فردوسی 24
فردوسی، بیرون از شاهنامه (۲۴)
جنگ نوذر با افراسیاب، بار سوم
باری، دو لشکر دو روز در مرخصی می گذرانند و روز سوم، شاه درمانده، فرمان از سر گیری جنگ را صادر می کند. دو سپاه با یکدیگر رو به رو می شوند، از درگاه شاه صدای بوق و زنگ هندی و تبیره بر می آید، کلاه کاسکت سر می گذارند و طبق معمول جنگ های سریالی شاهنامه، گرد و خاک به پا می کنند. لشکر افراسیاب تا صبح، چشم روی هم نگذارده و کوه تا کوه چندان جوشنور و گرز دار کنار هم چیده اند که کوه و ریگ و شخ هم، که نمی دانیم چیست، دیده نمی شود. سپس از این دریا تا آن دریا، نخ می کشند! حتی اگر دو دریا نیز در میان آن زمین و کوه و ریگ و شخ بتوان فرض کرد، هرگز نمی توان دریافت که در آن گرماگرم زد و خورد برای چه بین این دو دریا نخ کشیده اند!؟ اگر منظور را از دو دریا دو لشکر هم بگیریم، که تمثیل مصطلح شاهنامه است، باز سئوال ما بی جواب خواهد ماند. خدا شاهد است که بی سر و ته تر از این کتاب شاهنامه در ادبیات جدید و قدیم هیچ ملتی سراغ نمی توان گرفت. اشکال بزرگ و عمده این کتاب، در شعر بودن آن است که سراینده را مجبور می کند که مثلا برای یافتن قافیه ای مناسب شخ به سراغ نخ برود که هرکدام به نوعی در سرگردانی خواننده سهم دارند.
تبیره بر آمد ز درگاه شاه، نهادند بر سر از آهن کلاه
به پرده سرای رد افراسیاب، کسی را سر اندر نیامد به خواب
همه شب همی لشکر آراستند، همان تیغ و ژوپین بپیراستند
زمین کوه تا کوه جوشنوران، برفتند با گرزهای گران
نبد کوه پیدا نه ریگ و نه شخ، ز دریا به دریا کشیدند نخ
در سمت مقابل هم، قارن مشغول آرایش لشکر است و محافظانی دور تا دور شاه می چیند تا ستونی برای تکیه کردن داشته باشد. تیلمان نامی را که مثل دیگر نام های شاهنامه مطلقا بی معنا است، در سمت چپ و شاپور را محافظ سمت راست او بر می گمارد و بالاخره او هم موفق می شود سپاهی را بیاراید که یک بار دیگر کوه و دشت و هامون پوشانده شود!؟ دراین جا فردوسی هیجان جنگ را در بیتی بسیار زیبا و بدیع، نمایش می دهد و می گوید که نبض شمشیرها در نیام می زد و زمین زیر سم اسبان به ناله درآمده بود.
بیاراست قارن به قلب اندرون، که تا شاه باشد سپه را ستون
چپ شاه گرد تلیمان بخواست، چو شاپور نستوه بر دست راست
ز شبگیر تا خور ز گنبد بگشت، نبد کوه پیدا نه هامون نه دشت
دل تیغ گفتی ببالد همی، زمین زیر اسبان بنالد همی
کوتاه مدتی پس از این همه مقدمه چینی، زمانی که نیزه ها سایه بر زمین می اندازند، و احتمالا منظور شاعر بعد از ظهر بوده، لشکر شهریار شکست می خورد و ترکان بر اوضاع مسلط می شوند. شاپور، محافظ سمت راست نوذر را می کشند و مرگ او روحیه لشکر را در هم می شکند. نام داران سپاه ایران یا کشته و یا مجروح و خسته اند و شاه و مشاورش قارن، صلاح را در فرار می بینند و رو به دهستان عقب می نشینند، حصاری گرد دهستان می کشند و جنگ در محل نا معلوم گذرگاه، چند شبانه روز دیگر ادامه می یابد. آن گاه شاهنامه می نویسد چون نوذر در حصار بود و قدرت مانور سواران را نداشت و افراسیاب کسی را در مقابل خود نمی دید، شبانه سپاهی به سر کردگی سپهبد کروخان ویسه نژاد مامور می کند تا برای تصرف بنه ایرانیان روانه فارس شود.
