فردوسی 35

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۵)

آمدن افراسیاب نزدیک پدر خود

باری، افراسیاب از دست رستم گریخته، خود را به رودی می رساند که نام آن در شاهنامه ضبط نیست. یک هفته به آب رودخانه زل می زند و روز هشتم، معلوم نیست دست به چه کاری می زند که فردوسی هم در وصف آن در می ماند و می گوید: به هشتم برآراست با خشم و دود، که در وصف آن فقط می توان گفت چندان عصبانی بوده که گویی از دماغ اش دود بیرون می زده است. بعد هم سراغ پدرش می رود و با دلی پر درنگ ماجرا را تعریف می کند. حالا دل پر درنگ دیگر چه نوع دلی است، باید در فرصت قیامت از فردوسی پرسید.  

وزان سو که بگریخت افراسیاب، همی تازیان تا بدان روی آب

یکی هفته بنشست نزدیک رود، به هشتم برآراست با خشم و دود

به پیش پدر رفت پور پشنگ، زبان پر ز گفتار و دل پر درنگ

گلایه ای که از زبان افراسیاب و در شرح ماجرای جنگ و دلاوری های افسانه ای رستم می خوانیم بیش تر به کار حظ بردن و تصویر سازی های حماسی باستان پرستان می آید تا کاهش رنج روحی افراسیاب و البته به روشنی می دانیم سراسر این خون نامه ی باستان، جز به کار سرگرمی صاحبان اندیشه های برتری طلب که دائما لباس و کلاه رزم به تن دارند، نمی آمده است. افراسیاب که گویی از بیخ و بن از رویارویی با ایرانیان پشیمان و آزرده خاطر است رو به پدر می گوید اساس جنگ با سپاه و شاه ایران بی خردانه و ناشایست بود و پشنگ با این کار، خلاف اجداد خود عمل کرده و عهد و پیمان دیرین را زیر پا گذارده است. زیرا تلاش برای از بین بردن نسل و نژاد ایرج بی هوده است زیرا اگر یکی را بکشیم دیگری جای او می نشیند و از این قبیل حرف ها و مثال می زند که این اواخر هم نه فقط سلطنت به قباد رسیده، که به کین اجداد خود دست برآورده، از سام نریمان هم فرزندی به نام رستم پدید آمده که از همه قلدر تر است.

بدو گفت کای نامبردار شاه، تو را بود از این جنگ جستن کناه

یکی آن که پیمان شکستن ز شاه، بزرگان پیشین ندیدند راه

نه از تخم ایرج زمین پاک شد، نه هرگز گزاینده تریاک شد

یکی گم شود دیگر آید به جای، جهان را نمانند بی کدخدای

قباد آمد و تاج بر سر نهاد، به کینه یکی نو در اندر گشاد

در این جا هم آن نشان و گمانی که افراسیاب در مورد رستم می گوید بیش تر روح قهرمان پرور و خیال باف کسانی را می نوازد که از گذشته خود به همین خالی بندی های کودک فریب بسنده می کنند و هرگز زهره ی مواجهه با حقایق تاریخی و فرهنگی خود را نداشته و ندارند و به ضرب و زور هیچ محرکی حاضر نیستند از خواب خرگوشی خود دست بکشند و لحظه ای از خود بپرسند که داشتن رستمی که در نهایت می تواند با گرزش هوا را هم چاک چاک کند، حتی اگر در عالم واقع هم حضور او را حقیقی تصور کنیم، موجب چه افتخاری برای ملتی است و هنگامی که ستایش خون نامه ی فردوسی را از زبان عالی مقامان فرهنگی مملکت می شنویم، که بیش تر باید مبلغ سلامت و امنیت و برابری اسلام و قرآن باشند، آه از نهاد آدمی بر می آید.

