فردوسی 31
فردوسی بیرون از شاهنامه، ۳۱
لشکر کشیدن زال به سوی افراسیاب
به جنگ دیگری در شاهنامه وارد می شویم، که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست و وصف و صحنه سازی دل چسبی هم ندارد. جست و جو گر احتمال می دهد که سفارش دهندگان شاهنامه به فردوسی جمعی بیمار روانی بوده اند که از صدای سم اسبان و تالاپ تالاپ فیلان و ناله بوق و کرنا و رنگ خون و کارهای مجنونانه لذت می برده اند و گرنه محال است تاریخ ملتی را چنین با جنگ های پیاپی، که از منطق و واقعیت تاریخی بسیار به دوراست، آلوده باشند. با این همه فردوسی در آغاز بیان احوال این جنگ ، تشبیه زیبایی می آورد و می گوید زمین چنان زیر پای پیلان و صدای بوق و کرنای جنگ می لرزید که گویی در زابل رستاخیزی به پا شده و خاک بر مردگان درون اش بانگ می زند که برخیزید. راستی اگر توانایی فردوسی در فراهم آوردن چنین لطایف گاه گاه بیانی نبود، متن بی معنا و غیر ممکن شاهنامه را باید که به سپور می سپردیم. با این همه در همین ابتدای کار باز هم با یک بی تعادلی در بیان زبان به اصطلاح فارسی مواجهیم و آن هم رجوع به واژه ژنده است که اگر بنا را بر معنای امروزین آن بگذاریم، فیل پاره پوره و فرسوده و مسخره ای به دست خواهد آمد، که لااقل به کار میدان جنگ نمی آید. می توان با یقین تمام گفت که بی اساس تر از زبان موسوم به فارسی در فرهنگ آدمی هنوز عرضه و زاده نشده است.
خروشیدن کوس با کرنای، همان ژنده پیلان و هندی درای
برآمد ز زابلستان رستخیز، زمین مرده را بانگ برزد که خیز
حالا پیر وپاتال های آدم کش معمول و وامانده،که در تمام صفحات شاهنامه با اسامی مختلف پراکنده اند، سرپرست نوخطی به نام رستم را صاحب شده اند که از همان نوجوانی، چنان که در نمونه سپند دژ خواندیم، کارش درآوردن جگر ضعفا است. در این جا رستم و چند پهلوان باز نشسته برای جنگ با افراسیاب از زابل بیرون می زنند و چنان لشکرکشی در در و دشت به راه می اندازند که کلاغ ها هم جا خالی می کنند و جای خود را به رستم و لشکریان اش می دهند!
سپاهی برآمد ز زابل برون، چو شیران همه دست شسته به خون
به پیش اندرون رستم پهلوان، پس پشت او سال خورده گوان
چنان شد ز لشکر در و دشت و راغ، که سر بر نیارست پرید زاغ
تبیره زدندی همه شب به جای، جهان را نه سر بود پیدا نه پای
سر و صدای این لشکر کشی که در فصل بهار و شکوفه کردن گلستان از زابلستان تدارک می شود، به گوش افراسیاب می رسد، از خواب و خور می افتد و برای مقابله لشکریان اش را به خوار ری می فرستد، که ظاهرا باتلاق و پر از آب و نی بوده است! واقعا که یا فردوسی و ملات رسانان به او، از جغرافیای ایران چیزی نمی دانسته اند، یا اسامی سرزمین های شاهنامه ربطی به اسامی کنونی ندارد و یا در زمان تدوین شاهنامه، کسی از همسایگان اش خبر درستی نداشته، آن گاه باید به قدر یک لگن بر آنان خندید که کلمه ی ایران در ابیات شاهنامه را مفهومی برای یک سرزمین و روابط ملی می انگارند!
به هنگام بشکوفه گلستان، بیاورد لشکر ز زابلستان
ز زال آگهی یافت افراسیاب، برآمد ز آرام و از خورد و خواب
بیاورد لشکر سوی خوار ری، بدان مرغزاری که بود آب و نی
وز ایران بیامد دمادم سپاه، ز راه بیابان سوی رزمگاه
اما پیر مردان این لشکر جرار، که در فصل بهار، به قصد جنگ با افراسیاب از زابل بیرون زده اند، ناگهان به یاد می آورند که مملکت شاه ندارد و چون یکی دیگر از عقبه ی فریدون با نام کیقباد را در ناکجا آبادی در پشت کوه قاف سراغ کرده اند، به جای جنگ با افراسیاب و رفتن به خوار ری رستم را مامور می کنند که پیش از هر اقدامی کیقباد را پیدا کند و به سلطنت ایران برساند. بدون هیچ شکی شاهنامه، جز مجموعه مالیخولیاهای مانده از عهد عتیق نیست که در زمره و زمینه ی شاهکارهای خاخام های پریشان نویس درباره فرهنگ شرق میانه فهرست می شود.
ز لشکر به لشکر دو فرسنگ ماند، جهان دیدگان را سهبد بخواند
بدیشان چنین گفت کای بخردان، جهان دیده و کار کرده ردان
هم ایدر بسی لشکر آراستیم، بسی نیکوی و بهی خواستیم
راکنده شد رای بی تخت شاه، همه کار بی بوی و بی سر سپاه
چو بر تخت بنشست فرخنده زو، ز گیتی یکی آفرین خاست نو
شهی باید اکنون ز تخم کیان، به تخت کیی بر کمر برمیان
نشان داد موبد مرا در زمان، یکی شاه با فر و برز کیان
ز تخم فریدون یل کیقباد، که با فر و برز است و با رسم و داد
بفرمایید. دو لشکر به دو فرسنگی هم که می رسند سپهبد، که بعدا معلوم می شود منظور زال است، بقیه را صدا می زند و یاد آوری می کند که: آدم های حسابی، این همه لشکر که راه انداخته ایم به چه درد می خورند که سرپرست ندارند، بی بو و خاصیت اند و ممکن است دچار پراکندگی رای شوند؟ بعد هم می گوید همان موبد ناشناس، که احتمالا همان خاخام است، آدرس آدمی به نام کیقباد را به او داده، که فر و برز دارد و رسم و داد بلد است و بعدا خواهیم خواند که بلافاصله رستم را مامور می کند به جای جنگ به پیدا کردن کیقباد برود و ابتدا کشور را صاحب شاه کند و جنگ را بگذارد برای بعد. حالا این سپهبد چرا پیش از لشکر کشی یادش نیافتاده که مملکت شاه ندارد، احتمالا از شوق آدم کشی بوده که حالا خواننده و سپاه زال و افراسیاب همگی مجبوریم که در دو فرسخی دو سپاه انتظار بکشیم که ابتدا تکلیف بی شاه ماندن ایران معلوم شود! حالا ما که هیچی، چرا افراسیاب معطلی کشیده، صدای اش درنیامده، به قلب سپاه بدون رستم نزده، باید این باستان و شاهنامه پرستان جواب دهند که چنین متن کودکانه بی سر و تهی را که به درد ساختن کارتن برای کودکان هم نمی خورد، و در آن اندازه هم منطق و انسجام عقلی ندارد، با افتخاری آبکی و باد کنکی، مبنای هستی تاریخی مردم مظلوم این سرزمین قرار می دهند! (ادامه دارد)