لغات عربي در شاهنامه

لغات عربي در شاهنامه

 

جناب درويش. در مورد كاربرد لغات عرب در شاهنامه پرسيده بوديد. همزمان با بيرون كشيدن ابيات شخصي فردوسي، در تدارك فراهم آوردن دفتري هستم كه لغات شاهنامه را، بدون استثنا بررسی می کند که اميد دارم در يكي دو سال آينده مهياي انتشار شود. در پاسخ به سوال شما به اختصار اشاره کنم که زبان فارسی بدون بهره کشی و برداشت از گنجينه لغت عرب قدرت بيان مطالب محکم را ندارد. به همين دلیل تمام تجارب به اصطلاح سره نویسی ناکام مانده است. شاهنامه فردوسي، که مرجع عظيمي از مهملات و جعليات تاريخي، به خصوص در موضوع سلسله دروغین ساساني  است، با وجود اين که به طور نسبی از کاربرد لغت عرب طفره می رود باز هم در مواردی و درست آن جا که فردوسی دست بیان خود را در حنا می بیند، ناگزیر به لغت عرب پناه برده است.

بحث جدی در باب لغات فارسی موجود در شاهنامه نیز ازمراتبی پرده برمی داردکه باز هم بی باری این زبان را بیشتر معلوم می کند و در یک بررسی اجمالی و سر دستی می توان مدعی شد که لااقل معنای ده در صد لغات شاهنامه امروز هم بر ما معلوم نیست و مثلا برای اسامي شخصيت هاي شاهنامه از قبيل بيژن، منيژه، سهراب، تهماسب، اشكبوس، زال، گروي، اغريرث، گشتاسب، لهاك، شغاد، سام، پرموده و... نمیتوان معنای لغوی و یا حتی مفهوم معینی قائل شد. ادعاي خالی بودن اشعار شاهنامه از لغت عرب، ادعايي سخت کاذبانه و از انصاف به دور است گویندگان و مدعیان چنین مهملاتی یا بر تعصب خویش متکی اند، یا تفاوت لغت عرب و فارس را نمی شناسند و یا شاید که شاهنامه را نخوانده باشند. اينك به چند نمونه و مسطوره از لغات عرب در شاهنامه راضی شوید تا بررسی کاملی که مشغول آنم آماده شود. 

 

چو لشكر سوي آب حيوان گذشت

خروش آمد الله اكبر ز دشت

 

اگر ماند ايدر ز تو نام زشت

نيابي عفا الله و خرّم بهشت

 

از ايران برو كرد بيعت سپاه

درم داد از گنج يكساله شاه

 

جزاي بد و نيكي روزگار

در امروز و فردا گرفتن شمار

 

شما را حلال است خون ريختن

به هر جاي تاراج و آويختن

 

چو بشنيد رستم فرو برد سر

به خدمت فرود آمد از تخت زر

 

         به افسون همان سنگ بر جاي خويش

ببست و نغلتيد يك ذره بيش

 

همي رحمت آمد به تو بر دلم

نخواهم كه جانت ز تن بگسلم

 

سپاريد ما را و ساكن شويد

به يزدان دادار ايمن شويد

 

مگر با درود و پيام و سلام

دو كشور شود زين سخن شادكام

 

طلب كرد گرد دلاور يكي

ز بسيار گردان و گر اندكي

 

چو اين عهد و خلعت بياراستند

پس اسب جهان پهلوان خواستند

 

اگر بر شما دام و دد روز و شب

همي گريدي نيستي بس عجب

 

چو شاپور بنشست بر جاي عم

از ايران بسي شاد و چندي دژم

 

جهان سر بسر حكمت و عبرت است

چرا بهره ما همه غفلت است

 

چنين داد پاسخ كه مسكين تن اش

گه ناكرده خون است در گردن اش

 

بگفتا بدين نيست آزار من

كه او هست مشغول در كار من

 

چو منزل يكي دو برون شد به راه

خبر شد به اغريرث نيكخواه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

يادداشت براي علي

يادداشت براي علي و امثال علي

 

و لا تكونوا كالذين قالوا سمعنا و هم لا يسمعون. ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لا يعقلون. و لو علم الله فيهم خيرا لاسمعهم و لو اسمعهم لتولوا و هم معرضون. از آنان نباشيد كه نمي فهمند و ميگويند فهمیدیم. به درستی که نزد خداوند بد ترين جنبندگان بیخردانی هستند که گویی لال و کرند. اگر خدا در آن ها صداقت می دید، قانع شان می کرد ولی قانع شدن نیز آن ها را به پیروی وا نمی دارد، چرا که تابع حق نیستند.  (23 – 21 ، انفال)

 

