فردوسی(21)
فردوسی، بیرون از شاهنامه (۲۱)
آگاه شدن پشنگ از مرگ منوچهر
باری، خبر مرگ منوچهر و نا به سامانی اوضاع سلطنت نوذر به تورانیان می رسد. پشنگ، پادشاه توران زمین، که گویا از نسل تور است و سال ها عقده ی تقسیم اراضی ناعادلانه ی فریدون را در دل می پروراند، شرایط را برای حمله و تصرف ایران مناسب می بیند. به تلخی از گذشته و پدرش زادشم! که پیش تر نام و نشانی از او در شاهنامه نیامده بود و از تور و منوچهر و لشکر و کشور او یاد می کند. سپس نامداران کشور را با نام هایی بی معنا و مسما چون اغریر و گرسیوز و بارمان و کلباد و هژبر و ویسه سپه دار و فرزند خود افراسیاب را، برای درد دل فرا می خواند.
بسی کرد یاد از پدر زادشم، هم از تور بر زد یکی تیز دم
ز گاه منوچهر و از لشکرش، ز گردان و سالار و از کشورش
همه نامداران کشورش را، بخواند و بزرگان لشکرش را
چو اغریر و گرسیوز و بارمان، چو کلباد جنگی هژبر ژیان
سپهبدش چون ویسه تیز چنگ، که سالار بد بر سپاه پشنگ
جهان پهلوان پورش افراسیاب، بخواندش به نزدیک و آمد شتاب
پس گفتگوی پر آب و تابی آغاز می شود، کینه های کهنه فامیلی و ماجرای سلم و تور بار دیگر بیرون ریخته می شود، موضوع ظلم ایرانیان نسبت به تورانیان به میان می آید و بالاخره دیگ غیرت افراسیاب جوان به جوش می اید و فی المجلس عزم رزم می کند.
سخن راند از تور و از سلم گفت، که کین زیر دامن نشاید نهفت
سری را کجا مغز جوشیده نیست، برو بر چنان کار پوشیده نیست
که با ما چه کردند ایرانیان، بدی را ببستند یک سر میان
کنون روز تیزی و کین جستن است، رخ از خون دیده گه شستن است
چه گویید اکنون چه پاسخ دهید، یکی رای فرخ بدین بر نهید
افراسیاب جوان اذن خروج می خواهد تا با تیغ تیز و مغز پرکین شمشیر بر زمین مانده زادشم را بردارد و کار ناتمام او را تمام کند. چه افراسیاب در تخیلات کودکانه خود، پدر بزرگش را پهلوانی می شناخت که اگر اراده می کرد و تیغ بر می داشت، سراسر ایران و بلکه هم جهان را به زیر سلطه می کشید.
ز گفت پدر مغز افراسیاب، بجوشید و آمد سرش را شتاب
به پیش پدر شد گشاده زبان، دل آکنده از کین، کمر بر میان
که شایسته جنگ شیران منم، هماورد سالار ایران منم
اگر زادشم تیغ برداشتی، جهان را چنین خوار نگذاشتی
میان ار ببستی به کین آوری، به ایران بکردی همی سروری
کنون هر چه مانیده بود از نیا، ز کین جستن از جنگ و از کیمیا
گشادنش بر تیغ تیز من است، گه شورش و رستخیز من است
گفتار جسورانه افراسیاب، پشنگ را خوش می آید. بر و بازوی چون شیر و گفتار چون شمشیر او را می پسندد و رخصت می دهد تا با سپاهی بزرگ به جنگ ایرانیان برود. فردوسی که چنین مناسبات خانوادگی را می پسندد و فرزند مطیع و دلیر را مایه ی سربلندی و نامداری و جاودانگی شاهان و سپهداران می داند دو بیتی در ستایش فرزند خلف می آورد که:
سپهبد چو شایسته بیند پسر، سزد گر برآرد به خورشید سر
پس از مرگ باشد مرو را به جای، همی نام او را بدارد به پای
افراسیاب از نزد پدر مرخص می شود. در گنج می گشاید و سپاهی مجهز فراهم می کند. اغریرث، که احتمالا پسر دیگر پشنگ بوده نزد پدر می آید، آیه یاس می خواند و یاد آوری می کند که اگر منوچهر مرده، سام نریمان زنده و سپهدار و سالار ایران است. سپس از بلایی که کشواد و قارن بر سلم و تور آوردند یاد می کند که حتی زادشم، نیای او و پادشاه توران دمی به فکر مبارزه با آیرانیان نبوده و به تر است ایشان هم از خیر حمله به ایران بگذرند و خودشان را به سختی نیندازند.
