شاهنامه، در هشتاد و شش سالگي غروب مي کند و بخت ايرانيان، کندرو مي شود، که خدا عاقبت اش را به خیر کند. 

چو سال اندر آمد به هشتاد و شش، بپژمرد سالار خورشید فش

بشد بخت ایرانیان کندرو، شد آن دادگستر جهان دار زو

(ادامه دارد)

فردوسی 27

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۲۷)

 کشته شدن نوذر به دست افراسیاب

باری، خبر قتل عام لشکر ترکان به افراسیاب می رسد. افراسیاب از این که نوذر در زندان اسیر اوست و سپاه ایران، لشکر ترکان را تار و مار کرده، غضب می کند و چاره را در قتل نوذر و بر انگیختن کینه ای نو! می بیند. پس سراغ نوذر را می گیرد تا ویسه از او انتقام بکشد. دژخیم را خبر می کند که نوذر را بیاورد. نوذر آگاه می شود و درمی یابد که مرگ او نزدیک است. سپاهی پرخروش راه می افتند و نوذر را، سر و پا برهنه و کشان کشان نزد افراسیاب می آورند.

سوی شاه ترکان رسید آگهی، که از نامداران جهان شد تهی

دلش گشت پر آتش از درد و غم، دو رخ را ز خون جگر داد نم

چنین گفت کین نوذر تاجدار، به زندان و یاران من گشته خوار؟

چه چاره ست جز خون او ریختن، یکی کینه از نو برانگیختن!

برآشفت و گفتا که نوذر کجاست، کزو ویسه خواهد همی کینه خواست

به دژخیم فرمود کو را بیار، ببر تا بیاموزمش کارزار 

افراسیاب برای نوذر ناراحتی های پیشین را باز می گوید، ماجرای سلم و تور را به میان می کشد، رسم پادشاهی را زیر پا می نهد، که بر مبنای شاهنامه جز سربری نبوده است، شمشیر می کشد و سر نوذر را با دست خود از گردن می پراند و بدین ترتیب، سرزمین ایران بی صاحب می شود. در این جا نیز فردوسی موقع را مناسب می بیند تا با روزگار از زبان خود درد دل کند و مردم زمانه را از دل بستگی به دنیا و جاه و مقام برحذر دارد.

ایا دانشی مرد بسیار هوش، همه جامه ی ارجمندی مپوش

که تخت و کله چون تو بسیار دید، چنین داستان چند خواهی شنید

رسیدی به جایی که بشتافتی، سرآمد کزو آرزو یافتی

چه جویی ازین تیره خاک نژند، که هم باز گرداندت مستمند؟

بعد هم بستگان را که احتمالا منظور اسیران بوده اند را خوار می کنند، که همگی زینهار می خواهند. دل اغریرث به رحم می آید، بددامان افراسیاب می آویزد که ریختن خون اسرای بی سلاح، بیرون از میدان رزم صلاح نیست و قول می دهد اگر آن ها را نکشد آن ها را در غاری زندانی و چند هوشیار را به نگهبانی آنها بگمارد.

چو اغریرث پر هنر آن بدید، دل اندر بر او یکی بردمید

بیامد خروشان به خواهشگری، بیاراست با نامور داوری

که چندین سرافراز گرد و سوار، نه با ترک و جوشن نه در کارزار

گرفتار کشتن نه والا بود، نشیب است آن جا که بالا بود

سزد گر نیاری به جانشان گزند، سپاری همیدون به منشان به بند

بر ایشان یکی غار زندان کنم، نگهدارشان هوشمندان کنم

به زاری و خواری برآرند هوش، تو از خون بکش دست و چندین مکوش

افراسیاب از او تأثیر می گیرد، از کشتن اسیران منصرف می شود، آن ها را با غل و زنجیر به ساری تبعید می کند و سپس خود از دهستان عازم ری می شود، و بی توجه به این که خواننده شاهنامه از این همه پریشانی جغرافیایی در شاهنامه نزدیک است سر به کوه و بیابان بگذارد، کلاه کیانی بر سر می گذارد، دینار می بخشد و پادشاهی ایران را به دست می گیرد.