جناب علي. آيات بالا كساني را كه مايه و رغبتي به فهم حقايق ندارند، دواب می خواند تا نشان دهد اعراض کنندگان، نزد خداوند نيز خطاب انسان ندارند. مقصود و منظور شما از تكرار گفته هاي ديگران، روشن نيست. اگر قصد کرده ايد بگوييد چرا ابيات شخصي فردوسي را ذكر مي كنم، تذكر دهم كه منظور اين يادداشت ها معرفی آن فردوسی خردمندی است که ناشناس مانده است. اگر هم به پيروی اين نوشته ها از روش های استاد پورپيرار معترضيد، به خود زحمت دهيد و پاسخي كه در نخستين روزهاي راه اندازي اين وبلاگ براي رضا نوشتم و نيز مقدمه «فردوسي ۱» را مرور كنيد تا معلوم شود که از آغاز انگيزه خود در فراهم کردن اين یادداشتها را بيان کرده ام و اگر فراموش کرده ايد يا جست و جوی آن را دشوار می بينيد، پس بار ديگر آن سطور را در اين جا بياورم:

استاد پورپيرار در كتاب پلي بر گذشته، بخش اول از كتاب برآمدن اسلام، در كنار ساير مداخل غني و پر مايه كه حاصل پژوهش و تامل عميق و مستدل ايشان است فصلي را به بررسي شاهنامه و فردوسي اختصاص داده و به درستي گفته اند كه:

گفتگوي اين مدخل كاملا نو بيان، كه به شناخت تازه اي از شاهنامه و فردوسي منجر خواهد شد، خلاف تلقينات پيشين، شاهنامه را از اين منظر بررسي مي كند كه فردوسي نه مولف و مدون شاهنامه بل فقط سراينده آن بوده است و آن انديشه و افسانه كه در تاريخ گويي و خلق و خو تراشي براي ايران و ايرانيان در شاهنامه مي گذرد، نه حاصل برداشت و تتبع فردوسي، بل برآمده توصيه و تزريق سفارش دهندگان شاهنامه به فردوسي، يعني شعوبيه بوده است. (ناصر پورپيرار، پلي بر گذشته، بخش اول، 231 )

و پس از ارائه توضيحاتي، وعده داده بودند كه در فرصتي به احوال شخصي فردوسي رسيدگي خواهند كرد:

آن انساني كه اين هنر برآورده، حكيم ابوالقاسم فردوسي است كه به هر فرصتي در افسانه هاي كتاب، جلوه مي كند. به هشدار، به تحذير، به دعوت بر آدمي شدن، به تعقل، به مردانگي، به خرد، به مروت، به شجاعت، به انسانيت، به نيكي و به آزادگي و بي تعلقي. پيوسته وسوسه شده ام آن فردوسي را – كه درفراغت هاي حماسه سرايي و تاريخ سازي، كلامي مي گويد از گوهر پاك هستي و هويت خويش و از بري كه تجربه روزگار بر او نشانده است – از شاهنامه و از چكاچك شمشيرها و زوزه زوبين ها و گرد و گريز اسب ها و لاف و گزاف هاي لشكريان بيرون كشم و به دفتري جدا از شاهنامه نشانم تا ببينيم بي او و مفردات بيرون از قصه اش، چگونه نور و غرور و عظمت و انسانيت از شاهنامه مي گريزد و افسانه اي خشك مي ماند كه نه درست و نه حتي دل نشين است! (همان، 233 – 232)

بارها از استاد تقاضا كردم به وعده خود وفا كنند، ليكن در پاسخ گفتند كه به دليل مشغله فراوان و تدارك تحقيقات مربوط به كتاب هاي پر بها و ارزشمندشان فرصت كافي براي انجام اين كار ندارند. پس با رخصت و موافقت ايشان، دست به كار مي شوم تا شايد از عهده برآيم و بتوانم غبار فراموشي و نسيان از چهره در لفافه مانده و مورد سوء استفاده قرار گرفته فردوسي بزدايم و به حد بضاعت حق سراينده اثر از نظر ادبی عظيم شاهنامه را، كه تا كنون كسي به احوال او نپرداخته، به جا آورم. به اين منظور، ضمن يادداشت هايي كه شايد شمار آن ها از ده ها فزون شود، گفتگويي با عنوان كلي «فردوسي بيرون از شاهنامه» را آغاز مي كنم :

گمان ندارم که با وجود این توضيح جايي برای برچسب زنيهای کسی باز و باقی بماند. اين گفتار با راهنمايي های استاد، به احوال شاعری می رسد که شخص اش، در پس سخن از افسانه های نادرست شاهنامه پنهان و التفات های مقرر و مستعمل به شاهنامه، رسيدگی به احوال اين صاحب خرد فرهيخته را معطل گذارده است. میخواهم بگویم که دغدغه شاعر، به فرصت های کوتاه تنفس در روایات وارداتی بر او، حمد و بيان وحدانيت خداوند، وعظ و اندرز خلق و آزاد کردن خود از مرتبه کاربری بي اختيار بوده تا کلامی فراخور عقلانيت خويش را ميان قصه های بی بنيان سفارش دهندگان شاهنامه زينت گذارد.