چو شد ساخته کار جنگ آزمای، به کاخ آمد اغریرث رهنمای
به پیش پدر شد پر اندیشه دل، نکو رای بودی همیشه به دل
چنین گفت کای کار دیده پدر، ز ترکان به مردی برآورده سر
منوچهر از ایران اگر کم شدست، سپه را سری سام نیرم شدست
چو کشواد و چون قارن رزمزن، چنین نامداران آن انجمن
تو دانی که بر سلم و تور سترگ، چه آمد ازان تیغزن پیر گرگ
نیا زادشم شاه توران سپاه، که ترکش همی سود بر چرخ ماه
ازین در سخن هیچ گونه نراند، به آرام بر نامه ی کین نخواند
اگر ما نشوریم به تر بود، کزین شورش آشوب کشور بود
پشنگ نصایح اغریرث را نمی پذیرد، افراسیاب را نهنگ دلاوری می گوید که در اندیشه پی گیری کار بر زمین مانده اجدادش است، تشری به اغریرث می زند و او را موظف می کند که همراه افراسیاب به جنگ ایرانیان برود.
نیبره که کین نیا را نجست، سزد گر نخوانی نژادش درست
ترا نیز با او بباید شدن، به هر بیش و کم رای فرخ زدن
پشنگ دستور می دهد که وقتی هوا صاف و دشت و کوه پر از گیاه و علف شد با دلی شاد سوار بر اسبان شوند و به سوی آمل و دهستان بروند و آنجا را به خاک و خون کشند. زیرا منوچهر از همان نواحی به سرزمین تور حمله کرده بود. پیش تر خیال می کردیم که منظور شاهنامه از ایران زابل بوده است و حالا دوباره جای ایران در این کتاب که می گویند سند هویت ملی است، عوض و ایران به آمل منتقل می شود. هرچند که بارها نیز خواندیم سام مشغول نبرد با مازندرانیان و سگساران بوده و چون گمان می کنیم آمل هم باید در مازندران باشد، پس اوضاع فعلا چنان آشفته است، که سر در آوردن از جغرافیای ایران در اشعار شاهنامه ممکن نیست. به عقیده پشنگ، سپاه ایران در پناه رهبری منوچهر قدر و قدرتی داشته و اینک پس از مرگ او بی صاحب و هم سنگ مشتی خاک است. و خطری از جانب نوذر جوان و خام و بی تجربه هم متوجه و متصور تورانیان نخواهد شد.
آمدن افراسیاب به ایران زمین
بالاخره در زمانی که به توصیف شاهنامه زمین از گیا همچو پرنیان می شود، وقفه کوتاه مدت پدید آمده برای آدم کشی در شا ه نامه نیز جبران می شود، گردان توران هوس حمله به ایران می کنند و لشکری عظیم تدارک می بینند که به قول شاهنامه، میان و کرانه اش ناپیدا و مایه ی نگون بختی نوذر است. لشکر افراسیاب به کناره جیحون می رسد و نوذر خبر دار می شود. پس با سپاهی به رهبری قارن، از کاخ همایونی خارج و رهسپار هامون می شود تا نمایش نامه سراسر پر زد و خورد دیگری به سبک و سیاق شاهنامه به روی پرده بیاید. سپاه نوذر به سوی دهستان می روند که احتمالا همان دورقوز آباد بوده است.
چو لشکر به نزدیک جیحون رسید، خبر نزد پور فریدون رسید
سپاه و جهاندار بیرون شدند، ز کاخ همایون به هامون شدند
به راه دهستان نهادند روی، سپهدارشان قارن رزم جوی
شهنشاه نوذر پس پشت اوی، جهانی سراسر پر از گفت و گوی
چو لشکر به نزد دهستان رسید، چنان شد که خورشید شد ناپدید
سپاهیان خیمه ای برای نوذر سر هم می کنند تا زیر آفتاب نماند و خود آماده جنگ می شوند. دیری نمی گذرد که افراسیاب با دار و دسته ای سی هزار نفری به سر کردگی دو نفر با نام های عجیب و بی معنای شماساس و خزروان، به زابلستان می تازد، که افراسیاب آن ها را در دورقوز آباد دیگری به نام «اروان زمین» یافته است. دست تنگی سازندگان و سفارش دهندگان شاهنامه در یافتن اسامی معقول و مصطلح و شناسا برای آدم ها و امکنه قصه های خود، ساده ترین دلیل قلابی بودن شاه نامه است.
