فردوسی 9

 

فردوسی بیرون از شاه نامه (۹)

در مطلع حکايت زادن زال، که باز هم بازیگر از راه رسیده ای به شاهنامه  است با نامی بدون معنا، بيتي مصدق اين ادعاست كه متن و مضمون شاهنامه، با اندیشه فردوسی بی ارتباط بوده، مصالح آن را کسان دیگری به فردوسی میرسانده اند و شاعر، در برابر دستمزد، افسانه های تلیقینی و ظاهرا باستانی دریافتی را به صورت شعر به پیکر کتابی با ظاهر تاریخ ایران باستان تزریق می کرده است.

كنون پر شگفتي يكي داستان

بپویندم از گفته باستان

باري، سام نريمان با خبر می شود که صاحب فرزند پسری سپید موی شده و نا اميد و دلسرد، از بيم طعنه بد گويان و بد خواهان، پنهاني او را به كوه البرز مي برد و رها مي كند. فردوسي كه چنين سفاكي را نسبت به نوزادی که هنوز سپید را از سیاه باز نمی شناسد، نمی پسندد و عشق و علقه ی بی مزد و منت میان مادر و فرزند را ذاتی می داند، که قانون طبیعی آن در ميان درندگان نیز برقرار است، در بیانی سراسر تحقیر و تمسخر نسبت به وجدان و اخلاقیات معتمدان دربار فریدون، محبت بی حد و حساب ماده شیری را نسبت به توله اش چنین روایت می کند:

چنان پهلوانزاده بی گناه

ندانست رنگ سپید از سیاه

پدر مهر و پیوند بفکند خوار

چو بفگند، برداشت پروردگار

یکی داستان زد بر این ماده شیر

کجا کرده بد بچه را شیر سیر

که گر من ترا خون دل دادمی

سپاس ایچ بر سرت ننهادمی

که تو خود مرا دیده و هم دلی

دلم بگسلد گر ز من بگسلی

قضا را، سیمرغی در طلب خوراک برای جوجگانش به اطراف سر می کشد و زال گرسنه و گریان و عریان را می یابد. فردوسی که هنوز از تصویر و تصور این کودک آزاری، آرامش ندارد، زبان درشت گویی می گشاید و می سراید که اگر زال فرزند پلنگان و درندگان بود، عاقبت به تری می یافت و بدین ترتیب با سخنی در پوشش، شخصیت سام را در جایگاهی فروتر از بهائم قرار می دهد:

پلنگش بدی کاشکی مام و باب

مگر سایه ای یافتی ز آفتاب

باری، به لطف خداوند، سیمرغ و جوجه هایش نسبت به زال عطوفت نشان می دهند، از خوردن او در می گذرند و چون عضوی از خانواده، او را در لانه پذیرایی می کنند و پرورش می دهند. کودک در دامان سیمرغ رشد می کند و معلوم نیست از چه طریق، چنان شهره آفاق می شود که بار دیگر فردوسی از شاهنامه می گریزد و به نیم بیتی تذکری در باب رسم روزگار می دهد: 

 نشانش پراکنده شد در جهان

بد و نیک هرگز نماند نهان

شبی، سام در عالم رویا، سواری می بیند که از جانب هند خبر زال را در کوه البرز می آورد!!! میتوان گمان کرد که شخص فردوسی و آورندگان اخبار شاهنامه به او، نه البرز را می شناخته و نه از موقعیت هند خبر داشته اند وگرنه چنین اطلاعات نادرست و مضحک جغرافیایی را در شاهنامه نمی آوردند. سام موبدان را به تعبیر و تفسیر آن چه در خواب دیده و آن چه در بیداری از رهگذران و کاروانیان شنیده، فرا می خواند. موبدان به اتفاق زنده بودن کودک را تایید و به او توصیه می کنند به درگاه خداوند، توبه و انابه کند.