فارغ از تعارفات متداول و شيرين گويي هاي معمول، ارزش گذاري ادبي شاهنامه خطير و دشوار است. او مكلف بوده محتواي شاهنامه را كه حاصل تحقيق و پژوهش شخص اش در احوال پيشينيان نبوده، به زبان فارسي بسرايد كه در زمان وي زباني نو پديد محسوب مي شده و اشاعه آن در قالب نظم، سهل تر مي نموده است. در واقع امر، فردوسي شاهنامه را به زبان و لحني تصنعي سروده كه نه مايه موانست با انبوه مردم و نه جلاي عرضه ی منثور را داشته است! دشواری و ارزشمندی کار فردوسی آن جا آشکار می شود كه کتاب اش بر مبنای دانسته های تاکنون، شناسنامه تولد رسمی زبانی است که پیش از او نشانه حیات ندارد و فردوسي الگويی برای كاربرد الفاظ و ترتيب كلام کنار دست خویش نداشته و این مطلبی است که شخص فردوسی نیز در پایان شاهنامه به آن اشاره دارد.

هر آن کس که دارد هش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین

نمیرم از این پس که من زنده ام

چو تخم سخن را پراکنده ام

فردوسی خود را کارنده تخم سخن و بارور کننده و پراکننده آن میداند که همان بنیان گذاری بیان به زبان فارسی آن هم در قالب شعر است و این پدیده ای سخت اعجاب آور است که زبانی حضور خود را با شعر و آن هم در مجموعه ای به وسعت شاهنامه اعلام کند! از نشانه های دیگر این که لحن و شيوه گفتار در شاهنامه يكدست و هموار نيست. ابيات آن، گاه در نهايت فصاحت و ساده سرایی است و گاه به وجهي غريب، از بي اسلوبي و بي علاقگي شاعر آسیب دیده می نماید. فردوسي در شاهنامه بر ذوق و طبع شاعرانه خود، ناگزیر لباسی از واژه های شاذ و بي جلا و جلوه می پوشاند که در مجموع شاهنامه را، ملال آور، بی پیام و در مقایسه با متون ادب قرون بعد نافاخر کرده است.

اعتراض مي کنيد که چرا به تکرار مطالب افتاده ام. گرچه هنوز هم نمي دانم به تکرار چه مضمونی اشاره مي کنيد، اما اين سخن شما و امثال شما جز بهانه جوييهای گمراهانه نيست. بشكافم تا قصدم را عريان گفته باشم:

عمری بود که انبوهی تکرار در موضوع هويت و تاريخ و ادب فارسی و از جمله همين شاه نامه را همانند قند همراه چای صد غل زده زندگی هايتان هورت مي کشيديد و به گمانتان هم خطور نمي کرد که تحميق مي شويد و اهانت می بينيد و به قول استاد، معده هاتان جز به پخته و گنده خواري، عادت نداشت. در دهها نشست محفلی و سمينار و مراسم رسمی، صد ها بار قصه های اشکانيان و ساسانيان را شنيديد و از ذهن در گل مانده کسی خيالی عبور نکرد که موهومات مي شنود. چای و شيرينی مي خورديد، برای دروغ کف مي زديد و هورا مي کشيدید و اگر موفق مي شديد يکی از اين دروغ سازان دست دوم به سيمای ايران شناس در آمده، مثلا خانم کخ را، از نزديک زيارت کنيد به ليسيدن كفش های او هم رضايت مي داديد و آن را اسباب تبرک مي شمرديد. سالها با مکرر نويسی و مکرر خوانی و مکرر گويی، خود را تا مرتبه دکترای تاريخ و باستان شناسی و غيره مي رسانديد و مغز خود را زباله دان دروغهای مورخين غربی مامور کلیسا و کنیسه قرار مي داديد بی اين که لحظه ای احساس کنيد که مانند طوطی دست آموز، کلماتی را قرقره مي کنيد که به راستی معنا و معمای آن بر خودتان نيز روشن نبود و در برابر کوچکترين پرسشی همانند همان حمار مشهور در گل مي مانديد. قفسه های کتاب منزل و دفتر کار و دانشگاه ها و کتاب خانه های عمومی و مراکز دائرة المعارف نويسی را لبريز از کتابهايی کرده بودیدکه به گمانتان سند افتخار وآگاهی ملی ما بود بی اين که دقيقه ای تامل کنيدکه به مجموعه ای شايسته جنس پیچی در عطاری ها مفتخريد که به انحراف عقل عمومی منجرشده است.

