فردوسی 26

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۲۶)

تاخت کردن شماساس و خزروان به زابلستان

باری شماساس و خزروان از اهالی شهر ارمان، به سوی زابلستان لشکر می کشند. شماساس از کنار رود جیحون به سوی سیستان می آید و خزروان با سی هزار شمشیر زن خنجر گزار ترک، که هر کدام تیغ یا گرز و نیزه بلند در دست گرفته اند به هیرمند می رسند. زال هنوز در ماتم پدر در گورابه دخمه زده و زانوی غم به بغل گرفته است. پیش تر در شاهنامه ضمن تشریح حکایت ازدواج زال و رودابه، گفته بودند گورابه جایی بوده که برای می گساری و جشن و سرور به آن می رفتند و مراسم ازدواج آن دو نیز در گورابه برگزار شده بود! 

و دیگر که از شهر ارمان بدند، به کینه سوی زابلستان شدند

شماساس کز پیش جیحون برفت، سوی سیستان روی بنهاد تفت

خزروان ابا تیغ زن سی هزار، ز ترکان، بزرگان خنجر گزار

برفتند بیدار تا هیرمند، ابا تیغ و با گرز و نیزه ی بلند

ز بهر پدر زال با سوگ و درد، به گورابه اندر همی دخمه زد

به شهر اندرون گرد مهراب بود، که روشنروان بود و بی خواب بود

مهراب گرد، بی آن که لحظه ای چشم بر هم گذارد به رتق و فتق امور شهر می رسد. پس قاصدی نزد شماساس می فرستد و مراتب بندگی و ارادت خود را نسبت به شاه توران زمین اعلام می کند. مهراب می گوید از نژاد ضحاک است و از پادشاهی و تاج و تخت کنونی راضی نیست و اگر تن به وصلت با ایشان داده، از سر ناچاری و برای حفظ جان بوده است. خبر می دهد که زال هنوز ماتم زده در دخمه نشسته و به کولی بازی برای مرگ پدر سر گرم است و زار می زند. او نیز از دیدن مصیبت زدگی زال دلش خنک شده و آرزو دارد که هرگز دوباره چشمش به او نیفتد و اینک در غیاب زال اختیار کامل امور زابلستان را به دست دارد.

فرستاده ای آمد از نزد اوی، به سوی شماساس بنهاد روی

به پیش سراپرده آمد فرود، ز مهراب دادش فراوان درود

که بیدار دل شاه توران سپاه، بماناد تا جاودان با کلاه

ز ضحاک تازیست ما را نژاد، بدین پادشاهی نیم سخت شاد

به پیوستگی جان خریدم همی، جز این نیز چاره ندیدم همی

کنون این سرای نشست من است، همه زابلستان به دست من است

از ایدر چو دستان بشد سوگوار، ز بهر ستودان سام سوار

دلم شادمان شد به تیمار اوی، بر آنم که هرگز نبینمش روی

پس به شماساس خبر می دهد که قصد دارد پیکی به نزد افراسیاب بفرستد و راز دل خود را بی واسطه به او بگوید و هدایایی پیشکش بدهد و اگر افراسیاب اراده و او را احضار کند آماده است پادشاهی زابلستان را به او بسپارد.

