فردوسي، بيرون از شاهنامه (7)

 

پیشاپیش از تاخیر چند روزه ای که در نصب یادداشت جدید پیش آمد، از دوست و دشمن، پوزش می خواهم و خداوند را برای ادامه و اجرای این وظیفه ی زمان بر و نه چندان سهل، به یاری می خوانم.

 

باري، ايرج كه شاهنامه از او نماد و مظهر نمايش خلق و خوي مهذب و از دنيا بريده و عارف و حكيمی بي تقصير و كم سال مي سازد، به قصد دلجويي و تجديد و تحكيم پيوند خوني و خويشي، نزد برادران مي رود. سلم و تور در مجلسي با او در اطراف بي عدالتي و نيرنگ پدر در تقسيم و توزيع اقاليم جهان مجادله می کنند که سرانجام کار را به خنجرکشی می کشاند و همین جاست كه اين اسوه ی شهامت باستان پرستان و کهن ترین صاحب کتابی ایران، بلافاصله به چنان لابه و ناله ی سوزناك و رقت انگيزی زبان می گشاید و خود را در برابر مرگ تا اندازه ای ناچیز و لاعلاج و ترس خورده نشان می دهد، که هنوز هم نمونه ی الحاح و التماس برای رد و نهی حقیر آزاری شمرده می شود:

 

ميازار موري كه دانه كش است

كه جان دارد و جان شيرين، خوش است

 

راستی که فردوسی با گذاردن این شعر بر زبان ایرج، تمام داستان سلطنت و اقتدار و جبروت دربار چندین قرنه فریدون را، در حد مور شمردن فرزند فریدون ساقط کرده است! باری عجز و التماس برادر كوچك تر، عواطف و احساسات و اخوت و مرحمت سلم و تور را بر نمي انگيزد، سر را از تن ایرج جدا می کنند و به نزد پدر می فرستند. فردوسي كه چنين بی مروتي ها را نمي پسندد و با بازي هاي جهان چند چهره آشناست، عنان سخن را به بهانه مرگ ایرج در سوگ و نفرين ناسازگاري چرخ گردون و بد اقبالي و بخت برگشتگي ايرج می گرداند و به موعظه مي سرايد كه:

 

جهانا بپرورديش بر كنار

وزان پس ندادي به جانش زينهار

نهاني ندانم تو را دوست كيست

بدين آشكارت ببايد گريست

تو نيز اي به خيره خرف گشته مرد

ز بهر جهان، دل پر از داغ و درد

چو شاهان به كينه كشي خيره خير

از اين دو ستمكاره اندازه گير

 

توصیف داغ ديدگي فريدون هم، فرصتی است تا فردوسی بار دیگر، زبان شکایت از رسم و آيين ناسازگار و بازی های ناگاه و ناپيداي جهان بگشايد و چنان که هرگز دنیا را به کام خویش و دیگران ندیده باشد، مهلتي مي يابد تا به طعنه ی چند بيت گزنده، از رنج و درد درونی بکاهد، آدمی را از اعتنا و امید به دنیای دون باز دارد و یاد آوری کند که عجوز هزار داماد روزگار، كامي به كس نبخشيده، هرچند که كابينش بهاي سنگين سرآمدن عمر است:

 

بر اين گونه گردد به ما بر، سپهر

بخواهد ربودن چو بنمود چهر

چو دشمنش گيري، نمايدت مهر

و گر دوست خواني، نبينيش چهر

            يكي پند گويم ترا من درست

            دل از مهر گيتي ببايدت شست

 

فريدون چند صد ساله، که ياراي خون خواهي فرزند ندارد، ظاهرا به امید پدیدار شدن نسلی از ایرج، که به انتقام خون پدر قیام کند، ساکت می نشیند و از آن که سرانجام کنیزکی به نام ماه آفريد، که از ایرج بار داشت، دختر می زاید، فريدون دلسرد می شود. اما زمانی که دختر ایرج، که شاهنامه سازان نام تراشی برای او را فراموش کرده اند، به بلوغ می رسد، به ازدواج پشنگ نامی، از نسل جمشيد، که برابر معمول آدم های شاهنامه نامی خالی از معنا دارد، در می آورند. از اين وصلت پسري به نام منوچهر حاصل می شود که به خون خواهی پدر بزرگ بر می خیزد.