چو نوذر فروهشت پی در حصار، فرو بسته شد جای جنگی سوار
سواران بیاراست افراسیاب، گسی کرد لشکر به هنگام خواب
یکی نامور ترک را کرد یاد، سپهبد کروخان ویسه نژاد
سوی پارس فرمود تا برکشید، به راه بیابان سر اندر کشید
کزان سو بد ایرانیان را بنه، بجوید بنه مردم بد بنه
دنبال معنی برای مصرع آخر ابیات بالا نباشید و نخواهید بفهمید که غرض شاعر از بیان «بجوید بنه مردم بد بنه» چه بوده است، زیرا ظاهرا فردوسی در شاهنامه به سبب وفور صحنه های جنگ، در تصویر کردن و توصیف میدان های رزم و کاربرد لوازم زد و خورد کارکشته است و در بیش تر موارد که نیازمند توضیحی در مراتبی معمول است، گفتاری مبهم و پیچیده دارد، که مصرع بالا یکی از آن هاست. شاهنامه می گوید قارن از شنیدن خبر رفتن شبانه ترکان به پارس دل تنگ می شود، به گلایه نزد نوذر می رود و خشمگین و غیرتی شده حرف هایی می زند که بالاخره خواننده شاهنامه در می یابد که منظور فردوسی از شبستان، در ابیات گذشته، حرمسرای سلطان بوده، که گویا در فارس نگه می داشته اند! حالا شاهی، که بنا بر ظواهر امر، مرکز حکومت اش در سیستان و آن حوالی است، چرا حرم سرای اش را به فارس برده، شاید به این سبب بوده که نوذر به چشم پاکی اهالی بلوچستان و زابل و سیستان چندان اطمینان نداشته و شاید هم غرض از فارس در شاهنامه نه آن اقلیمی است که امروز گمان می کنیم!
چو قارن شنید آن که افراسیاب، گسی کرد لشکر به هنگام خواب
شد از رشک جوشان و دل کرد تنگ، بر نوذر آمد به سان پلنگ
که توران شه آن ناجوانمرد مرد، نگه کن که با شاه ایران چه کرد
سوی روی پوشیدگان سپاه، سپاهی فرستاد بی مر به راه
شبستان ما گر به دست آورد، برین نامداران شکست آورد
به ننگ اندرون سر شود ناپدید، مرا سر سوی کوه باید کشید
قارن استدلال می کند که اگر دست سردار افراسیاب به «روی پوشیدگان» سپاه نوذر برسد، پس دیگر انگیزه جنگ را از دست می دهند و شکست می خورند و اجازه می خواهد تا برای ممانعت، در پی سپاه کروخان روانه فارس شود. در این جا برای مالاندن گوش باستان پرستانی که به گمان خود اسلام را به سبب اعمال محدودیت در پوشش زنان، ارتجاعی می دانند، فرصتی است تا ابیات بالا را چند بار بخوانند و ببینند که فردوسی زنان عهد عتیق و دوران باستان ایران را نیز «روی پوشیده» خطاب می کند! باری قارن به نوذر می گوید که آب و نان تو فراهم است و در اطرافت سربازانی مطیع و فرمان بر جمع اند، پس نهراس که اوضاع به کام و روزگار به مرادت خواهد شد و آن جا که شجاعت و جسارت لازم است شجاع و دلیر باش.
تو را خوردنی هست و آب روان، سپاهی به مهر از بر تو نوان
همی باش و دل را مکن هیچ تنگ، که آسان شود مر تو را کار جنگ
بکن شیری آن جا که شیری سزد، که از شهریاران دلیری سزد
نوذر که بر اثر اوضاع نا به سامان جنگ، خود را باخته، التماس می کند که قارن پیش او بماند و بهانه می آورد که پیش تر گستهم و توس را برای حفاظت از شبستان فرستاده است. در این جا شاه نامه درهای یک شبستان یدکی دیگر را به روی نوذر و دلیران سپاه او می گشاید، که ظاهرا در همان میدان جنگ و در دهستان دایر بوده و می گوید که نوذر و یلان و بزرگان در شبستان برای عرق خوری و رفع دل تنگی جمع می شوند و نوذر پس از گرم شدن کله اش، بی اعتنا به دیگران، با دلی پرکینه، به اتاق خواب می رود.
