فردوسي، بيرون از شاهنامه (3)
آن ابیاتی که در این یادداشتها، از اشعار فردوسی گزیده می شود، بی افزوده و کاست، تمام آن چیزی است که حکیم ابوالقاسم، در هر فرصت، از گمان خود و بیرون از مسیر داستان سروده است. ابیاتی که تنها دست مايه و مستند ما در كشف و شناخت شخصيت مجرد فردوسي است كه ميان چكاچك شمشير، عر و تیز سلاطین و خلوت گزيني دلدادگان شاهنامه پنهان مانده و کسی هشدار و تنبيه و تحذير او را دنبال نکرده است تا روحيات و اعتقادات او شناخته شود.
در امتداد حكايات شاهنامه به جمشيد و حشمت او می رسیم که فرزند تهمورث است و همچون نياكانش کاری بجز عدالت گستري و ابداعات استثنایی ندارد و سفارش دهندگان شاهنامه ساخت آلات جنگي، مانند خود و جوشن و زره را، همسان تقسيم عدل و دين و دسته بندي اصناف، يادگار خلاقيت جمشيد می گویند! او که به سیاق پدر، نیروی فوق معمول دیوان را در اختیار دارد، به ساختن خانه و كاخ و گرمابه می پردازد، عطر عنبر و كافور مي پراکند، ياقوت و مرواريد را بدرخشش وا می دارد، گلاب مي كشد، عطاري تاسيس مي كند و با كشتي به سياحت و دیدار كشورهاي همسایه مي رود! سپس با نشستن بر تخت و تاج گذاری، روز و سال را نو میکند که معلوم نیست چرا باستان پرستان ما خیال میکنند آن «روز نو»، با اول فروردین، آغاز بهار و «نوروز» مصادف بوده است؟!!
تا سيصد سال پس از این تاجگذاري، كه مرگ و غم به سراغ مردم این ملک نمیآمده، ناگهان غرور و ناسپاسي، جمشيد را وا می دارد تا لاف یکتایی و خدایی زند و مردم از او بیزار شوند. پس فردوسي متاثر از گردنكشي جمشيد و بيراهه گردي خلق، از شاهنامه بیرون میگریزد و زبان به ملامت و اندرز مي گشايد كه:
هر آن كس ز درگاه برگشت روي
نماندي به پيشش يكي نامجوي
هنر چون نپيوست با كردگار
شكست اندر آورد و بر بست كار
چه گفت آن سخنگوي با فر و هوش
چو خسرو شوي بندگي را بكوش
به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس
به دلش اندر آيد ز هر سو هراس
باری پادشاهی جمشید به شاهنامه هفتصد سال ثبت است و فردوسی که ظاهرا سلطنت و عمری به این دراز زمانی را قبول ندارد و نمی پسندد، در پایان ماجرای جمشید به اعتراض و تمسخر این سلطنت طولانی و با خروج از قصه شاهنامه می سراید:
چه بايد همي زندگاني دراز
كه گيتي نخواهد گشادنت راز
همي پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نيايد به گوش
يكايك چو گويي كه گسترد مهر
كه خواهد نمودن به من مهر چهر
بدو شاد باشي و نازي بدوي
همه راز دل برگشايي بدوي
يكي نغز بازي برون آورد
به دلت اندر از درد خون آورد
دلم سير شد زين سراي سپنج
خدايا مرا زود برهان ز رنج
سپس نوبت ضحاك است تا از اوراق شاهنامه سرک بکشد. او كه به جبر و جهل جواني، روح و جانش را به ابليس واگذارده، با دست آلوده به خون پدر، ديهيم فرمانروايي بر سر می نهد. مصيبت و وقاحت پدر كشي و ناسپاسي ضحاک، نزد فردوسي چنان عظيم و نابخشودني جلوه می کند كه بار دیگر سراسیمه شاه نامه سرایی را به کناری مینهد و تلخ كامي و اعتراض خود را ضمن دو بيت گزنده و درد آلود ابراز مي كند:
چنان بد كنش شوخ، فرزند اوي
نجست از ره شرم پيوند اوي
كه فرزند بد گر بود نره شير
به خون پدر، هم نباشد دلير
بوسه ابليس بر دو دوش ضحاك، دو مار گزنده و گرسنه را بر آن مکان می نشاند که خوراکی جز مغز سر جوانان ندارند. داستانی که با تفاسیر مختلف، زبانزد و موجب رنجش خاطر تمام كساني است كه نقل و نامي از شاهنامه شنيده اند. اما خواليگران خورشخانه ضحاك، پس از چندي، در جاي دو جوان، يك جوان را كشته و مغزش را با مغز گوسفند مي آميختند و به مارها می خوراندند و آن دیگری را فراری می دادند. در شاهنامه نوشته است که از تخمه كساني كه از خورشخانه ضحاك به چاک زده اند، نسلي به وجود آمده که «کرد» گفته مي شوند و معلوم نيست شاه نامه سازان با این کردان چه دل ناخوشی داشته اند که سراچه ی دل هاي این كردان را از بيم و تقواي يزدان تهي مي گویند؟! احتمالا آن کردان که امروز خود را آریایی میگویند و به تقدیس شاهنامه دل خوش و سرگرم اند، هنوز این فصل از شاهنامه را نخوانده اند!!!