حالا چند سالی است کسی شما را از زمين برداشته، از جوخوری در آخور يهودیان جدا کرده، راه خرد ورزی و خود شناسی را به رويتان گشوده و توجه به تمدن ايران کهن و بازشناسی ماجرای پليد پوريم را تکليف کرده است که عقل مورخين عالم در افشای آن درمانده بود. و ناسپاسانه و ناشیانه و در عوض شاهد ظهور بی شعورانی اين جا و آنجا سبز شده ايم که کار عمده و عمومی آنها آزردن اين يادگار شعور کهن شرقی و تمسخر شاگردان و دنبال کنندگان راه ايشان با بی نمکي های هرزه وار و بی اساس و پر از حماقت است. شما و امثال شما لايق اشميت و هرتسفلد و در حد ته سفره خواری خوان يهوديانيد و گروه هايی از شما اگر بر دوش هم بنشينيد به ارتفاع قوزک پای استاد هم نمي رسيد. اين حقيقتی است که من از زبان شخص ايشان هم شنيده ام.

تا آنجا که به من مربوط است همراهی و همکاری با استاد را در اندازه نو آموزی تازه پا افتخار خود مي دانم كه حضور و ظهورش را جز نشاني بر سرنگوني بناي ناپايدار دروغ و بهتان و راه گشايي در باز شناخت هويت و انسانيت مردم شرق میانه نمي دانم. نصيحت مي کنم که در جاي حسادت و زخم زبان و كنايه، دستي برآوريد و گامي فرا گذاريد كه بيش از اين وامانده نمانيم و گفتار از خود و پيشينه و سرنوشت خود را به مشتی يهود واگذار نکنيم. شما را چه مي شود كه در جاي دست گيري، پاچه مي گيريد. كلامي را كه از سر عجز و نفرت به زبان مي آوريد جز حاصل رشك و بغض و كينه به چه تعبير می توان کرد؟ سر را مشغول كدام آخور و پشت را به كدام بت گرم گرفته ايد و چه اجر و جزايي وعده داريد كه اين چنين درب خانه عقل و خرد را خشت زده و گل گرفته ايد؟ شما را چه بخوانم جز موريانگاني كه در تاريكخانه نافهمي خود مي لوليد و امروز به تابش نور حقيقت، چنين بي تابی مي کنيد. مي توانيد باز هم صم و بکم ناظر شويد که برايتان كتيبه کهن جعل کنند، امپراتوری و امپراتور بسازند، تاريخ ببافند، به جان همكيشان و همسايگان بيندازند، اسناد دين الهی و زندگی پيغمبرتان را بيالايند، عقلتان را به يک سكه قلابي اشكاني و ساسانی بفروشند و چنان كهنه پرست و بي تدبير بمانيد كه هر روزه و هنوز خود را داغ دار تمدن دروغين ايران باستان بدانيد، بر خرابه هاي نيمه ساخت تخت جمشيد و كاخ و گور دروغ كوروش مويه سر دهيد، در جای يهود، عرب و مسلمين را دشمن بگيريد، گمان کنيد که اسکندر سرزمين سوخته از جنايات پوريم را لايق آتش دوباره دانسته است، گل نبشته مخدوش و مسخره کورش را برتر از آيات الهی بشماريد و مراقب باشيد تا كودكانتان روزي هزار مرتبه بدون خطا و با خط خوش، شعار گفتار نيك، پندار نيك، كردار نيك را تحرير كنند، مانند افيونيان، از تكرار هزارباره داستان رستم و سهراب، مکيف شويد كه لياقت و ظرفيتي جز اين نداريد. هر چند كه در اصل، بازگويی های چنين مهملاتی را تكرار نمي دانيد زيرا بدون اين افسانه های يهود ساخته، در تمدن جهان گم وگور و بی حضور مي شويد!!!

فردوسی 3

فردوسي، بيرون از شاهنامه (3)

 

آن ابیاتی که در این یادداشتها، از اشعار فردوسی گزیده می شود، بی افزوده و کاست، تمام آن چیزی است که حکیم ابوالقاسم، در هر فرصت، از گمان خود و بیرون از مسیر داستان سروده است. ابیاتی که تنها دست مايه و مستند ما در كشف و شناخت شخصيت مجرد فردوسي است كه ميان چكاچك شمشير، عر و تیز سلاطین و خلوت گزيني دلدادگان شاهنامه پنهان مانده و کسی هشدار و تنبيه و تحذير او را دنبال نکرده است تا روحيات و اعتقادات او شناخته شود.