سواری پدید آمد از پشت سام، که دستانش رستم نهادست نام

بیامد به سان نهنگ دژم، که گفتی جهان را بسوزد به دم

همی تاخت اندر فراز و نشیب، همی زد به گرز و به تیغ و رکیب

ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک، نیرزید جانم به یک مشت خاک

همه لشکر ما به هم بر درید، کس اندر جهان این شگفتی ندید

بعد هم افراسیاب تآتر شکست خود از رستم را یک بار دیگر برای پدرش بازی می کند و می گوید که چه طور زمانی که درفش مرا دید و شناخت گرز خود را برکشید و نزدیک آمد و چندان مرا از زین بلند کرد که گویی به قدر پشه ای وزن نداشتم و به چنان فلاکتی زیر دست و پایش افتادم که همه بزرگان جمع شدند و کمک کردند تا توانستم بگریزم. من که دلیر و دلاور و پشت و پناه لشکرم پیش او کم آوردم. چرا که گویا بر و بازو و تن و بدنش را از آهن ساخته اند و در جنگ مانند شیر و پیل می غرد و می درد و آدم می کشد  و می گوید حالا که سام چنین دستبردی دارد که اثری از دلاوران و جنگاوران ترک باقی نمی گذارد و همه لشکرت هم نمی توانند از پس او برآیند به تر است از خیر مبارزه با او بگذریم، و گرنه دیگر برای مبارزه با او روی من حساب نکن. به همان قطعه زمینی که فریدون به تور سپرده و برای تو ارث گذارده  راضی باش و طمع لشکر کشی و کشور گشایی را از سر بیرون کن، چه در مبارزه با ایرانیان، فقط اوضاع را بر خودت تنگ تر و شرایط را بغرنج تر می کنی.

چون او گر بدی سام را دستبرد، ز ترکان نماندی سر افراز گرد

جز از آشتی جستنت رای نیست، که با او سپاه تو را پای نیست

جهانجوی و پشت سپاهت منم، به دشواری اندر پناهت منم

نمانده ست با او مرا تاب هیچ، برو رای زن آشتی را بسیچ

زمینی کجا آفریدون گرد، بدان گه به تور دلاور سپرد

به تو داده بودند و بخشیده راست، تو را کین کشیدن نبایست خواست

ازان گر بگردیم و جنگ آوریم، جهان بر دل خویش تنگ آوریم

سپس اضافه می کند که دیدن به تر از شنیدن است و می دانی در جنگ با ایرانیان مجبور شدی لشکر بزرگی تدارک ببینی و جنگ با آن ها نتیجه ندارد. پس کار امروز را به فردا مینداز و بی درنگ، دست از جنگ بشوی. این جا، فردوسی از زبان افراسیاب شکست خورده، دو بیت شعر زیبا حول دور اندیشی و در مذمت سهل انگاری و پشت هم اندازی می گوید که شنیدنی است.

از امروز کارت به فردا ممان، که داند که فردا چه گردد زمان

گلستان که امروز باشد به بار، چو فردا چنی گل نیاید به کار

به تذکر افراسیاب باز گردیم که همچنان داغ دیده و رنج کشیده از رزم با رستم به پدر گوشزد می کند که بارها بزرگان و نام داران زرین تاج و زر سپر، بر سر کار آمدند و باد ناملایم روزگار آن ها را به خواری از میان برداشت. کلباد و بارمان شیر افکن و نیز خزروان گرد را از خاطر مبر که زال به سختی او را شکست داد و شماساس به دست قارن کشته شد و هزاران دلاور دیگر که کشته و نابود شدند. و از همه بد تر آن که نام و اعتبارت شکست و آبرویت بر باد رفت و هرگز جبران آن میسر نیست. بار دیگر جمله ای پر مغز از زبان افراسیاب می شنویم که معتقد است فرجام نیک و بد آدمی در گرو فرصت طلبی و دوری از تن آسایی و ساده گیری است.