زمان خواهم از نامور پهلوان، بدان تا فرستم سواری دمان

یکی مرد بینا دل پر شتاب، فرستم به نزدیک افراسیاب

مگر کز نهان من آگه شود، سخن های گوینده کوته شود

نثاری فرستم چنان چون سزاست، جزین نیز هرچ از در پادشاست

گر ایدون که گوید که نزد من آی، جز از پیش تختش نباشم به پای

همه پادشاهی سپارم بدوی، دل خویش را شاد دارم بدوی

تن پهلوانان نیارم به رنج، فرستمش آکنده هر گونه گنج

با این وعده ها از طرفی اعتماد شماساس را جلب می کند و از دیگر سو نوندی برمی افکند، که مانند لغات بسیاری در شاهنامه معنای مشخصی ندارد و بر مبنای بیت در این جا می توان قاصد شناخت. نوند مهمور میشود تا به زال خبر دهد که دو پهلوان ترک، به این سو آمده اند و فعلاٌ مهراب با وعده و وعید و دینار معطل شان کرده  و اگر زال لحظه ای در بازگشت درنگ کند دو لشکر جنگی که تا  هیرمند رسیده اند دمار از روزگار همه بیرون خواهند کشید. و اگر کسی از من بپرسد دمار در این جمله ی آخر به چه معنا است که با منظور جمله وفق دهد، شرمندگی خواهم کشید. از خصوصیات زبان بی در و پیکر فارسی یکی هم این است که می توان در آن کلمات بی معنی را هم به کار برد!

ازین سو دل پهلوان را ببست، وزان سوی بر چاره یازید دست

نوندی بر افکند نزدیک زال، که پرنده شو باز کن پر و بال

به دستان بگوی آن چه دیدی ز کار، بگویش که از آمدن سر مخار

که دو پهلوان آمد ایدر به جنگ، ز ترکان سپاهی چو پشت پلنگ

دو لشکر کشیدند بر هیرمند، به دینارشان پای کردم به بند

گر از آمدن دم زنی یک زمان، بر آید همه کامه بد گمان

فرستاده نزدیک دستان رسید، به کردار آتش دلش بر دمید

 

رسیدن زال به مدد مهراب

زال که تاکنون زانوی غم بغل گرفته بود ناگه به خود می آید و با لشکری جنگجوی که معلوم نیست از کجا فراهم می کند، به یاری مهراب می آید و وقتی مهراب را همچنان وفادار و هوشیار و پابرجا می بیند نیشش باز و دلش گرم می شود. به مهراب می گوید که خود، شبانه به سپاه دشمن خواهد زد و به زودی پیروز و سرخوش باز خواهد گشت. با این که تاکنون اشاره ای به خبرگی زال در تیر اندازی نشده بود، کمانی سخت و تیری مانند شاخ درخت! برمی گیرد تا به شکار دلیران و گردان ترک برود. نزدیک اردوگاه ترکان می رسد و سه تیر بر سان شاخ درخت به سه نقطه نامعلوم می افکند که مشخص نیست به هدفی می خورد یا نه ولی به هر حال، فریاد دار و گیر از لشکر خزروان می خروشد.

          به مهراب گفت ای هشیوار مرد، پسندیده ای در همه کار کرد

کنون من شوم در شب تیره گون، یکی دست یازم بر ایشان به خون

شوند آگه از من که باز آمدم، دل آکنده و کینه ساز آمدم

کمانی به بازو در افکند سخت، یکی تیر بر سان شاخ درخت

نگه کرد تا جای گردان کجاست، خدنگش به چرخ اندرون راند راست

بینداخت سه جای سه چوبه تیر، بر آمد خروشیدن دار و گیر

صبح روز بعد سپاه ترکان تیرهایی را که شب گذشته زال به سوی آنها انداخته نگاه می کنند و معلوم نیست از کجا می فهمند که این تیر اندازی کار زال بوده. شماساس که گویا می فهمد از مهراب رو دست خورده اند و وعده ی گنج و پادشاهی دروغ بوده است و انتظار رویارویی با زال را نیز نداشته رو به خزروان زبان می گشاید که هرگز رزم را چنین خیر خیر نکرده. باید ببینیم مفسران و مروجان داستان های شاهنامه، این بار برای کلمه خیر خیر چه معنایی دست و پا خواهند کرد؟!