در امتداد حكايات شاهنامه به جمشيد و حشمت او می رسیم که فرزند تهمورث است و همچون نياكانش کاری بجز عدالت گستري و ابداعات استثنایی ندارد و سفارش دهندگان شاهنامه ساخت آلات جنگي، مانند خود و جوشن و زره را، همسان تقسيم عدل و دين و دسته بندي اصناف، يادگار خلاقيت جمشيد می گویند! او که به سیاق پدر، نیروی فوق معمول دیوان را در اختیار دارد، به ساختن خانه و كاخ و گرمابه می پردازد، عطر عنبر و كافور مي پراکند، ياقوت و مرواريد را بدرخشش وا می دارد، گلاب مي كشد، عطاري تاسيس مي كند و با كشتي به سياحت و دیدار كشورهاي همسایه مي رود! سپس با نشستن بر تخت و تاج گذاری، روز و سال را نو میکند که معلوم نیست چرا باستان پرستان ما خیال میکنند آن «روز نو»، با اول فروردین، آغاز بهار و «نوروز» مصادف بوده است؟!! 

تا سيصد سال پس از این تاجگذاري، كه مرگ و غم به سراغ مردم این ملک نمیآمده، ناگهان غرور و ناسپاسي، جمشيد را وا می دارد تا لاف یکتایی و خدایی زند و مردم از او بیزار شوند. پس فردوسي متاثر از گردنكشي جمشيد و بيراهه گردي خلق، از شاهنامه بیرون میگریزد و زبان به ملامت و اندرز مي گشايد كه:

 

هر آن كس ز درگاه برگشت روي

نماندي به پيشش يكي نامجوي

 

هنر چون نپيوست با كردگار

شكست اندر آورد و بر بست كار

چه گفت آن سخنگوي با فر و هوش

چو خسرو شوي بندگي را بكوش

به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس

به دلش اندر آيد ز هر سو هراس

 

باری پادشاهی جمشید به شاهنامه هفتصد سال ثبت است و فردوسی که ظاهرا سلطنت و عمری به این دراز زمانی را قبول ندارد و نمی پسندد، در پایان ماجرای جمشید به اعتراض و تمسخر این سلطنت طولانی و با خروج از قصه شاهنامه می سراید:

 

چه بايد همي زندگاني دراز

كه گيتي نخواهد گشادنت راز

همي پروراندت با شهد و نوش

جز آواز نرمت نيايد به گوش

يكايك چو گويي كه گسترد مهر

كه خواهد نمودن به من مهر چهر

بدو شاد باشي و نازي بدوي

همه راز دل برگشايي بدوي

يكي نغز بازي برون آورد

به دلت اندر از درد خون آورد

دلم سير شد زين سراي سپنج

خدايا مرا زود برهان ز رنج

 

سپس نوبت ضحاك است تا از اوراق شاهنامه سرک بکشد. او كه به جبر و جهل جواني، روح و جانش را به ابليس واگذارده، با دست آلوده به خون پدر، ديهيم فرمانروايي بر سر می نهد. مصيبت و وقاحت پدر كشي و ناسپاسي ضحاک، نزد فردوسي چنان عظيم و نابخشودني جلوه می کند كه بار دیگر سراسیمه شاه نامه سرایی را به کناری مینهد و تلخ كامي و اعتراض خود را ضمن دو بيت گزنده و درد آلود ابراز مي كند:

 

چنان بد كنش شوخ، فرزند اوي

نجست از ره شرم پيوند اوي

 

كه فرزند بد گر بود نره شير

به خون پدر، هم نباشد دلير

 

بوسه ابليس بر دو دوش ضحاك، دو مار گزنده و گرسنه را بر آن مکان می نشاند که خوراکی جز مغز سر جوانان ندارند. داستانی که با تفاسیر مختلف، زبانزد و موجب رنجش خاطر تمام كساني است كه نقل و نامي از شاهنامه شنيده اند. اما خواليگران خورشخانه ضحاك، پس از چندي، در جاي دو جوان، يك جوان را كشته و مغزش را با مغز گوسفند مي آميختند و به مارها می خوراندند و آن دیگری را فراری می دادند. در شاهنامه نوشته است که از تخمه كساني كه از خورشخانه ضحاك به چاک زده اند، نسلي به وجود آمده که «کرد» گفته مي شوند و معلوم نيست شاه نامه سازان با این کردان چه دل ناخوشی داشته اند که سراچه ی دل هاي این كردان را از بيم و تقواي يزدان تهي مي گویند؟! احتمالا آن کردان که امروز خود را آریایی میگویند و به تقدیس شاهنامه دل خوش و سرگرم اند، هنوز این فصل از شاهنامه را نخوانده اند!!!

