فردوسی، بیرون از شاهنامه(۴۰)

رفتن کاووس به مازندران

باری، زال عصبانی و به اصطلاح فردوسی تفتیده از دربار کاووس بیرون می آید. کاووس، توس و گودرز را به سرپرستی لشگر می گمارد و صبح روز بعد با گوان و سواران راهی مازندران می شوند. پادشاه پیش از عزیمت، ایران و گنج و تاج و تخت را به میلاد نامی می سپارد که تا کنون خبر و نامی از او در شاهنامه نبود و به محض ورود، صاحب اختیار و کلید دار گنج و تاج و نگین می شود! کاووس به او تذکر می دهد که اگر اجانب به ایران حمله کردند، دستپاچه نشود، دست به شمشیر نبرد و در هر پیش آمد و رخدادی گوش به رای و تدبیر زال و رستم بسپارد. معلوم نیست اگر پادشاه تا این حد به تدبیر زال اعتماد دارد چرا خود به تذکر او عمل نکرده و راهی مازندران شده است! و تمام این امور در حالی می گذرد که هنوز هم نمی دانیم خاک ایران مورد نظر شاه نامه در کجای جهان است.

چو زال سپهبد ز پهلو برفت، دمادم سپه روی بنهاد تفت

به طوس و به گودرز فرمود شاه، کشیدن سپه سر نهادن به راه 

چو شب روز شد شاه و کنداوران، نهادند سر سوی مازندران

به میلاد بسپرد ایران زمین، کلید در گنج و تاج و نگین

بدو گفت اگر دشمن آید پدید، تو را تیغ کینه نباید کشید

ز هر بد به زال و به رستم پناه، که پشت سپاهند و زیبای گاه

اگر موضوعات مرتبط با جنگ را از شاه نامه بیرون بکشیم، کتابی باقی می ماند در اندازه ی موش و گربه عبید زاکانی. باری صبحگاه، آوای طبل و کوس به صدا در می آید، توس و گودرز، لشگر را به راه می اندازند و معلوم نیست به چه جرمی عازم جنگ با مازندرانیان می شوند. کاووس در کوه اسپروز، که از جمله اماکن جغرافیایی افسانه ای و ناپیدا در شاهنامه و جایگاه دیو و دژخیم بوده، چادر می زند، فرش زربفت می گسترد، بساط می گساری می چیند و استراحت می کند. باقی سرداران و بزرگان هم به او می پیوندند و مدت درازس شب زنده داری می کنند و خوش می گذرانند.

همی رفت کاووس لشگر فروز، بزد گاه بر پیش کوه اسپروز

به جایی که پنهان شود آفتاب، بدان جایگه ساخت آرام و خواب

کجا جای دیوان دژخیم بود، بدان جایگه پیل را بیم بود

سرداران پس از مدتی عیش و نوش، با کلاه و کمر نزد شاه می آیند. پادشاه به گیو دستور می دهد دو هزار نفر از جنگاوران اهل مبارزه با دیوان مازندران برگزیند، به مازندران حمله کند، پیر و جوان را بی جان کند، دمار از روزگار مردم آن برآورد، آبادی ها را بسوزاند و چیزی را سالم باقی نگذارد. به راستی که این همه دد منشی قلدرانه، همانند آن حمله ی رستم به سپید دژ و این جا کشتن پیر و جوان مردمی که جرم شان تعریف یک آوازه خوان از سرزمین اش بوده، باید که مایه ی تاسف و خجالت صاحبان شاه نامه شود که با کمال حیرت موجب افتخار آنان است. چنین رفتار بی ترحم نسبت به مرد و زن و پیر و جوان و آتش زدن اماکن، که با فرامین پوریمی تورات و رفتار لشکریان متجاوز آمریکا در عراق برابر است، نه فقط رگه هایی از تفکر یهودانه در خیال شاه نامه سازان را برملا می کند بل مشت روشن فکری بی حال و افیون زده کنونی را می گشاید که شاهنامه را ابزار اثبات برتری نژاد و نسب خود، تبلیغ می کنند!

بفرمود پس گیو را شهریار، دوباره ز لشگر گزین کن هزار

کسی کو گراید به گرز گران، گشاینده ی شهر مازندران

هر آن کس که بینی ز پیر و جوان، چنان کن که او را نباشد روان

و زو هر چه آباد بینی بسوز، شب آور هر آنجا که باشی به روز

چنین تا به دیوان رسد آگهی، جهان کن سراسر ز جادو تهی

گیو با لشگری گزیده، به دروازه مازندران می رسد، بر سر زن و مردو کودک مازندرانی باران شمشیر و نیزه می باراند چندان که هیچ کس نمی تواند از دست مهاجمان بگریزد. متجاوزان شهرها را غارت می کنند و به تعبیر شاهنامه، در جای مرهم، زهر می پاشند.

