فردوسي (5)

فردوسي بيرون از شاهنامه (5)

 

باري، در فراغت پس از عروسی، فريدون به نام گذاری فرزندان داماد شده اش مشغول می شود، که مردم عادی و عاقل، پس از زایمان زنشان انجام می دهند!!! و احتمالا به خاطر گريز به سلامت پسر بزرگ تر از چنگال اژدها، كه به ضرورت شعر ناگهان نهنگ می شود، نام او را سلم می گذارند که برگرفته از لغت عرب است، تا معلوم شود عروس آوردن از یمن و میان اعراب، در همین مدت ناچیز، چه تاثیر مثبت فرهنگی بر فريدون باقی گذارده بود تا لااقل گزینش نامی با مسما برای یکی از فرزندان اش بر او میسر شود!!!

 

تويي مهتر و سلم نام تو باد

به گيتي بر، آگنده نام تو باد

كه جستي سلامت ز چنگ نهنگ

به گاه گريزش، نكردي درنگ

 

شاهنامه می گوید که چون جندل، واسطه خواستگاری، در سراسر ايران و جهان دختر شايسته و خردمند و روشندل و پاک تن و مناسب همسری فرزندان شاه نیافت، برای این که پسران فریدون بی زن نمانند، ناگزير به يمن رو کرده است! عجيب این که در دوران ما نيز، رضا خان قلدر که بنیان گذار ایران باستان و شاهنامه ستایی بود نیز، شاید به تقلید از فریدون و به سبب همین نیاز و ناگزیری، برای پسر بزرگش محمد رضا، از قاهره و میان اعراب همسر گزیده بود!!! به راستی که سراسر این لغو نامه ای که شاهنامه می خوانند، جز به کار مسخرگی نمی آید و می ماند که باستان ستايان ما، که اين همه سنگ اشعار بی سر و ته این کتاب را به سينه می زنند، تکليف خود را با اين تهمت شاهنامه به دختران ايران روشن کنند!!!

  

به هر كشوري كز جهان مهتري

به پرده درون داشتي دختري

نهفته بجستي همه رازشان

شنيدي همه نام و آوازشان

از ايران پر مايه كس را نديد

كه پيوسته آفريدون سزيد

خردمند و روشندل و پاك تن

بيامد بر سرو شاه يمن

 

سپس پسر مياني را، كه تير بی هدفی به سوي آن اژدهای قلابی انداخته بود، تور نام می گذارند، كه نه فقط معنا و ريشه ی آن، همانند ديگر اسامي فارسی شاهنامه، ناپديد و مجهول است، بل توضيحی که شاهنامه به عنوان سبب انتخاب این نام می آورد، بر کلاف بی سر و بی معنای نام تور گره دیگری اضافه می کند.

  

ورا تور خوانيم، شير دلير

كجا زنده پيلش نيارد به زير

هنر خود دليريست بر جايگاه

كه بد دل نباشد خداوند گاه

 

آیا به زمان فردوسی «شیر دلیر» را تور می گفته اند، پس چرا پای «هنر» به میان می آید و غرض از اشاره به آن «بد دل» چیست و کیست؟ آن گاه نوبت کوچک ترین پسر می رسد، تا بر او که در آن روز آزمایش، رجز خوانده و نام آوری نیاکان اش را به رخ اژدها کشیده بود، ایرج نام گذارند، که باز هم بی معنا است و باز هم توضیح شاه نامه برای معنا تراشی برای نام او، بی حاصل می ماند و بر ابهام قضیه می افزاید. در این جا فریدون کوچک ترین فرزند خود را هم می ستاید تا معلوم شود که نزد وی گریز و ستیز و وراجی یکی بوده است و ما را مجبور می کند بپرسیم پس اصولا فریدون آن «اژدها بازی» را با چه نیازی به راه انداخته بود؟

 

            ز خاك و ز آتش ميانه گزيد

چنان كز ره هوشياران سزيد

دلير و جوان و هشيوار بود

به گيتي جز او را نبايد ستود

كنون ايرج اندر خور نام اوي

در مهتري باد، فرجام اوي

از انک او به آغاز شیری نمود

به گاه درشتی دلیری نمود

 