چو شب روز گشت انجمن شد سپاه، بدان تیر کردند هر کس نگاه

بگفتند کاین تیر زال است و بس، نراند چنین در کمان هیچ کس

شماساس گفت ای خزروان شیر، نکردی چنین رزم را خیرخیر

نه مهراب ماندی نه لشکر نه گنج، نه از زال بودی بدین گونه رنج

خزروان در پاسخ می گوید که زال فقط یک انسان است و آهرمن یا آهن نیست و نمی بایست از جنگ با او بترسند. زال سوار بر اسب، مهیای رزم می شود و لشکریانش پشت سر او بر زین ها می نشینند و خم به ابرو می آورند و با دلی پر زکین، راهی می شوند. دو لشکر در هامون به هم می رسند و بدون معطلی و برابر الگو گرد و خاک به پا می کنند. خزروان عمودی برمی گیرد و بر پهلوی زال می زند که جوشن اش می شکند و بعد هم شاهنامه می نویسد برفتند گردان کابلستان که معلوم نیست منظورش فرار این گردان است و یا حرکت شان برای حمایت از زال؟ !

خزروان دمان با عمود و سپر، یکی تاختن کرد بر زال زر

عمودی بزد بر بر روشنش، شکسته شد آن نامور جوشنش

چو شد تافته شاه زابلستان، برفتند گردان کابلستان

باری، زال گبر می پوشد که تا کنون فکر می کردیم عنوان دیگر و کهن تر زردشتیان است، اما این جا به مدد خصلت بی در و پیکر و فقدان ریشه برای لغات زبان فارسی، می فهمیم که گبر را به ضرورت می توان پوشید و به جنگ رفت!! رسم شاهنامه خوانان و فردوسی شناسان چنین بوده که هرکجا لغتی در اشعار این کتاب بیابند، برای آن به نیاز بیت معنی بتراشند و کاری به ریشه و پیشینه ی لغت نداشته باشند و سر شناسان این سر تراشی های ادبی، معنی من در آوردی را در لغت نامه ای ظبط می کنند و از بی هویتی نجات می دهند! باری زال گبر را گبر می پوشد و گرز پدر در دست می گیرد و با سری پر خشم و دلی پرخون به میدان جنگ بازمی گردد.

یکی گبر پوشید زال دلیر، به جنگ اندر آمد به کردار شیر

به دست اندرون داشت گرز پدر، سرش گشته پر خشم و پر خون جگر

بار دیگر خزروان سراغ او می آید لکن این بار زال با گرز گاورنگ خود بر سر او می کوبد و زمین را از خون او همچو پشت پلنگ می کند. مشکل ما این جاست که نمی دانیم گاو رنگ را چه رنگی فرض کنیم چون راست اش همه رنگی گاو در در و دشت دیده می شود. شاید هم به زمان فردوسی بعضی رنگ ها را گاو رنگ می گفته اند که باز هم نمی دانیم از گروه کدام رنگ ها بوده است. بعد به سراغ شماساس می رود. شاهنامه به طعنه می گوید که رگ غیرت شماساس نمی جنبد و در همان جایی که بوده، قایم می شود و بیرون نمی آید.

دمنده چنان بر خزروان رسید، برفراخت آن گرز را چون سزید

بزد بر سرش گرزه ی گاورنگ، زمین شد ز خون همچو پشت پلنگ

شماساس را خواست کاید برون، نیامد برون کش نجوشید خون

زال که شماساس را نمی یابد در آن گرد و خاک غلیظ، کلباد را می بیند و پولاد را که احتمالا تیغ تیزش بوده می کشد و به سوی او می رود. کلباد که گرز و سنان زال را می بیند فرار را بر قرار ترجیح می دهد. زال تیری در کمان می گذارد و بر کمربند کلباد می زند و کمرش را به زین می دوزد و آه از نهاد همه بلند می شود. شماساس از ترس رنگ می بازد و فرار می کند و سپاه چون گوسفندان در روز بارانی پراکنده می شوند. پس دلیران زابلستان با شاه کابلستان به سختی از میان اجسادی که روی زمین افتاده بودند برای خود راه باز می کنند و می روند! از نشانه های استادی فردوسی در سرودن شاهنامه یکی هم این است که یک لشکر پیروز را به چشم بر هم زدنی به خاک شیاه می نشاند و بر عکس!