کمر بست و رفت از بر شاه گیو، ز لشگر گزین کرد گردان نیو

بشد تا در شهر مازندران، ببارید شنشیر و گرز گران

زن و کودک و مرد با دستوار، نمی یافت از تیغ او زینهار

همی سوخت و غارت همی کرد شهر، بپالود بر جای تریاک زهر

بدین ترتیب، مازندران زیبا و پر رنگ و نگار اشغال می شود، خبر تسلیم مردم آن خطه ی پر رونق و بهشت آسا به کی کاووس می رسد و سربازان یک هفته را به غارت مازندران می گذرانند. شاه مازندران هم که معلوم نیست تاکنون کجا بوده از این واقعه هولناک باخبر می شود. دیوی به نام سنجه را مامور می کند تا خبر را به دیو سپید برساند و بگوید که سپاهی غارتگر به سرکردگی کاووس از ایران به مازندران آمده و شهر و اهل آن را سوخته و نابود کرده اند و اگر به فریاد نرسی تمام اهل مازندران قتل عام خواهند شد. سنجه نزد دیو سپید می رود و پیغام را می رساند. دیو سپید به او دل داری می دهد که با لشگری گران به یاری آن ها خواهد آمد و دست کاووس را از ایران کوتاه خواهد کرد. دیو سپید لشگری بر می گزیند و شبانه، بر سر ایرانیان سنگ و خشت می بارند، آن ها را تار و مار می کنند، فراریان در حالی که کاووس را مقصر می دیدند به ایران میگریزند و روز بعد کاووس می فهمد که گنج هایش تاراج و لشکریان اش اسیر شده اند. فردوسی که به مکافات عمل اعتقاد دارد از نقل ماجرا بیرون می خزد و ذهن خواننده را متوجه عاقبت ظلم و زور گویی و یاد آوری می کند که باید از این افسانه ها پند گرفت و از بازی های شگفت روزگار در عجب بود.

همه داستان یاد باید گرفت، که خیره بماند شگفت از شگفت

کاووس که خود را در چنگال دیوان مازندران می بیند پشیمان می شود و با خود می گوید که بهتر بود نصایح زال را می شنیدم و از آمدن به مازندران منصرف می شدم که به گنجی می ارزید. کی کاووس یک هفته، تنها و با محنت و رنج در زندان می ماند. روز هشتم، دیو سراغ او می رود و می غرد که ای پادشاه بی بر و یال و ترسو، به تخت و جاه و مکنت خود غره شده بودی و اهل مازندران را کشته و اسیر کردی بی آن که از من بترسی و بدانی چه خواهم کرد و حالا هر چه بر سر تو بیاید سزای توست.  پس دوازده هزار دیو را به نگهبانی اسیران ایرانی می گمارد و جیره محدودی برای آنها مقرر می کند که به مدد آن فقط زنده بمانند.

سپهبد چنین گفت چون دید رنج، که دستور بیدار به تر ز گنج

دریغا که پند جهانگیر زال، نه پذرفتم و آمدم بد سگال

به سختی چو یک هفته اندر کشید، به دیدار از ایرانیان کس ندید

به هشتم بغرید دیو سپید، که ای شاه بی بر به کردار بید

همه برتری را بیاراستی، چراگاه مازندران خواستی

همه نیروی خویش چون پیل مست، بدیدی و کس را ندیدی تو دست

تو با تاج و با تخت نشکیفتی، خرد را بدین گونه بفریفتی

بسی برده کردی به مازندران، بکشتی بسی را به گرز گران

نبودت ز کارم مگر آگهی، شده غره بر تخت شاهنشهی

کنون آنچه اندر خوری کار توست، دلت یافت آن آرزوها که جست

ازان نره دیوان خنجر گزار، گزین کرد جنگی ده و دو هزار

بر ایرانیان بر نگهدار کرد، سر سرکشان پر ز تیمار کرد

خورش دادشان اندکی جان سپوز، بدان تا گذارند روزی به روز

سپس همه دارایی ایرانیان را به ارژنگ، سالار مازندران می سپارد. برای شاه مازندران پیغام می فرستد که آسوده باش و از بد خواهی اهریمن مترس. هر کاری از دستم بر آمد انجام دادم، ایرانیان را اسیر کردم و پس از این هرگز روی آفتاب و مهتاب را نخواهند دید ولی دست به خون کسی نیالودم. به سختی جان خواهد کند و کسی خبر دار نخواهد شد. ارژنگ، پیام دیو سپید را به شاه مازندران می رساند. دیو سپید هم سر کار و زندگی خود باز می گردد و کاووس در ته زندان به کردار ناپسند خود اعتراف می کند و این پرده نمایش روحوضی شاهنامه با ابیات زیر به پایان می رسد.

وزان پس همه گنج شاه و سپاه، چه از تاج یاقوت و پیروزه گاه

سپرد آن چه دید از کران تا کران، به ارژنگ سالار مازندران

بر شاه بر گفت و او را بگوی، کز آهرمن اکنون بهانه مجوی

که من هر چه بایست کردم همه، به خاک آوریدم سراسر رمه

همه پهلوانان ایران سپاه، نه خورشید بینند روشن نه ماه

به کشتن نکردم بر او بر نهیب، بدان تا بداند فراز از نشیب

به زاری و سختی بر آیدش هوش، کسی نیز ننهد برین کار گوش

(ادامه دارد)