پس به گفته شاهنامه ایرج نام مناسب کسی است که از آغاز «شیری» و به گاه درشتی «دلیری» کند!!! نخست که هیچ عقل سالمی از این تکه پرانی نامفهوم چیزی به دست نمی آورد و دیگر که لااقل در آن آزمایش اژدها ندیدیم که ایرج شیری یا دلیری کند!!! تمام این سخت گیری های کلامی از آن رو است که فرزندان این اقلیم بدانند با چه یاوه نامه ای سرگرمشان کرده اند! پس از نام گذاري پسران، نوبت به عروسان مي رسد، که بی هیچ آزمایش اژدها و موشی، زن سلم را آرزوی، زن تور را به نیاز قافیه، «ماه آزاده خوي»!!! و زن ايرج را سهي می نامند. پرده بعدي اين نمایش بنجل تاریخی، طالع بيني پسران فريدون است. اختر شناسان را می خوانند تا به طالع سلم، مشتري كمان دار، به طالع تور، خورشيد و به طالع ايرج، ماه ببینند كه شاه نامه نشان جنگ و آشوب و بد بياري تفسیر می کند.

 

چو کرد اختر فرخ ایرج نگاه

کشف دید طالع خداوند ماه

از اختر بدین سان نشانی نمود

که آشوبش و جنگ بایست بود 

 

پس از مراسم طالع بيني، فريدون به كار تقسيم جهان میان فرزندان مشغول می شود که به روم و ترکستان و چين و ايران محدود بوده است! در این سهم بندی فوری جهان میان فرزندان، که بی شباهت به اسفار اولیه ی تورات نیست، روم و خاور، که نمی دانیم کجاست، به سلم می رسد، ترکستان و چین سهم تور می شود و ایرج را پادشاه ایران می کنند! اشکال کار در این است که شاهنامه نمی گوید که جایگاه خود فریدون در کجای جهان است و این حاتم بخشی مضحک در کدام نقطه و اقلیم صورت می گیرد. به گمان من لااقل در بخشش ایران به ایرج، محاسبه تاریخی دقیقی صورت گرفته است، زیرا ایرج که در آن روز نبرد با اژدها نشان داد جز وراجی دهن گشادانه و جز فخر به اجداد کار دیگری از او بر نمی آید، شایسته ترین کسی است که نیای باستان پرستان و شاهنامه ستایان امروز قرار دهیم، که شبانه روز گوش جهانیان را از تفاخر به اجداد ناشناس خود می آزارند!!!

باري، ساليان می گذرد، اثري از نيروي جواني در فريدون نمی ماند و برای فردوسی فرصتی فراهم می شود تا در انتهای این ماجراهای مطلقا بدون بنیان و فوق ابلهانه، به بی حاصلی و عاقبت کار توجه کوچکی دهد:  

 

برين گونه گردد سراسر سخن

شود سست نيرو چو گردد كهن

 

ناگهان ورق زمانه بر می گردد، فرزندان فریدون دبه در می آورند و تقسیم جهانی پدر میان فرزندان را ناعادلانه تشخیص می دهند!!! سلم، كه گويا پادشاهي بر روم و سرزمین موهومی به نام خاور را به مذاق و مقام خویش نمی پسندد و مناسب و درخور نمی بیند، به سوداي قبضه سهم کوچکترین برادر و تصرف ایران دچار می شود! قاصدي به بارگاه تور مي فرستد و گلايه مي كند كه پدر در تقسيم جهان آنان را فريفته است. سرانجام برادر میانی یعنی تور را، که سلطان چین و ترکستان است و شاهنامه او و فریدون را بی مغز می خواند، با خود همراه می کند و هر دو برادر پيامي برای پدر مي فرستند و اعتراض مي كنند كه چرا برادر كوچك تر را به مقام پادشاهي ايران رسانيده و مقام آن ها را پايين تر از او قرار داده است!

 

سزد گر بمانیم هر دو دژم

کز این سان پدر کرد بر ما ستم

که ایران و دشت یلان و یمن

به ایرج دهد، روم و خاور به من

سپارد تو را دشت ترکان و چین

که از ما سپهدار ایران زمین (؟!!!)