ببخشودشان جان به گفتار اوی، چو بشنید زاری و پیکار اوی

بفرمودشان تا به ساری برند، به غل و به مسمار و خواری برند 

چو این کرده شد ساز رفتن گرفت، زمین زیر اسپان نهفتن گرفت

ز پیش دهستان سوی ری کشید، از اسپان به رنج و به تک خو کشید

کلاه کیانی به سر بر نهاد، به دینار دادن در اندر گشاد

به شاهی نشست اندر ایران زمین، سری پر ز جنگ و دلی پر ز کین

 

آگاهی یافتن زال از مرگ نوذر

خبر به گستهم و توس می رسد. سر و روی خود را چنگ می زنند و زاری می کنند و با دل و پیراهنی چاک چاک رو به سوی زابلستان می نهند و نزد زال می رسند. مرثیه سرایی سوزناکی سر می دهند که نام و نشان فریدون به نوذر در جهان زنده بود و اینک می بایست همه جوشن بپوشیم وکین بجوییم که سپهر و گردون در این ماتم با ما همصدا ضجه می زند و خون می گرید! روضه خوانی آن ها اشک و آه همه را در می آورد. زال زر مجلس گرم می کند و جامه می درد و بر خاک می افتد و دستان زال، که گویا می پندارد عمر جاودان دارد، سوگند یاد می کند که تا قیامت، شمشیر در نیام نخواهد نهاد! قدری رجز خوانی و نوحه سرایی می کند و پرت و پلا می گوید تا دیگران مجاب می شوند به خون خواهی نوذر برخیزند و بدین ترتیب به مقدمات جنگ بعدی در شاهنامه وارد می شویم که سراسر همین به هم پریدن های مهمل و بی سر و ته است که گروهی فاقد عقل و آدمیت، این شمشیرکشی های بی دلیل را که نه فقط  منطق و مورد تاریخی، بلکه حتی موقعیت جغرافیایی درستی هم ندارد، در جای هویت و هستی مردم در پوریم به خاک مالیده شده ی این مرز و بوم قرار می دهند!   

بدرید جامه به تن زال زر، بموئید و بنشست بر خاک بر

زبان داد دستان که تا رستخیز، نبیند نیام مرا تیغ تیز

همان چرمه در زیر تخت من است، سنان دار نیزه درخت من است

رکیب است پای مرا جایگاه، یکی ترگ تیره سرم را کلاه

برین کینه آرامش و خواب نیست، به مانند چشمم به جوی آب نیست

روان چنان شهریار جهان، درخشنده بادا میان مهان

شما را به داد جهان آفرین، روان تازه بادا به آرام و دین

ز مادر همه مرگ را زاده ایم، بر اینیم و گردن ورا داده ایم

به راستی که شاهنامه مملو از رجز خوانی های بدیع و خون ریزی های بی پایان است و فردوسی در آراستن صحنه ی جنگ و در سرودن لغز خوانی های خالی بندانه استاد مطلق است، اما در تنظیم روابط و موجبات جنگ به کلی درمانده می نماید و از طرح ریزی ضرورت هایی که باید سرانجام به جنگی ختم شود، سخت عاجز است. هر لشکری می تواند از زمین سبز و ساعتی پیروز و ساعتی دیگر شکست خورده معرفی شود و گاه صحنه آرایی های مقدماتی این جنگ ها چندان بی مایه و پوچ و بی خردانه و نادرست و غیر ممکن است که به هزالی شبیه تر می شود، که یکی از آن ها هم جوک نامه ای است که در سطور بعد می خوانید. باری پس از آن اشتلم های پر شور و پر سوز و گداز، شال و کلاه می کنند و راه می افتند. اسیران در ساری، آگاه می شوند که سپاه ایران هیون به این سو و آن سو پراکنده و دست از عیش و نوش کشیده، به راه افتاده اند که انتقام بگیرند. از بیم افراسیاب از خواب و خوراک می افتند. پس یکایک به اغریرث پیغام بندگی و اطاعت می فرستند و اظهار عقیده می کنند که زال و مهراب و کشواد و قارن و چند نام بی معنای جدید همچون خراد و برزین که در عرصه ی شاه نامه نو ورودند، جز گردن کلفتانی نیستند که چنگ های دراز بر ایران انداخته اند و به راحتی دست نمی کشند. و اگر رو به این سو گذارند، افراسیاب خشمگین می شود و فرمان قتل ما بی گناهان را صادر خواهد کرد.