جزای بد و نیکی روزگار، در امروز و فردا گرفتن شمار

پس چندان که در نبش قبر حوادث گذشته و گذشتگان فایده ای نمی بیند، پیشنهاد می کند از کین و نفرین دیرین چشم بپوشد و هر چه زود تر به آشتی خواستن نزد کی قباد برود تا یاری و پشتیبانی رستم پر زور و قارن همیشه پیروز و کشواد زبر دست که اسیران ایران را از آمل آزاد کرد و مهراب با فر و رای را به دست آورد.

به پیش آمدندم همه سرکشان، پس پشت هر یک درفشی گوان

بسی یاد دادندم از روزگار، دمان از پس و من از آن زار و خوار

کنون از گذشته مکن هیچ یاد، سوی آشتی تاز با کیقباد

گرت دیگر آید یکی آرزوی، به گرد اندر آید سپه چارسوی

به یک دست رستم چو تابنده هور، ابا گرز و با تیغ و با فر و زور

به دست دگر قارن رزم زن، که چشمش ندیده ست هرگز شکن

سه دیگر چو کشواد زرین کلاه، که آمد به آمل ببرد آن سپاه

چهارم چو مهراب کابل خدای، که سالار شاه است و با فر و رای

و بدین ترتیب برای نخستین بار در شاه نامه با مرد جنگی خردمندی چون افراسیاب رو به رو می شویم که دعوت به پرهیز از جنگ و دوستی و صلح و قناعت به سهم خویش می کند. تا بعد ببینیم که این سوی قصه چه می اندیشد.

(ادامه دارد)

فردوسی 34

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۳۴)

جنگ رستم با افراسیاب

اینک به یکی از تفریحی ترین بخش های شاهنامه وارد می شوم و صحنه ای از نمایشات این کتاب را می گشایم که نه فقط امکان عقلی و ابزاری ندارد بلکه صاحب خرد را به دوری از نزدیک شدن به مباحث و مقولات این مجموعه داستان های عوام پسند بی محتوا برحذر می دارد. رستم که از دور رزم قارن و خم و چم مبارزه را دیده است، هوای رقابت بر سرش می زند، برای ورود به کارزار شتابان نزد زال می رود و نشانی های ظاهری آن پور پشنگ، یعنی افراسیاب را می پرسد. زال که گویا هنوز رستم را به جد نمی گیرد، یادآوری می کند که محتاط باشد و افراسیاب را دست کم نگیرد که به هنگام جنگ چون نره اژدها می جوشد و می خروشد و در توصیف خشونت او می گوید که دم آهنج است که امروز کاربرد و رواجی ندارد و مانند ده ها و ده ها مورد دیگر، منظور شاعر را از ذکر این صفت در نمی یابیم، مگر منتقد این نوشته ها کامنتی بگذارد و تمام ما را با خبر کند. با این همه زال آدرس می دهد که افراسیاب، درفش و خفتان سیاه دارد، سر و  ساعدش را به آهن زر اندود پوشانده و بار دیگر به رستم هشدار می دهد که دور و بر افراسیاب آفتابی نشود.

بدو گفت زال ای پسر گوش دار، یک امروز با خویشتن هوش دار

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست، دم آهنج و در کینه ابر بلاست

درفشش سیاهست و خفتان سیاه، از آهنش ساعد از آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر، درفشی سیه بسته بر خود بر

ازو خویشتن را نگه دار سخت، که مردی دلیرست و بیدار بخت

رستم به او دلداری می دهد که نگران مباش. خدا یار من است و با این دل نترس و تیغ تیز و بازوی پر زور از پس هر کسی بر می آیم. بر پشت رخش می پرد و حیوان را که گاودم وصف می شود و لابد در آن دوران اسبان با دم گاو، ک ظاهرا چیز هجوی است، ارزش مخصوص داشته می تازاند، به سپاه افراسیاب در هامون می زند، ابتدا به کاری ترین حربه اش یعنی نعره متوسل می شود که پیش تر خواندیم فیلی را هم رمانده بود. پس نعره ای می کشد، افراسیاب از عربده غریب او حیرت می کند و از اطرافیان می پرسد این اژدهای افسار گسیخته کیست؟ یکی جواب می دهد که این رستم دستان است که با گرز سام به میدان آمده، سرش پر باد و جویای نام است.