 

پادشاهي ضحاك در رویای شاه نامه خواهان هزار سال بوده است. چهل سال مانده به پايان، شبي ضحاک کابوس موهشي در خواب مي بيند كه موبدان و معبران، به ظهور شخصي فريدون نام تعبير می کنند كه تاج و تخت ضحاك را بر هم خواهد زد. ضحاك فرمود تا نوزاد به آن نشاني ها را بيابند و بكشند. داستانی که تقریر کنندگان شاهنامه از تورات و ماجرای خواب فرعون و دستور نوزاد کشی او برگرفته اند، به زمان تقریر شاهنامه به روزگار ضحاک برده اند و به زمان ما و با جعل تواریخی به نام هرودوت به خواب آستیاگ پدر بزرگ کورش و فرمان نوه کشی او کشانده اند. فريدون كه از پدري به نام آبتين و مادري فرانك نام پديد آمده، درست همانند کورش، به امين خردمندي سپرده می شود تا در كوه البرز كه سفارش دهندگان شاهنامه آن را از ارتفاعات هندوستان گفته اند، پرورش یابد. فريدون به شانزده سالگي نزد مادر برمی گردد و از ماجراي كشته شدن پدر به دست ضحاك آگاه می شود. آن گاه در اثر شتاب ناشی از غرور جواني كمر به هلاك ضحاك می بندد و مسير داستان را به گونه اي ديگر می راند. فردوسي دوراندیش كه خام خیالی و ناپخته كاري دوران شباب را بر باد دهنده زندگاني مي داند، بار دیگر و به این بهانه از داستان سرایی دست میکشد و نداي هشدار سر مي دهد كه:

 

جز اين است آيين پيوند و كين

جهان را به چشم جواني مبين

كه هر كو نبيذ جواني چشيد

به گيتي جز از خويشتن را نديد

بدان مستي اندر دهد سر به باد

ترا روز جز شاد و خرم مباد

 

ضحاك كه پيوسته از آسيب فريدون در انديشه بود، در صدد بسيج لشكر و در عین حال تطهیر تاریخی خود برمیآید، جمعي از بزرگان و صاحب منصبان را گرد میکند تا به درد مظلومين رسيدگي و در طوماري در تایید انصاف و عدالت گستري او امضا بگیرند! از جمله كاوه آهنگر، كه مستخدمين ضحاك مغز هفده پسر جوان او را خوراك مارهاي دوش پادشاه كرده بودند و اينك آخرين فرزند او را هم در انتظار نوبت به اختیار داشتند، با بخشیدن این آخرین فرزند، کاوه را به امضای گواهی عدم سوء پیشینه برای ضحاک دعوت میکنند. كاوه سر باز میزند، با فرزند از مهلكه میگریزد و مردم را به مقابله و مبارزه با ضحاک دعوت میکند. جماعت به پرچم داری کاوه و فريدون به جنگ ضحاك میروند و ناگهان شاهنامه به درس نامه ای جغرافیایی بدل میشود که ناآشنایی سراینده و سفارش دهنده را با اقلیم ایران باز میگوید. فریدون در گذر از رود اروند، كه فردوسي یادآوری میکند که در گويش تازيان، دجله خوانده مي شود، كشتي باني كه مي بايست سپاه فريدون را از رودخانه بگذراند مشكل جواز عبور از راه دريا و احتمالا از صدام حسینی کهن را مطرح مي كند و سپاهيان خشمگين تصميم مي گيرند با اسب از رودخانه دجله بگذرند!!! در این جا سفارش دهندگان شاهنامه، بيت المقدس را در ساحل دجله و درون شهر بغداد میبرند كه در گويش پهلواني سپاه فریدون، گنگ دژهوختش نام دارد كه به ادعاي شاهنامه، نه منصور عباسی که ضحاك ستمكار بنيان گذارده است.