چو گردان سوی کینه بشتافتند، به ساری سران آگهی یافتند

که ایرانیان راه را ساختند، هیونان به هر سو بر انداختند

فراز آوریدند بی مر سپاه، ز شادی بریدند و آرامگاه

از ایشان بشد خورد و آرام و خواب، پر از ترس گشتند از افراسیاب

وزان پس به اغریرث آمد پیام، که ای پر منش مه تر نیک نام

که ما یک به یک مر تو را بنده ایم، به گیتی ز گفتار تو زنده ایم

تو دانی که دستان زابلستان، به جایست با شاه کابلستان

چو برزین و چون قارن رزمزن، چو خراد و کشواد لشکر شکن

یلانند با چنگ های دراز، ندارند از ایران چنین چنگ باز

چو تابند گردان ازین سو عنان، به چشم اندر آرند نوک سنان

ازان تیز گردد رد افراسیاب، دلش گردد از کین ما پر شتاب

سر یک رمه مردم بی گناه، به خاک اندر آرد ز بهر کلاه

سپس از اغریرث خواهش می کنند ایشان را آزاد کند تا در جهان پراکنده شوند و نزد بزرگان جهان بروند، مجیز گوی کس دیگری شوند و نیایش یزدان کنند! اغریرث پیشنهاد آن ها را نمی پذیرد زیرا می پندارد که این اقدام موجب کینه و خشم افراسیاب خواهد شد. تصمیم می گیرد هرگاه سپاهان ایران نزدیک ساری برسد، اسیران را به ایشان بسپارد و سر خود را در آمل گرم کند و ننگ را به جان بخرد و با ایرانیان رو به رو نشود. شاهنامه برای تمام این تحولات غیر معمول که یکی از سرداران افراسیاب به این سهولت اسیرانی را برای تقویت سپاه دشمن آزاد می کند، دلیلی نمی آورد و سبب دل خوری اغریرث از افراسیاب را روشن نمی کند و ناگهان و بی سبب سرداری از سپاه افراسیاب را که پیش تر سر و جان اش را در راه ترکان می داده به خائنی درجه اول تبدیل می کند.

چنین گفت اغریرث پر خرد، کزین گونه چاره نه اندر خورد

ز من آشکارا کند دشمنی، بجوشد سر مرد آهرمنی

یکی چاره سازم دگرگونه زین، که با من نگردد برادر به کین

گر ایدون که دستان شود تیز چنگ، یکی لشکر آید بر ما به جنگ

چو آرد به نزدیک ساری رمه، بدیشان سپارم شما را همه

بپردازم آمل نیایم به جنگ، سرم را ز نام اندر آرم به ننگ

اسیران گفتار اغریرث را می پسندند. مدتی رخساره به خاک می سایند و سپس نوندی از ساری بر می افکنند و پیامی به زال می فرستند که جهاندار ما را بخشید و اغریرث هوای ما را دارد و از او پیمانی سخت گرفتیم که اگر زال زر با سپاهش به جنگ با او بیاید، آمل را واگذارد و به ری برود. البته تا آنجا که خواندیمّ قرارشان این بود که اغریرث در آمل بماند! و می گویند شاید به این ترتیب، مردم بی چاره جهان از این اژدها که نمی دانیم منظورشان افراسیاب است یا اغریرث، در امان باشند! به راستی که فردوسی در این قسمت از قصه های کلثوم ننه باستانی سخت به اراجیف بافی می افتد و از آن که فاقد الگو و اسناد تاریخی است، در به هم آوردن سر و ته موضوع عاجز است. 