بدین بخشش اندر مرا پای نیست

به مغز پدرت اندرون رای نیست

هیونی فرستاد و بگذارد پای

بیامد به نزدیک توران خدای

به خوبی شنیده همه یاد کرد

سر تور بی مغز پر باد کرد

 

(ادامه دارد)

 

فردوسي (4)

فردوسي، بيرون از شاهنامه (4)

 

حکایت پادشاهی پانصد ساله فريدون بر جهان، با تاج گذاري او در نخستين روز ماه مهر و البته نمی دانیم در چه سالی شروع می شود!!! خواننده خردمند شاهنامه با حیرت از خود می پرسد که اگر این گونه امور تاریخ، تا اندازه تعیین روز و ماه دقیق است، پس چرا سال و سده آن مشخص نیست؟!!! همین قدر معلوم می شود که به يمن قدوم پر بركت شاه نو به عرصه تاریخ ایران، غم و اندوه و ناكامي در جهان غروب می کند و در جای آن خوش گذرانی و تن پروری قرار می گیرد که فردوسی آن را در زمره عادات و آیین مهر پرستان می گوید:

پرستیدن مهرگان دین اوست

تن آسانی و خوردن آيين اوست

كنون يادگار است از او ماه مهر

به كوش و به رنج ايچ منماي چهر

به راستی که فردوسی استاد تمسخر نه چندان آشکار آن داستان هایی است، که اجیر شعر کردن آنها بوده است. در این جا می سراید که اصولا مهر ماه یادگار فریدون شاه است و کوشش و کار و رنج بردن در آن ماه را معمول نمی داند! شاعر که گویی یا التذاذ از مواهب دنیا را چندان نچشیده و یا به جد نمی گرفته، از غوغاي جشن و سرور و وصف عيش و نوش فريدونيان کنار می نشیند، به اشارتي تلخ و طعنه آلود، اطوارهای این گونه هیاهوها را به استهزا می گیرد و آدمي را، که به اقتضاي طبيعت زياده خواه و لذت طلب است، از وسواس و آز دستيابي به نيك بختي كامل كه جز سراب و بی نصیبی نیست، باز مي دارد:

 

جهان چون برو بر نماند اي پسر

تو نيز آز مپرست و انده مخر

نماند چنين دان جهان بر كسي

در او شادكامي نيابی بسی

 

باری، مادر فريدون پس از آگاهی از شاه شدن فرزندش به خاك بوسي درگاه او می رود و فريدون كه پس از پنجاه سال صاحب سه پسر شده، «جندل» نامی را، که برابر معمول نام های اشخاص در شاهنامه، معنای اسم او را هم نمی دانیم، مامور می کند تا در جهان بگردد و سه خواهر از یک خون و زيبا و مناسب دربار و درگاه را برگزيند تا به همسري پسرانش درآیند. جندل که در سراسر ايران دختران دلخواه شاه را پیدا نمی کند، به دیدار دختران شاه يمن می رود، که عرب نژاد معرفی می کند، تا معلوم شود که باستان پرستان ما که این همه داد و ادای نژادی سر می دهند، و شاهنامه را کتاب مقدس خود می گیرند از یاد نبرند که لااقل از سوی مادر به عرب وابسته اند و چون یهودیان اصالت خون را به مادر می دهند و جماعت نادان باستان ستای ما نیز در همه چیز پیرو و پرچم نگهدار یهوداند، پس بهتر است که پرخاش به عرب را بس کنند که روح مادر بزرگ شان در گور آسیب نبیند و آزرده نشود! باری، فردوسی زمان ذکر از مجلس خواستگاري را فرصتی فراهم می بیند تا از شاهنامه بگریزد، در وصف مهر و پيوند پدر و فرزند نقلی بخواند و فرزند را برتر و گرامي تر از ديدگان و مايه خرمي و نشاط زندگاني بداند:

 

كه شيرين تر از جان و فرزند چيز

همانا كه چيزي نباشد به نيز (!!!)