سلم و تور، برادران ایرج، چنان از وجود این نوه هراسان می شوند، که چاره را در قتل او می بینند، پس قاصدی نزد فریدون می فرستند و با چرب زباني و پوزش، می خواهند که پدر منوچهر را به بارگاه آنان بفرستد. فريدون در بلوغ و احتمالا در هزار سالگی خود، دم به تله نمي دهد و به قاصد پاسخ می فرستد که منوچهر، همراه لشكري به قصاص پدر بزرگ قصد پیکار دارد. قاصد به نزد سلم و تور، كه گرچه يكي شاه خاور و دیگری شاه باختر است، اما در چادری به انتظار بازگشت اویند، می رسد.

بار دیگر کار به جنگ واگذار می شود، سلم و تور به ايران لشكر مي كشند و سپاهيان دو جناح، در دشت رو به رو مي شوند. روز نخست را رجز می خوانند و اعقاب خود را می ستایند و در پايان روز، قارن، از پيش كاران و سرداران سپاه ايرج و فريدون، به سپاهيان بشارت مي دهد كه کشته شدگان در این نبرد مستقیما به بهشت می روند!!! روز بعد، شعله ی چنان نبردی بالا می گیرد که مشغول شدن به شرح و بسط و شمارش لشكريان و وصف ساز و برگ جنگي آن، برای فردوسی تنها مهلت كوتاهي براي تنفس مي گذارد تا به بیتی سردرگمی خود را خلاصه کند.

 

زمانه به يك سان ندارد درنگ

گهي شهد و نوش است و گاهي شرنگ

 

شب هنگام سلم و تور نقشه شبیخون بر سپاه منوچهر را می کشند اما منوچهر از ماجرا با خبر می شود، جنگ دیگری در می گیرد، و سرانجام منوچهر سر از تن تور جدا می کند و در تابوتی با تشریفات بیشتر به دربار فریدون می فرستد. بار دیگر احساسات فریدون و این بار در غم مرگ فرزند ناخلفی که ظاهرا خود علیه او لشکر بسیج کرده بود، غل غل می کند و فیلسوفانه می سراید که:

 

كه فرزند هر چند پيچد ز دين

بسوزد به مرگش پدر همچنين

 

باري، خبر و ماجرای مرگ تور به سلم میرسد، به دژي به نام الانان می گریزد و قارن سابق الذکر که مهر سلطنت تور را به چنگ آورده بود، به قصد تسخیر قلعه می رود و قرار می گذارد که اگر به سلامت وارد قلعه شد، درفشي را به علامت بر افرازد تا سپاه به دژ یورش برد. قارن به سيماي قاصد تور، مهر شاهي را به قلعه بانان نشان می دهد و به دژ وارد می شود. در این جا هم فردوسی فرصت را مناسب می بیند تا به سرزنش بی تدبیری آدمی، از زبان جنگی پلنگی بنشیند.

 

            چنين گفت با بچه، جنگي پلنگ

كه اي پر هنر بچه ی تيز چنگ

ندانسته در كار، تندي مكن

بينديش و بنگر ز سر تا به بن

به گفتار شيرين بيگانه مرد

به ويژه به هنگام ننگ و نبرد

پژوهش نماي و بترس از كمين

سخن هر چه باشد به ژرفي ببين

نگر تا يكي مهتر تيز مغز

پژوهش چو ننمود در كار نغز

ز نيرنگ دشمن نكرد ايچ ياد

حصاري بدان گونه بر باد داد

 

(ادامه دارد)