رسیدند اندر شبستان فراز، یلان و بزرگان گردن فراز
نشستند بر خوان و می خواستند، زمانی دل از غم بپیراستند
چو سرمست شد نوذر شهریار، به پرده درون رفت دل کینه دار
سواران ایران، گوان دلیر، ز درگه برون آمدند خیر خیر
پس آنگه سوی خان قارن شدند، همه دیده چون ابر بهمن شدند
از دو بیت آخر معلوم می شود که یلان و بزرگان سپاه پس از رفتن نوذر به داخل خوابگاه در حرمسرای میدان جنگ، در حالی که از فرط حیرت «خیر خیر» شده بودند، که باید معنای چهار تا شدن چشم را بدهد، گریه کنان دور قارن جمع می شوند و درخواست می کنند که بی توجه به رای نوذر، که معتقد به ماندن آن هاست، برای نجات زن و حرمسرا باید همان شبانه رهسپار فارس شوند، زیرا گرفتار شدن زنان به دست ترکان، درست مانند این است که دل شان را بدون جنگ پر از پیکان کنند و از پس آن دیگر برای کسی دل و دماغی باقی نخواهد ماند که برای جنگ نیزه ای بردارد.
سخن را فکندند هر گونه بن، بران بر نهادند یکسر سخن
که ما را سوی پارس باید کشید، نباید ازین رای هیچ آرمید
چو پوشیده رویان ایران سپاه، اسیران شوند از بر کینه خواه
زن و زاده در بند ترکان شوند، ابی جنگ، دل پر ز پیکان شوند
که گیرد برین دشت نیزه به دست، که را باشد آرام و جای نشست؟
باری، پس از این که شیدوش و گشواد و قارن، سه سردار عمده ی لشکر نوذر، که برابر معمول نام های بی معنا دارند، برای رفتن به پارس همرای می شوند، نصفه شبی به راه می افتند، قارن لشکری بر می دارد و به سپید دژ می رسند که دژداری با نام عجیب و غریب و باز هم بی معنای «گژدهم» دارد. از آن طرف هم بارمان که از موضوع با خبر می شود، شبانه با پیل و سپاه سر راه آن ها را می گیرد. قارن که به سبب مرگ برادر از قارن دل خوشی ندارد، برای تعیین تکلیف با او، لباس رزم می پوشد.
چو شیدوش و کشواد و قارن به هم، زدند اندر این رای بر بیش و کم
چو نیمی گذشت از شب دیر باز، دلیران به رفتن گرفتند ساز
شبانگه رسیدند دل ناامید، بدان دژ که خواندندی آن را سپید
بدین روی دژدار بد گژدهم، دلیران بیدار با او به هم
وزان روی دژ بارمان با سپاه، ابا پیل و گردان نشسته به راه
کز او قارن رزم زن خسته بود، به خون برادر کمر بسته بود
بپوشید قارن سلیح نبرد، چو بایست کار سپه راست کرد
سرانجام قارن و بارمان وسط های شب به هم می پرند و احتمالا در حالی که نور افکن های باستانی ایرانیان صحنه را روشن می کرده، قارن که روز روشن از سپاه ترکان شکست خورده بود، معلوم نیست به مدد چه معجزه ای و شاید هم به خاطر غیرت مواظبت از شبستان، نیزه ای بر کمر بارمان می زند، او را از اسب می اندازد تا سرانجام با مرگ بارمان راه باز شود و بزرگان لشکر نوذر برای حفاظت از حرمسرا به سمت پارس بتازند!
شد آگه از او بارمان دلیر، به پیش اندر آمد به کردار شیر
چو قارن مر او را چنانتیز دید، به پیکار در گرد خون ریز دید
برآویخت چون شیر با بارمان، سوی چاره جستن ندادش زمان
یکی نیزه زد بر کمر بند اوی۷ که بگسست بنیان و پیوند اوی
نگون اندر آمد زپشت ستور، شده تیره زو چرخ تابنده هور
سپهبد سوی پارس بنهاد روی، ابا نامور لشکر جنگ جوی
(ادامه دارد)