فردوسی41
فردوسی، بیرون از شاهنامه(۴۱)
پیغام کاووس به زال و رستم
باری، کاووس خسته و درمانده، احتمالآ به مدد تردستی های محیر العقول معمول شاهنامه، قاصدی را از میان دوازده هزار زندان بان، به سوی رستم و زال در زابلستان می فرستد که بلا نازل و تخت و تاج و گنج و گوهرم بر باد شد و به دست دیوان افتاد. خودم در چنگ دیوان اسیرم که دمار از روزگارم بر می آورند. هر گاه نصایح تو را به یاد می آورم جگرم می سوزد که چرا به هشدارهای تو اعتنا نکردم و نابخردی دامنم را گرفت. اگر به دادم نرسی، بی چاره خواهیم شد.
از آن پس جهانجوی خسته جگر، برون کرد گردی چو مرغی به پر
سوی زابلستان فرستاد زود، به نزدیک دستان و رستم چو دود
بگفتش که بر من چه آمد ز بخت، به خاک اندر آمد سر و تاج و تخت
همان گنج و آن لشگر نامدار، بیاراسته چون گل اندر بهار
همه چرخ گردون به دیوان سپرد، تو گفتی که باد اندر آمد ببرد
کنون چشم خیره شد و تیره بخت، نگون سار گشته تن و تاج و تخت
چنین خسته در چنگ آهرمنم، همی بگسلاند روان از تنم
چو از پندهای تو یاد آورم، همی از جگر سرد باد آورم
نبودم به فرمان تو هوشمند، ز کم بخردی بر من آمد گزند
اگر تو نبندی ب این در میان، همه سود و سرمایه باشد زیان
پیغام به زال می رسد. از خشم پوستین خود را می درد و از ماجرا چیزی به کسی نمی گوید. زال که اوضاع را بد و هوا را پس می بیند، با کنایه از ناکارآمدی کی کاووس به رستم می گوید که این شمشیر کوتاه هم در نیام شد. حالا باید خوش گذرانی را کنار گذاریم که شاه ایران در دام بلا گرفتار شده و ایرانیان در معرض خطرند. رخش را آماده کن و به کین خواهی او برو زیرا من اکنون بیش از دویست سال عمر دارم و تو را برای این زمان پرورانده ام. همت کن و به یاری کی کاووس شتاب تا مگر نام و آوازه ای برای خود دست و پا کنی! در این کار چون و چرا نکن، تنبلی را کنار گذار، که هرکسی نیزه ی تو را ببیند خواب از چشم اش می پرد، اگر نزدیک دریا بجنگی دریا رنگ خون می گیرد، اگر نعره بزنی کوه ها دشت می شوند، پس ببر بیان را بپوش و راهی شو، نگذار که ارژنگ و دیو سپید جان سالم به در برند و گردن شاه مازندران را خورد کن. خیال کردن!
به رستم چنین گفت دستان سام، که شمشیر کوته شد اندر نیام
نشاید کزین پس چمیم و خوریم، وگر تخت را خویشتن پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست، بر ایرانیان بر چه مایه بلاست
کنون کرد باید تو را رخش زین، بخواهی به تیغ جهانبخش کین
همانا که از بهر این روزگار، همی پرورانیدمت در کنار
مرین کارها را تو زیبی کنون، مرا سال شد از دو صد بر فزون
از این کار یابی تو نام بلند، رهایی دهی شاه را از گزند ...
نباید که ارژنگ و دیو سپید، به جان از تو دارند هرگز امید
همان گردن شاه مازندران، همه مهره بشکن به گرز گران
رستم در پاسخ، بهانه می آورد که فاصله زیاد است و نمی دانم از کدام راه بروم. زال که دو راه به سوی مازندران وجود دارد . یکی راهی طولانی که کاووس رفت و دیگری راهی میان بر و صعب العبور و پر از شیر و دیو و پستی و بلندی که به مدد خدا، تو ظرف دو هفته می توانی از آن بگذری. من هم این جا می مانم و از دور برای تو دعا می کنم تا سالم باز گردی و لی اگر به دست دیو سپید کشته شوی تقدیر است و کسی نمی تواند جلو آن را بگیرد.
چنین گفت رستم به پاسخ که راه، درازست من چون شوم کینه خواه؟
ازین پادشاهی بدان گفت زال، دو راهست هر دو به رنج و وبال
یکی دیریاز آن که کاووس رفت، و دیگر که بالاش باشد دو هفت
پر از شیر و دیو است و پر تیرگی، بماند برو چشمت از خیرگی
تو کوتاه بگزین شگفتی ببین، که یار تو باشد جهان آفرین
اگرچه به رنج است هم بگذرد، پی رخش فرخ ورا بسپرد
شب تیره تا برکشد روز چاک، نیایش کنم پیش یزدان پاک
مگر باز بینم بر و یال تو، سر و بازو و چنگ و کوپال تو
وگر هوش تو نیز بر دست دیو، رسانید یزدان گیهان خدیو
تواند کسی این زمان باز داشت، چنان چون گذارد بباید گذاشت
سپس فردوسی، به وعظ درباره ی روزگار زا آغاز می کند و از زبان زال می گوید که کسی عمر جاوید ندارد و هر نامدار و بخت آوری هم لاجرم از این دنیای فانی رخت خواهد بست.
نخواهد همی ماند ایدر کسی، بباید شد ار چند ماند بسی
کسی کو جهان را به نام بلند، بگیرد به رفتن نباشد نژند
رستم می گوید که فرمان تو را اجرا خواهم کرد ولی با پای خود به دوزخ رفتن توصیه نشده و اگر کسی دست از جان نشسته باشد، مقابل شیر نمی رود. با این همه و با توکل به خدا خواهم رفت، اگر اسیری زنده بود باز می گردانم، دیو و ارژنگ را نابود می کنم، مغز این را پریشان می کنم، دست آن دیگری را می بندم و باز نمی گردم مگر آن که پیروز باشم. رستم زین و کلاه و کمر بر می گیرد و به سوی مازندران می رود. رودابه با چشم گریان و دلی پر خون به بدرقه فرزند می آید و عجز و لابه می کند که چرا دل ات را به مدد خدا خوش می کنی و می خواهی مرا در عزای خود بنشانی. رستم پاسخ می دهد که من به دلخواه خود نمی روم و مجبورم.
بیامد پر از آب رودابه روی، همی زار بگریست دستان بر اوی
چنین گفت رودابه ی ماهروی، به رستم که داری سوی راه روی؟
مرا در غم خود گذاری همی، به یزدان چه امید داری همی؟
بدو گفت کای مادر نیک خوی، نه بگزیدم این راه بر آرزوی
چنین آمدم بخشش روزگار، تو جان و تن من به یزدان سپار
باری، این صحنه غم بار وداع مادر و فرزند تمام و رستم، به اجبار برای آزاد کردن اسیران ایرانی راهی مازندران می شود. بار دیگر فردوسی در پایان این حکایت، فرصتی می یابد و گوشزد می کند که عاقلان و دانایان دل به دنیا نمی سپارند، از گزند روزگار نمی هراسند و لحظه می شمارند تا حوادث ایام بگذرد که بدی ها و سختی های روزگار، پایدار نخواهد ماند و به قولی، این نیز بگذرد و چون بگذرد، غمی نیست.
زمانه بر آن سان همی بگذرد، دمش مرد دانا همی بشمرد
هر آن روز بد کز تو اندر گذشت، بدانی که گیتی دگرگونه گشت
(ادامه دارد)