           پس اندر دلیران زابلستان، برفتند با شاه کابلستان

چنان شد ز بس کشته آوردگاه، که گفتی جهان تنگ شد بر سپاه

شماساس و عده ای از سربازان به سوی افراسیاب می روند و در راه به قارن برمی خورند که از نبرد با لشکر ویسه باز می گردد. قارن ایشان را می شناسد و در نای رویین می دمد و راه بر سپاه می بندد. لشکرش را فرمان می دهد که با نیزه به جنگ با سپاه شماساس بپردازند و دمار از ایشان برآورند. سپاه قارن همچون پیلان مست دست به نیزه می برند و دشت را به نیستان تبدیل می کنند و تمام ترکان را می کشند. اما باز هم شماساس جان سالم به در می برد و با چند نفر دیگر از میدان می گریزند..

همه هر چه بد لشکر ترک خوار، بکشت و بیفکند در رهگذار

برآن لشکر خسته و گشته خورد، به خورشید تابان برآورد گرد

گریزان شماساس با چند مرد، برفتند ازان تیره گرد نبرد

(ادامه دارد)

فردوسی، 25

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۲۵)

گرفتار شدن نوذر به دست افراسیاب

باری، نوذر از رفتن قارن آگاه می شود و به تعبیر زیبای شاهنامه، چنان که گویی از روز بد می گریزد، دمان در پی او می افتد. از طرفی خبر رفتن نوذر به افراسیاب می رسد، سپاهی تدارک می بیند و با سرعتی که گویا برای سر آوردن می رود، به سوی نوذر می تازد و سرانجام به او می رسد. یک روز با هم گلاویز می شوند، مطابق معمول، گرد و خاکی به پا می کنند که جهان تیره و تار می شود و بالاخره نوذر با هزار و دویست نام دار همراهش به چنگ افراسیاب می افتد.

           شب تیره تا شد بلند آفتاب، همی گشت با نوذر افراسیاب

ز گرد دلیران جهان تار شد، سرانجام نوذر گرفتار شد

خود و نامداران هزار و دویست، تو گفتی که شان در جهان جای نیست

بسی راه جستند و بگریختند، به دام بلا بر بیاویختند

چنان لشکری را گرفته به بند، بیاورد با شهریار بلند

در این جا فردوسی نفسی می کشد، پای را از میدان جنگ بیرون می گذارد و به بهانه ی شکست نوذر، اندرزهای اش را آغاز می کند، از بازی های روزگار، فراز و نشیب عمر و گردش چرخ و فلک می گوید که هرگز بر یک منوال نبوده و نیست و هشدار می دهد که بر داد و دهش های گاه و بی گاه و پنهان و آشکار زمانه نه خشنودی جایز است و نه ترشرویی.

اگر با تو گردون نشیند به راز، نیابی هم از گردش او جواز

همو تاج و تخت و بلندی دهد، همو تیرگی و نژندی دهد

به دشمن همی ماند و هم به دوست، ازو مغز یابی گهی، گاه پوست

که گیتی یکی نغز بازیگر است، که هر دم ورا بازی دیگر است

سرت گر بساید بر ابر سیاه، سر انجام خاک است ازو جایگاه

افراسیاب، سرمست از به اسیری گرفتن شاه ایران و اطرافیان اش، فرمان می دهد کوه و غار و بیابان و دریا را وجب به وجب به جستجوی قارن و سپاهش بگردند. اطرافیان خبر می گویند که قارن، آشفته و پریشان از احوال اهل شبستان، رفته و در راه شبستان است. افراسیاب، بارمان را می طلبد تا چون شیر ژیان در پی او افتد. لکن زمانی که از مرگ بارمان خبردار می شود، غضب می کند و با تحریک عواطف پدرانه،  ویسه را بر می انگیزد که با لشگری گران به انتقام مرگ پسر، به دنبال قارن برود و معلوم نیست افراسیاب که تا کنون جز ضعف و زبونی از قارن ندیده از چه رو تصویر و تصوری چنان قهرمانانه از او می سازد که می گوید اگر آهنگ نبرد کند، پلنگ از سنان او به وحشت می افتد.