فريدون به كاخ ضحاك میرود و در آنجا با دختران جمشيد رو برو می شود که قریب دو هزار سال پیش، اجبارا به حرم سراي ضحاك برده بودند، تا آگاه شود كه ضحاك از بغداد به هندوستان گریخته است!!! كندرو، از كارگزاران ضحاك، به ديدار فريدون میرود و با او عليه ضحاك طرحي میریزد و سپس سوار بر اسب تا هندوستان به نزد ضحاك میشتابد. سرانجام این داستان و معلوم نیست چگونه فريدون ضحاك را به اسيري در كوه دماوند زنجیر میکند. این مجالی است که فردوسی را وامیدارد تا برای رفع سرسام و استراحت، از ادامه روایت شاهنامه بگریزد و خلق را به ناپايداري مواهب دنيا هشدار دهد:

    

بسا روزگارا كه بر كوه و دشت

گذشته ست و بسيار خواهد گذشت

بيا تا جهان را به بد نسپريم

به كوشش همه دست نيكي بريم

نباشد همي نيك و بد پايدار

همان به كه نيكي بود يادگار

همان گنج و دينار و كاخ بلند

نخواهد بدن مر تو را پايدار

سخن ماند از تو همي يادگار

سخن را چنين خوار مايه مدار

فريدون فرخ فرشته نبود

ز مشك و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيكويي

تو داد و دهش كن فريدون تويي

 

از این كنايه فردوسی بر مي آيد كه داستان فريدون را جز اشاره و استعاره اي به نفس نيكوكار و خوش سرشت و مايه عبرت خلق نمیداند. چنان که سرانجام و بار دیگر فردوسی را در فضای باز بیرون از شاهنامه پیدا می کنیم در حال گلايه از روزگار بد عهد که آدمي را وامیدارد تا مال و اندوخته و عيش و عشرت را وانهد و عازم سراي ديگر شود و چنین یاد آوری می کند:

 

جهانا چه بد مهر و بد گوهري

كه خود پروراني و خود بشكري

نگه كن كجا آفريدون گرد

كه از پير ضحاك شاهي ببرد

برفت و جهان ديگري را سپرد

بجز حسرت از دهر چيزي نبرد

چنينيم يكسر كه و مه همه

تو خواهي شبان باش و خواهي رمه

 

( ادامه دارد...)

فردوسي (2)

فردوسي، بيرون از شاهنامه (2)

 

ابوالقاسم فردوسي كه قريحه سخنوري و لطيف گويي وي، زينت و نرم كننده داستان ها و افسانه هاي بي بار و بر و سراسر خشك و ساختگي شاهنامه است، به تكرار و اصرار، از محتواي سفارشي و اغلب دور از تعقل شاهنامه برائت مي جويد، چنان که در مطلع نخستين داستان شاهنامه، پادشاهي كيومرث، با اشاره اي مستقيم، اعتراف دارد كه آنچه را بر زبان خواهد راند نه حاصل تتبع و پژوهش شخصی، كه تكرار و تصنيف مطالبي است كه در گوش وي زمزمه و بر او ديكته كرده اند و جز دستمزدي اندک و بعدها معوق، سهم و نصيب ديگري نبرده است:

 

سخنگوي دهقان چه گويد نخست

كه تاج بزرگي به گيتي كه جست

 

پژوهنده نامه باستان

كه از پهلوانان زند داستان

چنين گفت كايين تخت و كلاه

كيومرث آورد و او بود شاه

 

آن كيومرث كه فردوسي در كار معرفي او است، مقام دار و قدرتمندي از ديار ايران است كه در تخيلي يكسره مستانه فرمانرواي سراسر جهان و كاشف و مخترع آلات و ابزاری بي سابقه و ناشناس است. او به امر و اراده خداوند به كدخدايي جهان مي رسد و بر بر و بحر و كوه و دشت فرمان مي راند و جانوران و دد و دام تمام نواحي، سر به ارادت و اطاعت او فرو مي آورند. حكايت فرمانبري حيوانات از كيومرث، ماجراي سليمان نبي، از رسولان يهودي را به ذهن متبادر مي كند كه او نيز چنان كه در اقوال تاريخي و ديني شنيده و خوانده ايم، زبان جانوران را مي دانست و قادر بود با آنها سخن بگويد و حيوانات عالم تحت امر و حاضر به خدمت او بودند. كيومرث در شاهنامه نمونه اي ايراني از سليمان نبي و فرمانرواي گروه جانوران است. دد و مرغ و پري كه بر حد محبت كيومرث نسبت به يگانه فرزندش، سيامك، واقف بودند در ماتم كشته شدن او به دست ديو پليد به سوگواري نشستند. سپس هوشنگ، فرزند سيامك و نوه كيومرث، در معيت جدش به خونخواهي پدر، ديو پليد را هلاك كرده و پس از مرگ كيومرث به فروانروايي نايل مي شود. در پايان داستان پادشاهي كيومرث و پس از ذكر غلبه هوشنگ بر ديو پليد، شخص فردوسي فارغ از گرد و درد ميدان رزم، روزنه اي لطيف مي گشايد و به ضرب ملايم گفتاري از پيري پخته و جهانديده اشارتي ظريف بر فسون و فسوس بازي هاي دوران مي زند كه:

 