چو از آفرینش بپرداختند، نوندی ز ساری برون تاختند

بیامد به نزدیک دستان سام، بیاورد ازان نامداران پیام

که بخشود بر ما جهاندار ما، شد اغریرث پر خرد یار ما

یکی سخت پیمان فکندیم بن، بران بر نهادیم یکسر سخن

کز ایران اگر زال زر با دو مرد، بیایند و جویند با او نبرد

گرانمایه اغریرث نیک پی، سپه را گذارد از آمل به ری

مگر زنده از دست این اژدها، تن یک جهان مردم آید رها

هرچند که فهم کردن درست این چرندیات غیر عاقلانه از عهده هیچ عقلی بر نمی آید، اما به هر حال قاصد به نزد زال می رسد و پیغام می گوید. دستان، یلان و بزرگان را فرا می خواند و ماجرا را می گوید. حالا که اطمینان دارد با حقه و نیرنگ، پیشاپیش پیروز این میدان است، شیر می شود و با کلامی شورانگیز و حماسی از ایشان می پرسد که کدام یک از شما به حد کافی سیاه دل و مایل به شرکت در این جنگ و سر ساییدن به خورشید است!!!

چو پوینده بر زابلستان رسید، سراینده نزدیک دستان رسید

بزرگان و جنگاوران را بخواند، پیام یلان پیش ایشان براند

وزان پس چنین گفت کای یاوران، پلنگان جنگی و نام آوران

کدام است مردی کنارنگ دل، به مردی سیه کرده در جنگ دل؟

خریدار این جنگ و این تاختن، به خورشید گردن برافراختن

کشواد گرد، نخستین مرد جنگی و دلاور و سیاه دل است که چراغ اول این معرکه ی مفرح را روشن و زال زر او را تشویق می کند. باری، سپاهی از گردان پرخاشجوی که از پیش می دانند جنگی در کار نیست و به مقصود خواهند رسید از زابل به آمل می روند. یکی دو منزل از راه طی می کنند که خبر به اغریرث می رسد. اغریرث، طبق وعده، در نای رویین می دمد و اسیران را در ساری می گذارد و می رود. کشواد به ساری می رسد و کلید بندهای اسیران را که احتمالا اغریرث به او تقدیم کرده بر می دارد، بندها را می گشاید، هر اسیر را سوار اسبی می کند و به زابل باز می گرداند!!! دستان از آمدن کشواد خبر دار می شود. گنج ویژه ای به درویش و جامه ای به مطرب می بخشد. باری، زال زر به نیکویی به استقبال منجی اسرای در بند اجانب می آید. بر اسیران سختی کشیده می گرید و ماتم نوذر را می گیرد. اسیران را با افتخار به شهر می آورند و جشن و سروری بر پا می کنند و بدین ترتیب صحنه بسیار مهوع و بی ارزش دیگری از این کتاب خیس از خون به پایان می رسد بی این که هیچ عایدی شخصی و جمعی و ملی از آن حاصل کسی شده باشد! واقعا که در هیچ کتاب دیگری تا به این حد داستان های بی سر وته کودکانه و بیمار گونه نیامده و هیچ ملتی چنین افتضاحی را به فرهنگ و تاریخ خود نبسته و نبالیده که باستان پرستان و روشن فکران بی اندیشه ی ما، برای آن سینه چاک می کنند بی آن که احتمالا سطری از این موهومات را فهم کرده باشند. (ادامه دارد)