وزان پس بفرمود افراسیاب، که تا بارمان راند اندر شتاب

پس قارن رزمزن همچو شیر، بگیرد مر او را، برآرد دلیر

بگفتند با بارمان او چه کرد، چگونه برآورد ز اسپش به گرد

غمی گشت ازان کار افراسیاب، برو تلخ شد خورد و آرام و خواب

چنین گفت با ویسه ی نامور، که دل سخت گردان به خون پسر

کجا قارن کاوه جنگ آورد، پلنگ از سنانش درنگ آورد

تو را رفت باید ز بهر پسر، ابا لشکری ساخته پر هنر

 

کشته یافتن ویسه پسر خود را

حالا جنگ دیگری در شاهنامه آغاز می شود که باید آن را جنگ در جنگ در جنگ گفت. این چه تاریخ مسخره ای است که در آن جز خون ریزی دیده نمی شود و کسانی که با خواندن این خون ریزی ها دچار لذت ملی می شوند، آیا به پزشک معالج نیاز ندارند؟ ویسه، سالار ترکان به راه می افتد و در راه، جسد فرزندش بارمان، درفش پاره و پوره، کفن لاله گون و روی به رنگ سندروس در آمده اش را می بیند، که هنوز هم نمی دانیم چه رنگی است! ویسه قدری بر پیکر بی جان فرزند و بخت واژگون سپاه تار و مار شده اش آب نرم از دیده فرو می ریزد که احتمالا استعاره از گریستن آرام بوده است! بالاخره زاری و مویه تمام می شود و ویسه شوری به جهان می اندازد و گرم رو به سوی قارن می گذارد.

بشد ویسه، سالار ترکان سپاه، ابا نامور لشکر رزمخواه

ازان پیش تر کو به قارن رسید، گرامیش را کشته افکنده دید

دریده درفش و نگونسار کوس، ز لاله کفن روی چون سندروس

دلیران و گردان توران سپاه، بسی نیز با او فکنده به راه

چو ویسه چنان دید غمناک شد، دلش گفتی از غم به دو چاک شد

ببارید از دیدگان آب نرم، پس قارن اندر همی راند گرم

دوان گشته ویسه چو ابر روان، فتاده ازو شور اندر جهان

به قارن خبر می رسد که ویسه در پی او می آید، بی توجه به ماموریت رسیدگی به اوضاع شبستان در فارس، ظاهرا دست به کارهایی می زند که حتی فردوسی هم نمی تواند از آن سر در آورد: اوضاع شبستان را از یاد برده، راه سپاه را کج می کند و از پارس به سوی نیمروز می فرستد و خود با حالتی گیتی فروز! پس آن ها به راه می افتد که البته گویا صفت و لقب گیتی فروز به سردار و سپاهی اعطا می شده که دلاورانه از دشمن می گریخته اند!