سرا پرده ی نوذر شهریار، کشیدند بر دشت، پیش حصار
چو اندر دهستان بیاراست جنگ، برین بر نیامد فراوان درنگ
که افراسیاب اندر ارمان زمین، دو سالار کرد از دلیران گزین
شماساس و دیگر خزروان گرد، ز لشکر سواران بدیشان سپرد
ز جنگاوران مرد چون سی هزار، برفتند شایسته کار زار
سوی زابلستان نهادند روی، ز کینه به دستان نهادند روی
سرانجام و از آن جا که افراسیاب را برای جنگ با نوذر روانه زابلستان می بینیم و پیش تر شاهنامه گفته بود که نوذر در ایران زمین سلطنت می کرده، پس بعد از مدتی بلاتکلیفی بالاخره معلوم مان می شود که منظور فردوسی از ایران زمین زابل بوده است. از قضای روزگار در این میانه سام یعنی پدر زال و پسر نریمان می میرد و اسباب شادمانی افراسیاب را فراهم می کند، چرا که زال هم به ساختن دخمه برای دفن جنازه پدر سرگرم است. افراسیاب که خود را به مقصود دیرینه ی فتح ایران نزدیک می بیند، به محض خیمه زدن در دهستان، شروع به شمارش سپاه خود می کند و سی هزار نفر چند بیت بالاتر، ناگهان به چهار صد هزار نفر تبدیل می شوند! نباید سخت گرفت زیرا که شعر گفتن همین است، گاه سی و گاه چهار صد لازم است تا وزن و قافیه درست درآید، بعد هم به سرشماری سپاه نوذر می رود که صد و چهل هزار نفر بیش تر نیستند. آدمی باید دچار مالیخولیای محض باشد که این اشعار بی سر و ته را اساس ملیت خود بپندارد.
خبر شد که سام نریمان بمرد، همی دخمه سازد ورا زال گرد
وزان سخت شادان شد افراسیاب، بدید آن که بخت اندر آمد ز خواب
بیامد چو پیش دهستان رسید، برابر سراپرده ای بر کشید
سپه را که دانست کردن شمار، تو شو چارصد بار بشمر هزار
بجوشید گفتی همه ریگ و شخ، سراسر بیابان چو مور و ملخ
ابا شاه نوذر صد و چل هزار، همانا که بودند جنگی سوار
افراسیاب از اندک شماری نفرات دشمن مشعوف می شود و پیش از خواب، هیونی که تا این جا هنوز نمی دانیم منظور چه پدیده ای است و از کار آن نیز همانند شخ سر در نمی آوریم، می افکند و نامه ای به مژده نزد پشنگ می نویسد که بر لشکر نوذر غلبه خواهد کرد، به خصوص که سام نریمان که همه از او هراسان بودند، مرده و زال هم به جای تدارک جنگ در حال ساختن ستودان است که معنای این یکی را هم نمی دانیم. افراسیاب در نامه از شماساس می گوید که با تاجی گیتی فروز در نیمروز نشسته و آماده کارزار است تا فرصت پیش آمده از دست نرود و بالاخره همان هیون را که پر در آورده با نامه به سوی پشنگ می فرستد.
به هر کار هنگام جستن نکوست، زدن رای با مرد هوشیار دوست
چو کاهل شود مرد هنگام کار، ازین پس نیاید چنین روزگار
هیون دلاور برآورد پر، بشد نزد سالار خورشید فر
رزم بارمان با قباد و کشته شدن قباد
صبح روز بعد، دو لشکر در دو فرسنگی یکدیگر آرایش گرفتند. احتمال یا در زمان فردوسی فرسنگ ها با حالا خیلی تفاوت داشته و مثلا صد متر بوده و یا اگر بخواهیم فرسنگ را ۶ کیلومتر حساب کنیم، پس باید احتمالا تمام سپاهیان را با دوربین زایس مجهز کرده باشند. یکی از ترکان با نام بارمان از چادر برون می آید، به خفته ها بیدار باش می دهد و سپاه اندک و سرا پرده ی نوذر را بر انداز می کند. حریف را ضعیف می بیند و احساس قدرت می کند. بارمان نزد سالار سپاه توران یعنی افراسیاب می رود که شاه نامه می گوید بیدار بوده و می گوید هنگام هنر نمایی است و می خواهد مانند شیر به جنگ ایرانیان برود تا همه دستبرد او را ببینند، که این جا لابد معنایی به جز دزدی می دهد!