جهان سر بسر چون فسانه ست و بس

نماند بد و نيك بر هيچ كس

 

سپس به نقل داستان پادشاهي هوشنگ مي رسيم كه سراسر، تذكر نابخردانه ي كشفيات و ابزار سازي و شيرين كاري هاي او است. اما داستان وي حتي به مدد ارفاق هاي فراوان و يا دستكاري هاي مصلحانه، با موازين عقلي و اعتباري نسبتي ندارد و شگفتا كه طبق همين روايت بي مایه و  معنا، در مراسم جشن باستاني سده، ايرانياني را به پايكوبي و فخاري مشغول و به روياي كشف آتش توسط هوشنگ دلخوش مي بينيم كه مدعي اند به سبب نژاد و تبارشان، صاحبان بلا عزل خرد و انديشه اند. لكن گويا هرگز از فرط سرمستي اجداد پرستانه، دمي را به مداقه نگذرانده اند كه چگونه همين هوشنگ، شاه كاشف آتش، پيش از كشف و بهره بري از آتش قادر به آهنگري و شمشير سازي بوده است؟!! در پايان شرح پادشاهي و اختراعات و ابداعات وي كه مايه مباهات كسان بسياري است، سراينده را در كار مرثيه گويي هوشنگ و گلايه از دگرگونگي چرخ گردون و ناسازي كوك تقدير با بخت و مراد اين شاه صاحب مقام و كرامت مي بينيم. اينك فردوسي را مجالي دست مي دهد كه با كلامي موزون و معلمانه به بي بنيادي و ناپيدايي گردش زمانه و ناپايداري مال و جاه دنيا اشاره كند كه:

 

نپيوست خواهد جهان با تو مهر

نه نيز آشكارا نمايدت چهر 

 

پس از هوشنگ نوبت به فرزندش تهمورث مي رسد كه مي بايست با كشف و تعليم خط و نگارش، مايه و ميراث فرهنگي ايرانيان باستان را به اعتلا و تكامل برساند! ماجراي آشنايي تهمورث با خط و نگارش اين طور است كه وي پس از مدتي شب زنده داري و نيايش و تهذيب نفس، قدرتي الهي و سرشار مي يابد و به جنگ با اهريمن رفته و به نيروي جادو و افسون، او را اسير و در بند كرده است. سپس بر لشگر ديوان تاخته و ظفر يافته، زانوان ديوان از مشاهده رشادت و قدرتمندي او سست شده به بهاي نجات جان خود پادشاه را با دانش و نگارش و انواع خطوط سغدي، چيني و پهلوي آشنا مي كنند. به بيان ساده تر به عقيده سفارش دهندگان شاهنامه، خلاف تذكرات الهي كه دانش و نگارش را موهبتي الهي و مسيري ميسر در رستگاري و راهبرد بشر مي داند، خواندن و نوشتن، ميراث ديوان پليد به آدميان بوده كه در خور تامل است! كيومرث و هوشنگ و تهمورث، پدر و پسر و نوه اي بودند كه امكانات و ابزار مادي و معنوي ضروري را براي مردم جهان به ارث باقي گذاردند. اما پس از مرگ تهمورث كه جهان را به علوم و فنون اوليه مجهز مي بينيم، ساليان عمر و پادشاهي شاهان و فرمانروايان بعدي، بيست تا پنجاه برابر افزون مي شود. يكباره جمشيد، فرزند تهمورث، در برابر پادشاهي سي ساله پدر، فرمانروايي چهل ساله پدر بزرگ و امارت سي ساله كيومرث، حدود هفتصد سال را به فرمانروايي گذرانيده است!!! در پايان نقل دوران پادشاهي تهمورث، فردوسي را نشسته در سايه سار خرد و دل بريده و بی اعتنابه دنيا، چنين مي سرايد:

 

جهانا مپرور چو خواهي درود

چو مي بدروي پروريدن چه سود؟

بر آري يكي را به چرخ بلند

سپاريش ناگه به خاك نژند

 

در مكتب و مرام فردوسي، نيك سرشت و دور انديش و خوب كردار و جنگ آور و ستم کش و طغیانگر و با فرهنگ و دارا و توانا و دد منش و ديو انديش و زيبا و زشت، همه يکسره و سرانجام مقهور شعبده هستي و رهسپار نيستي اند و عجيب اين که فردوسي در غالب موارد به اين حاصل گردش روزگار با چشم حسرت و افسوس و داغدارانه می نگرد و اين خود گواه است که فردوسي زندگي و مظاهر روزگار و آدمي و نفس هستي را دوست داشته و طالب جاودانی آدمي با بر جاي نهادن نام نيک است. (ادامه دارد...)