ز ویسه به قارن رسید آگهی، که آمد به فیروزی و فرهی

سواران تازی سوی نیمروز، گسی کرد و خود رفت گیتی فروز

چو از پارس قارن به هامون رسید، ز دست چپ اش گردی آمد پدید

دریافت اوضاع جغرافیایی و موقعیت محلی جنگ بین قارن و ویسه، از طریق این چند بیت، تا ابد ناممکن خواهد ماند. ظاهر ابیات می گوید قارن زمانی که از نیت ویسه با خبر می شود،  سواران را به سمت نیمروز می فرستد و خود به گیتی فروز یا گیتی فروزانه به سمت نامعینی می رود که در شعر جا به جایی از پارس به هامون معرفی می شود! از آن جا که قبلا قرار رفتن به نیمروز، یا همان سیستان در شاهنامه نبوده و نیز معلوم نیست چرا در زمانی چنین حساس که قارن به لشکریان اش نیاز داشته آن ها را راهی نیمروز می کند، اثبات می شود که کتاب شعر شاهنامه، چیزی جز شعر نیست. باری، قارن به هامون می رسد و از جانب چپ، گرد و غبار سم اسبان و درفش سیاه ترکان را می بیند که به سوی او هجوم می آورند. ویسه از میان سپاه فریاد می زند و به قارن خبر می دهد که تاج و تخت و بزرگی نوذر به باد رفته و اینک از قانوج، که نمی دانیم کجای دنیا است، تا مرز کابلستان و غزنین و زابلستان در اختیار ماست. و بر ایوان ها نقش اورنگ ما را زده اند و در حالی که شاه اسیر ماست تو نیز راه فرار نداری.

ز قلب سپه ویسه آواز داد، که شد تاج و تخت بزرگی به باد

ز قانوج تا مرز کابلستان، همان نیز غزنین و زابلستان

همه سر به سر پاک در چنگ ماست، بر ایوان ها نقش اورنگ ماست

کجا یاقت خواهی تو آرامگاه، ازان پس کجا شد گرفتار شاه

قارن دست و پای خود را جمع می کند و پاسخ می دهد که من قارنم و در آب روان گلیم می اندازم، که لابد در آن زمان کار بزرگ و افتخار آمیزی بوده است! از ترس فرار نکرده ام، آمده بودم تا حساب پسرت را برسم حالا که تکلیف او یکسره شده نوبت توست و وعده می دهد دستبرد خود را به او نشان خواهد داد که این یکی هم احتمالا به زمان فردوسی معنایی جز دزدی داشته است!

چنین داد پاسخ که من قارنم، گلیم اندر آب روان افکنم

نه از بیم رفتم نه از گفتگوی، به سوی پسر آمدم جنگجوی

چو از کین او دل بپرداختم، کنون جنگ و کینه تو را ساختم

نمایم تو را هم یکی دستبرد، چنان چون نمایند مردان گرد

دو سپاه، که معلوم نیست قارن پس از فرستادن لشکرش به نیمروز از کجا جمع کرده بود، با یکدیگر درگیر می شوند و جوی خون به راه می اندازند. با این تعبیر ها و تعریف ها که شاهنامه می گوید سرزمین ایران همواره موطن وحشی ها و غداره بندها بوده و هرگز روی آرامش به خود ندیده است. باید از آن ها که خود را دنباله ی نسلل و نژاد متین و فرهیخته آریایی می دانند بپرسیم که این تاریخ بی وقفه خون ریزی که روی وایکینگ ها را هم سفید کرده، چه مراجعه ای دارد و کاش لااقل همین حرف های مفت بی سر و ته نیز اساس و صحتی داشت. هیچ آدمی که اندک بهره ای از درک و شعور برده باشد، آیا ممکن است مشتی دروغ پر از خون را به ریش اجداد خویش ببندد؟ رویارویی قارن و ویسه که تا کنون برای هم شاخ و شانه می کشیدند در این حد خلاصه می شود که قارن به سوی ویسه می آید اما ویسه روی می گرداند و فرار می کند. این بار قرعه شکست به نام سپاه ویسه می افتد. فراوان کشته می دهند و  به سوی افراسیاب باز می گردند، بی این که قارن کاری به کارشان داشته باشد. راستی که کتاب مضحکی است، این شاهنامه!

          بزد ویسه را قارن رزم جوی، ازو  ویسه در جنگ برگاشت روی

فراوان ز جنگاوران کشته شد، در آوردگه ویسه سر گشته شد

چو بر ویسه آمد ز اختر شکن، نرفت از پسش قارن رزمزن

بشد ویسه تا پیش افراسیاب، ز درد پسر دیدگانش پر آب

(ادامه دارد)