یکی ترک بد نام او بارمان، همه خفته را گفت بیدار مان
بیامد سپه را همه بنگرید، سرا پرده ی شاه نوذر بدید
بشد نزد سالار توران سپاه، نشان داد ازان لشکر و بارگاه
وزان پس به سالار بیدار گفت، که ما را هنر چند باید نهفت؟
به دستوری شاه من شیروار، بجویم ازان انجمن کار زار
ببینند پیدا ز من دستبرد، جز از من به گیتی ندانند گرد
اغریرث هوشمند که گویی به پیروزی بارمان اطمینان ندارد و از طرفی چشم امید مرزبانان را، که باز هم معلوم نیست چه کسانی را می گوید، دوخته به بارمان می داند، به افراسیاب هشدار می دهد که نباید به بارمان اجازه نبرد بدهد، زیرا اگر شکست بخورد دل مرزبانان هم می شکند!!! و صلاح می داند که ابتدا یک جنگ جوی بی نام و نشان تر را به میدان بفرستند.
چنین گفت اغریرث هوشمند، که گر بارمان را رسد زین گزند
دل مرزبانان شکسته شود، و بر انجمن کار بسته شود
یکی مرد بی نام باید گزید، که انگشت و لب را نباید گزید
بلافاصله به قبای افراسیاب بر می خورد. رو ترش می کند و همان بارمان را روانه میدان می کند و می گوید که کار به افسوس خوردن و انگشت گزیدن نخواهد رسید.
پر آژنگ گشت بد روی پور پشنگ، ز گفتار اغریرث آمدش ننگ
به روی دژم گفت با بارمان، تو جوشن بپوش و به زه کن کمان
تو باشی بر آن انجمن سر فراز، به انگشت و دندان نیاید نیاز
بارمان به میدان می رود و قلدرانه قارن را خطاب می کند که دلاور نام داری را به جنگ با او بفرستد. قارن به سپاه می نگرد سرداران ایرانی جا می زنند و از میان سپاه فقط قارن پیر به جنگ با بارمان داوطلب می شود. قارن از این بز دلی سرداران گشن سپاه اش خشمناک می شود و چون معنی گشن هم معلوم نیست، از قضاوت قارن نسبت به گردن کلفتان سپاه اش هم بی خبر می مانیم.
ز خشمش سرشک آمد اندر به چشم، ازان لشکر گشن بد جای خشم
ز چندان جوان مردم جنگجوی، یکی پیر دارد سوی جنگ روی
قارن خشمگین به قباد که در این ابیات معلوم می شود برادر اوست، تشر می زند که با این سن و سال بهتر است جنگ را به جوانان بسپارد و البته خشم او نسبت به سپاه پیزری و لطف اش به برادر فرتوت چندان نیست که خود به جای برادر روانه میدان شود. قارن مصصلحت خوانی برای برادر را ادامه می دهد و می گوید که تو بزرگ و امید و مشاور شاه هستی و اگر موی سپیدت به خون آغشته شود دلیران نا امید خواهند شد. لکن قباد که گویا به قول خودش از زمان منوچهر منتظر درگیری با ترکان است، بحثی فیلسوفانه پیش می کشد که مرگ سرنوشت محتوم تمام آدم هاست و فهرستی از انواع مرگ های ممکن در آن زمان را به ثبت می رساند.چنین داد پاسخ مرو را قباد، که این چرخ گردان مرا داد داد
بدان ای برادر که تن مرگ راست، سر نامور سودن ترک راست (؟!!!)
ز گاه خجسته منوچهر باز، بدین روز بودم دل اندر گداز
کسی زنده بر آسمان نگذرد، شکارست و مرگش همی بشکرد
یکی را بر آید به شمشیر هوش، بدانگه که آید دو لشکر به جوش
سرش نیزه و تیغ برنده راست، تنش کرکس و شیر درنده راست
یکی را به بستر سر آید زمان، همی رفت باید سبک بر کران
سپس وصیت می کند که پس از مرگ برای او دخمه ای خسروانی بسازند، مهربانی کنند، سرش را با کافور و مشک و گلاب بشویند و بدنش را در جای خواب ابدی قرار دهند.
اگر من شوم زین جهان فراخ، برادر به جای است با برز و شاخ
یکی دخمه ی خسروانی کنید، پس از رفتنم مهربانی کنید
سرم را به کافور و مشک و گلاب، تنم را بدان جای جاوید خواب
سپارید ما را وایمن شوید، به یزدا دادار ایمن شوید
پس از این وصیت است که نیزه اش را بر می دارد و راهی میدان جنگ می شود. (ادامه دارد)