پسنديده تر كس ز فرزند نيست

چو پيوند فرزند، پيوند نيست

گرامي تر از ديده آن را شناس

كه ديده به ديدنش دارد سپاس

چه گفت آن خردمند پاكيزه مغز

كجا داستان زد ز پيوند نغز

كه پيوند كس را نياراستم

مگر كش به از خويشتن خواستم

 

اما شيرين زبانی و وعده پراکنی جندل نتیجه ای نمی دهد و شاه يمن كه نه ياراي رد درخواست فريدون و مقابله با او را داشت و نه به جدایی از دخترانش راضی بود، پس از رايزني با بزرگان و دلاوران دربار، به جندل پیام داد كه نخست باید دامادانش را ببيند تا تصميم بگيرد. پسران فريدون به ملاقات شاه يمن می روند و عروسي سر می گیرد. سه داماد شاه يمن در مجلس عروسی به شادي می نشینند و از مي ناب سرمست می شوند. در این جا هم برای فردوسی، كه گويا با ميخوارگي و شراب نوشي به حد زوال عقل، موافق نیست، فرصتی است تا در مذمت مستی و بی خودی و مدهوشی، به تك بيتي هشدار دهد:

 

بدانگه كه مي چيره شد بر خرد

كجا خواب و آسايش اندر خورد

 

و چنان تحت تاثیر این خواستگاری قرار می گیرد که رنج شوهر دادن و تاب دوری از فرزند را در جان خود حس می کند، که احتمالا حاصل تجربه شخصی او بوده و با زبانی طعنه زن و بی مهار، آسودگي را مختص و مخصوص خانه اي مي گويد كه در آن فرزند دختر نباشد!

 

به اختر كسي دان كه دخترش نيست

چو دختر بود، روشن اخترش نيست

 

و کمی بعد، چنان که این زیاده روی در اظهار نظر عام را نپسندیده و یا صلاح ندیده باشد و شاید هم پس از شمردن پيشكش های پسران فريدون به شاه يمن، با تصحیح و تغییر در رای پیشین، فرزند صالح و سر به راه را، دختر باشد و یا پسر، موهبت و كرامت الهی می شمارد و مي سراید:

 

چو فرزند باشد به آيين و فر

گرامي به دل بر، چه ماده چه نر!

  

عجیب است که فرزندان فریدون تا زمان دامادی نیز، درست همانند دختران شاه یمن، هنوز نام گذاری نشده اند! شاهنامه این نداشتن نام را برای دخترانی که قرار است عروس فریدون شوند، شرط می شمارد، نوعی تعصب موجه و مطلوب در حفظ دست نخوردگی و ناشناختگی و بکارت دختر می داند و از زبان فریدون بیان می کند که عروسان شاه باید بدون نام باشند تا حتی اسم آن ها نیز بر زبان غریبه ای گذر نکرده باشد.

بدو گفت بر گرد گرد جهان

سه دختر گزین از نژاد مهان

به خوبی سزای سه فرزند من

چنان چون بشایند پیوند من

پدر نام نا کرده از نازشان

بدان تا نخوانند به آوازشان

از جمله دیگر مزایای عروس در نزد فریدون «پوشیده رویی» بوده است تا معلوم شود که باستان پرستان ما هنگامی که دم از عقب ماندگی اسلام به علت سفارش حجاب می کنند پیش از همه باید که فریدون را مرتجع بخوانند که نه فقط عروس پوشیده روی بلکه حتی بدون نام می پسندد!!! آدمی به یاد رفتار یک قهرمان دیگر باستان پرستان و بیماران به انگل و آمیب ناسیونالیسم بی علاج دچار شده، یعنی ابومسلم خراسانی قلابی می افتد که پس از حمل عروس به خانه اش، دستور می دهد قاطر حامل زن اش را با زین و برگ بسوزانند، تا مبادا مرد دیگری بر همان محل و بر همان استر بنشیند که زمانی زن او را حمل می کرده است؟!!!

کجا از پس پرده پوشیده روی

سه پاکیزه داری تو ای نام جوی

مر آن هر سه را نوز (هنوز) نا کرده نام

چو بشنیدم این شد دلم شاد کام

که ما نیز نام سه فرخ نژاد

چو اندر خور آید نکردیم یاد

باری عروسی سر می گیرد و فریدون به صرافت آزمایش قدر و قدرت فرزندان اش می افتد، تا پس از آزمایش ارزش و استعدادشان، سهم و نام هر یک از آن ها را از میراث سلطنت معلوم کند. همین جاست که یکی از کهن ترین و مضحک ترین تآترهای روحوضی تاریخ بازی می شود. فریدون خود را به صورت اژدهایی می آراید و با دهانی آتش فشان خود را بر یک یک فرزندان اش نمایش می دهد:

بیامد به سان یکی اژدها

کز او شیر گفتی نیابد رها

خروشان و جوشان به جوش اندرون

همی از دهانش آتش آمد برون

چو هر سه پسر را به نزدیک دید

به گرد اندرون کوه تاریک دید

برانگیخت گرد و برآورد جوش

جهان گشت از آواز او پر خروش

بیامد دمان سوی مهتر پسر

که او بود پر مایه و تاجور 

حاصل این بالماسکه شایسته تمسخر این می شود که فرزند بزرگ تر فریدون، گرچه پیش تر «پر مایه و تاجور» خوانده شده بود، از مترسک یک اژدها نیز می رمد و پای به گریز می گذارد. و آن گاه فریدونی که به صورت اژدها درآمده، متوجه پسر میانی می شود و خود را به او نشان می دهد:

پسر گشت با اژدها روی جنگ

نبیند خرد یافته مرد هنگ

سبک پشت بنمود و بگریخت زوی

پدر زی برادرش بنهاد روی

پسر میانی پس از دیدن آن اژدهای کارناوالی، تیری در کمان می گذارد که شاهنامه تکلیف رها کردن یا نکردن آن را معین نکرده و نگفته است که اگر پسر میانی تیر را به سوی فریدون به صورت اژدها درآمده، رها کرده چه سرانجامی به بار آورده و اگر رها نکرده پس چرا تیر را به کمان گذارده است؟!!!

میانه برادر چو او را بدید

کمان را به زه کرد و اندر کشید

چنین گفت گر کارزار است کار

چه شیر دمنده چه جنگی سوار

و از همه فانتزی تر و مضحک و مسخره تر زمانی است که فرزند کوچک تر با آن اژدهای پوشالی آتش فشان رو برو می شود. او پس از دیدار اژدها و چنان که به خالی بندی و نیرنگ پدر پی برده باشد، زبان به نصیحت اژدها می گشاید، رجز خوانی می کند و اژدها را به سر به راهی در پیشگاه فرزندان فریدون دعوت می کند!!!!

چو کهتر پسر نزد ایشان رسید

خروشید کان اژدها را بدید

بدو گفت کز پیش ما باز شو

پلنگی تو در راه شیران مرو

گرت نام شاه آفریدون به گوش

رسیده است با ما بدین سان مکوش

که فرزند اوییم هر سه پسر

همه گرزداران پرخاشگر

گر از راه بی راه یک سو شوی

وگر نه نهمت افسر بد خوی

فریدون فرخ چو بشنید و دید

هنرها بدانست و شد ناپدید

برفت و بیامد پدروار پیش

چنان چون سزاید به آیین و کیش

به راستی که برای دور انداختن و تبری جستن از مهمل نامه شاهنامه همین افسانه فرا کودکانه اژدها شدن فریدون و واکنش پسرانش کافی است، که داستانی بنیادین از آن متن بی بنیان است. باری فریدون، که شاهنامه می گوید با این آزمایش فرزندان خود را شناخته است، لباس اژدها را از تن در می آورد، به آیین همیشگی بر تخت می نشیند و بر مبنای تجربه به دست آورده از توانایی های فرزندان اش، به تعیین نام برای فرزندان و عروسان و تقسیم جهان میان آنان مشغول می شود! فردوسی که احتمالا از ردیف کردن این همه ترهات در موضع گیری نسبت به موضوع خود را ناتوان و سرگردان می بیند، از زبان فریدون پیغامی برای مردمان می گذارد که خواندنی است:

دلاور که نندیشد از پیل و شیر

تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر

باید که باستان پرستان ما سپاس گذار خداوند باشند که اژدهای آزمایش فریدون واقعی نبوده و گرنه با چنان فرزندان بز دلی که داشته و این اظهار نظر، که شخص فریدون را نیز از فرزندان اش جان دوست تر معرفی می کند، نسل باستان ستایان ما همان در آغاز راه برکنده شده بود و اینک مجبور نبودیم برای اثبات بی خردی مالیخولیا وار آن ها، این همه دفتر و دستک سیاه کنیم!  (ادامه دارد)