بدو گفت رستم که ای پهلوان، تو از من مدار ایچ رنجه روان

جهان آفریننده یار من است، دل و تیغ و بازو حصار من است

برانگیخت پس رخش روئینه سم، برآمد خروشیدن گاودم

دمان رفت تا پیش توران سپاه، یکی نعره زد شیر لشکر پناه

چو افراسیابش به هامون بدید، شگفتید از آن کودک نارسید

ز گردان بپرسید کین اژدها، برین گونه از بند گشته رها

کدامست کین را ندانم به نام، یکی گفت کین پور دستان سام

نبینی که با گرز سام آمدست، جوان است و جویای نام آمدست

در این جا با چنان صحنه ی اکشنی بر می خوریم که هیچ بدل کار و کامپیوتری قادر به باز ساخت آن نیست. رستم با دیدن افراسیاب به وسیله ی فشردن ران رخش را به سمت او می راند، گرزش را بلند می کند، مثل فرفره و بدون کم ترین مقاومت و با یک شگرد فوق کاراته، افراسیاب را بر زمین می زند، بعد گرز را نه بر مغز او که بر زین فرو می کند، دستان افراسیاب را با کمر بند می بندد، از پشت زین پایین می کشد و می خواهد او را نزد قباد ببرد و بگوید که این جوری می جنگند که بند کمر، تاب جسم سنگین افراسیاب و زور رستم را نمی آورد، پاره می شود، افراسیاب با سر به زمین می خورد و تازه این جاست که سواران دور و ور افراسیاب را می گیرند و او را از میدان به در می برند! 

چو رستم ورا دید بفشرد ران، به گردن برآورد گرز گران

چو تنگ اندر آورد با او زمین، فرو کرد گرز گران را به زین

به بند کمرش اندر آویخت چنگ، جدا کردش از پشت زین خدنگ

همی خواست بردن به پیش قباد، دهد روز جنگ نخستینش یاد

ز سنگ سپهدار و چنگ سوار، نیامد دوال کمر پایدار

گسست و به خاک اندر آمد سرش، سواران گرفتند گرد اندرش

همان طور که سنگین در بیت بالا سنگ شده است، در بیت بعد هم می خوانیم که رستم ضمن کوبیدن بر پشت دست خود، از سر افسوس با خود می گوید که اگر افراسیاب را زیر کش می گرفتم و با کمر، بند و بش نمی بستم فرار نمی کرد. اگر کسی را سراغ دارید که قادر باشد به هر نحو ممکن، برای بیت دوم، که در زیر از متن شاه نامه می آورم، معنایی دست و پا کند، تشویق اش کنید که برای نجات شاه نامه از این همه اتهام بی مایگی که بر آن می بندند، تا دیر نشده، دستی بجنباند. زیرا که من آن کش و بش را با هر اعراب و زیر و زبری که خواندم و به هر راهنما و لغت نامه ای که از چند زبان سراغ داشتم رجوع کردم، یکی از آن دیگری مسخره تر و بی معناتر از آب درآمد و بالاخره گفتم که شاید باید کش را به کسر کاف بخوانم که معنای آن قبیح و اجرای آن دشوار درآمد، زیرا مسلما رستم نمی توانسته افراسیاب را زیر کش شلوارش بگذارد!!! 

سپهبد چو از دست رستم بجست، بخایید رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زیر کش، همی با کمر ساختم بند و بش

باری، باز هم زنگ پیلان و تاپ و توپ کوس را به صدا در می آورند که باز هم آواز آن تا چند میل بلند می شود و خبر نزد شاه ایران می برند که رستم به قلب سپاه ترکان زد، تار و مارشان کرد، افراسیاب را به اسیری گرفت و درفش اش را به خاک مالید. از آن سو بزرگانی که دور افراسیاب حلقه زده بودند او را سوار باره ای تیز تک می کنند، که لابد نوعی اسب دم گاوی دیگر است، تا سپاه اش را رها کند و آواره بیابان شود و با ذکر این مجموعه خالی بندی بی حاصل و فاقد سر و ته، پرده ی اول این جنگ هم به انتها می رسد.