پادشاهي ضحاك در رویای شاه نامه خواهان هزار سال بوده است. چهل سال مانده به پايان، شبي ضحاک کابوس موهشي در خواب مي بيند كه موبدان و معبران، به ظهور شخصي فريدون نام تعبير می کنند كه تاج و تخت ضحاك را بر هم خواهد زد. ضحاك فرمود تا نوزاد به آن نشاني ها را بيابند و بكشند. داستانی که تقریر کنندگان شاهنامه از تورات و ماجرای خواب فرعون و دستور نوزاد کشی او برگرفته اند، به زمان تقریر شاهنامه به روزگار ضحاک برده اند و به زمان ما و با جعل تواریخی به نام هرودوت به خواب آستیاگ پدر بزرگ کورش و فرمان نوه کشی او کشانده اند. فريدون كه از پدري به نام آبتين و مادري فرانك نام پديد آمده، درست همانند کورش، به امين خردمندي سپرده می شود تا در كوه البرز كه سفارش دهندگان شاهنامه آن را از ارتفاعات هندوستان گفته اند، پرورش یابد. فريدون به شانزده سالگي نزد مادر برمی گردد و از ماجراي كشته شدن پدر به دست ضحاك آگاه می شود. آن گاه در اثر شتاب ناشی از غرور جواني كمر به هلاك ضحاك می بندد و مسير داستان را به گونه اي ديگر می راند. فردوسي دوراندیش كه خام خیالی و ناپخته كاري دوران شباب را بر باد دهنده زندگاني مي داند، بار دیگر و به این بهانه از داستان سرایی دست میکشد و نداي هشدار سر مي دهد كه:
جز اين است آيين پيوند و كين
جهان را به چشم جواني مبين
كه هر كو نبيذ جواني چشيد
به گيتي جز از خويشتن را نديد
بدان مستي اندر دهد سر به باد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
ضحاك كه پيوسته از آسيب فريدون در انديشه بود، در صدد بسيج لشكر و در عین حال تطهیر تاریخی خود برمیآید، جمعي از بزرگان و صاحب منصبان را گرد میکند تا به درد مظلومين رسيدگي و در طوماري در تایید انصاف و عدالت گستري او امضا بگیرند! از جمله كاوه آهنگر، كه مستخدمين ضحاك مغز هفده پسر جوان او را خوراك مارهاي دوش پادشاه كرده بودند و اينك آخرين فرزند او را هم در انتظار نوبت به اختیار داشتند، با بخشیدن این آخرین فرزند، کاوه را به امضای گواهی عدم سوء پیشینه برای ضحاک دعوت میکنند. كاوه سر باز میزند، با فرزند از مهلكه میگریزد و مردم را به مقابله و مبارزه با ضحاک دعوت میکند. جماعت به پرچم داری کاوه و فريدون به جنگ ضحاك میروند و ناگهان شاهنامه به درس نامه ای جغرافیایی بدل میشود که ناآشنایی سراینده و سفارش دهنده را با اقلیم ایران باز میگوید. فریدون در گذر از رود اروند، كه فردوسي یادآوری میکند که در گويش تازيان، دجله خوانده مي شود، كشتي باني كه مي بايست سپاه فريدون را از رودخانه بگذراند مشكل جواز عبور از راه دريا و احتمالا از صدام حسینی کهن را مطرح مي كند و سپاهيان خشمگين تصميم مي گيرند با اسب از رودخانه دجله بگذرند!!! در این جا سفارش دهندگان شاهنامه، بيت المقدس را در ساحل دجله و درون شهر بغداد میبرند كه در گويش پهلواني سپاه فریدون، گنگ دژهوختش نام دارد كه به ادعاي شاهنامه، نه منصور عباسی که ضحاك ستمكار بنيان گذارده است.
فريدون به كاخ ضحاك میرود و در آنجا با دختران جمشيد رو برو می شود که قریب دو هزار سال پیش، اجبارا به حرم سراي ضحاك برده بودند، تا آگاه شود كه ضحاك از بغداد به هندوستان گریخته است!!! كندرو، از كارگزاران ضحاك، به ديدار فريدون میرود و با او عليه ضحاك طرحي میریزد و سپس سوار بر اسب تا هندوستان به نزد ضحاك میشتابد. سرانجام این داستان و معلوم نیست چگونه فريدون ضحاك را به اسيري در كوه دماوند زنجیر میکند. این مجالی است که فردوسی را وامیدارد تا برای رفع سرسام و استراحت، از ادامه روایت شاهنامه بگریزد و خلق را به ناپايداري مواهب دنيا هشدار دهد:
بسا روزگارا كه بر كوه و دشت
گذشته ست و بسيار خواهد گذشت
بيا تا جهان را به بد نسپريم
به كوشش همه دست نيكي بريم
نباشد همي نيك و بد پايدار
همان به كه نيكي بود يادگار
همان گنج و دينار و كاخ بلند
نخواهد بدن مر تو را پايدار
سخن ماند از تو همي يادگار
سخن را چنين خوار مايه مدار
فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشك و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكويي
تو داد و دهش كن فريدون تويي
از این كنايه فردوسی بر مي آيد كه داستان فريدون را جز اشاره و استعاره اي به نفس نيكوكار و خوش سرشت و مايه عبرت خلق نمیداند. چنان که سرانجام و بار دیگر فردوسی را در فضای باز بیرون از شاهنامه پیدا می کنیم در حال گلايه از روزگار بد عهد که آدمي را وامیدارد تا مال و اندوخته و عيش و عشرت را وانهد و عازم سراي ديگر شود و چنین یاد آوری می کند:
جهانا چه بد مهر و بد گوهري
كه خود پروراني و خود بشكري
نگه كن كجا آفريدون گرد
كه از پير ضحاك شاهي ببرد
برفت و جهان ديگري را سپرد
بجز حسرت از دهر چيزي نبرد
چنينيم يكسر كه و مه همه
تو خواهي شبان باش و خواهي رمه
( ادامه دارد...)