چو آواز زنگ آمد از پشت پیل، خروشیدن کوس از چند میل

یکی مژده بردند نزدیک شاه، که رستم بدرید قلب سپاه

به نزد سپهدار ترکان رسید، درفش سپهدار شد ناپدید

گرفتش کمر بند و افکند خوار، خروشی برآمد ز ترکان به زار

گرفتند گردش دلاور سران، پیاده ببردندش آن سروران

سپهدار ترکان بشد زیر دست، یکی باره ی تیز تگ برنشست

برآمد و راه بیابان گرفت، سپه را رها کرد و خود جان گرفت

کیقباد از شنیدن این اخبار نیکو کیفور می شود و فرمان می دهد سپاهش یک باره بر تورانیان هجوم برند و بنیادشان را بر اندازند. قباد و زال و مهراب شنگول و سر حال، به میدان می ریزند و معرکه ای بر پا می شود که فردوسی می کوشد به لطف کلام موزون، از قباحت آن بکاهد و یکی از شیرین ترین ابیات توصیفی شاهنامه را می سراید که در آن صور خیال شمایلی بدیع می گیرد.   

ز جای اندر آمد چو آتش قباد، بجنبید لشکر چو دریا به باد

ز دست دگر زال و مهراب شیر، برفتند پرخاشجوی و دلیر

بر آمد خروشیدن دار و گیر، درخشیدن خنجر و زخم تیر

بر آن ترگ زرین و زرین سپر، غمین شد سر از چاک چاک تبر

تو گفتی که ابری بر آمد ز گنج، ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج

 فرو رفت و بر رفت روز نبرد، به ماهی نم خون و بر ماه گرد

ز سم ستوران بر آن پهن دشت، زمین شش شد و آسمان گشت هشت

زال به رستم می نگرد و از سلامت احوال و هنرمندی او در بریدن و بستن و شکستن سر و دست و پای دشمن شاد می شود و به تخمین شاهنامه، رستم در آن روز هزار و صد و شصت نفر، یعنی در هر دقیقه از روز، اگر ده ساعت هم بدون مکث و استراحت جنگیده باشد، دو نفر را می کشد!!! ترکان، زار و خسته راه دامغان پیش می گیرند و از آنجا به جیحون عقب می نشینند.

نگه کرد فرزند را زال زر، بدان نامبردار بازو و بر

ز شادی دل اندر برش بر تپید، که رستم بدان سان هنرمند دید

برید و درید و شکست و ببست، یلان را سر و سینه و پا و دست

هزار و صد و شصت گرد دلیر، به یک حمله شد کشته در جنگ شیر

برفتند ترکان ز پیش مغان، کشیدند لشکر سوی دامغان

از آنجا به جیحون نهادند روی، خلیده دل و با غم و گفت و گوی

شکسته سلیح و گسسته کمر، نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر

این که مغان در میان این میدان نبرد چه می کرده اند، تقصیر قافیه ی شعر است که باید با دامغان بخواند. سپاه ایران پس از جمع آوری گنج و غنیمت ترکان و رستم نیز با باد و بروت در بازو به سوی شاه باز می گردند و ادامه ی جنگ به فصل دیگری می کشد. 

همه پهلوانان ایران سپاه، ز ره بازگشتند نزدیک شاه

همه هر یک از گنج گشته ستوه، گرفته ز ترکان گروها گروه

به جا آمدند آن سپاه مهان، شدند آفرین خوان به شاه جهان

وزین مرز رستم چو برگشت باز، بیامد بر شاه ایران فراز

(ادامه دارد)