شبی دیگر، سام در رویا، پرچمی بر افراشته را از فراز کوه البرز در هند و جوانی برومند و برنا را می بیند که موبد و سرداری، شانه به شانه او ایستاده اند. موبد به خطاب و عتاب نزد سام می آید و فردوسی دوباره مجالی می یابد تا از زبان او، اساس شخصیت سام را زیر سئوال برد:

که ای مرد بی باک و نا پاک رای

ز دیده بشستی تو شرم خدای

سام نریمان، پریشان و آشفته پس از بیداری رهسپار کوه البرز می شود، توبه می کند، رخساره بر خاک می ساید و فردوسی در وصف بازگشت او به سوی خداوند می گوید:

بدانست کو، دادگر داور است

توانا و از برتران برتر است

باری، با عنایت الهی توبه سام نریمان پذیرفته می شود. سیمرغ که از فراز کوه، تشخیص می دهد که این پدر پشیمان و آزرده خاطر، سام است که در پی فرزند آمده، نزد زال می رود، او را «زال زر» می نامد و خبر می دهد که پدر به جستجوی او آمده و هنگام جدایی از لانه است و زال را که به ادعای شاهنامه با آن که هرگز آدمی ندیده، زبان و گفتار و استدلال عاطفی را از سیمرغ آموخته است، مجاب می کند که بخت خویش را در رسیدن به پادشاهی، در دربار پدر نیز بیازماید. سپس مشتی از پر های خود را به زال می دهد که اگر از ناسازی روزگار، گزندی به او رسید، یکی از آن پرها را بسوزاند، تا سیمرغ فورا برای مدد به او حاضر شود.  زال و سام یکدیگر را ملاقات می کنند و این بار سام، بر او نام «زال دستان» می گذارد.  اخبار این بازیافت و آشتی خانوادگی به منوچهر می رسد منوچهر که خود دو پسر با نام های نوذر و زرسپ دارد، که معنای نام های آنان هم معلوم نیست، به نوذر فرمان دهد تا فرزند به خانواده بازگشته سام را به دیدار و دربار او دعوت کند. منجمان طالع زال را فرخنده می گویند. پس منوچهر با آسوده خیالی او را با پیش کش ها و هدایای متنوع و نفیس، راهی دیار زابلستان می کند و از اهل کابل و دنبر و مای و چین و هند تا دریای سند و از زابلستان تا دریای بست را به بیعت با زال وا می دارد. منطقه ای که بی اطلاعی جغرافیایی ما نسبت به مای و دنبر و دریای بست اجازه نمی دهد تا به درستی میدان و محدوده آن را معین کنیم!

باری سام که ظاهرا از سوی منوچهر مامور جنگ با گرگانیان و مازندرانیان شده بود، عازم ماموریت می شود و زال دستان، که ناگهان مالک یک امپراتوری شده است، از رنج دوری دوباره پدر و از ساز نا کوک سرنوشت خویش می نالد که هرگز با اهل خانه محشور نبوده و دیگر بار می بایست از پدر جدا شود. سام نریمان به فرزند توصیه می کند که دل قوی دارد که آینده شناسان طالعش را رام و آرام گفته اند. زال مجاب و به فراگیری دانش مشغول می شود و به درجاتی می رسد که مرد و زن، شیفته و مبهوت علم و آگاهی او می شوند.

باری، زال دستان از خانه نشینی تنگ خلق و به قصد سیاحت عازم سرزمین هندوان می شود. در راه به کابل می رسد که مهراب نامی از نوادگان ضحاک، پادشاه آن سرزمین است. مهراب که نام او هم چون پدر بزرگش ضحاک فاقد معناست، به استقبال زال می رود. در مجلس بزم شاهانه که به شادی ورود او ترتیب داده شده بود، کسی به زال می گوید که مهراب، دختری پاک و زیبا روی در پرده دارد که رویی از خورشید تابنده تر دارد.

اگر ماه جویی همه روی اوست

وگر مشک بویی همه مویاوست

بهشتی است سر تا سر آراسته

پر آرایش و رامش و خواسته

برآورد مر زال را دل به جوش

چنان شد کز او رفت آرام و هوش 

وصف جمال و کمال این ماهروی پرده نشین، کار خود را می کند و چنان رغبتی در زال پدید می آورد که همان شبانه عاشق دختر نادیده می شود. روز بعد زال که در بارگاه خود با شکوه و جلال نشسته بود، مهراب به دیدار او می آید و تقاضا می کند که زال با او  همخان شود. زال می گوید که او از نسل ضحاک و می گسار و بت پرست است و همخانی آن ها ممکن نیست. مهراب از بارگاه زال خارج می شود در حالی که دل زال همچنان در عشق دختر مهراب  می گداخت. ( ادامه دارد)

فردوسی 8

 

فردوسی،بيرو ن از شاهنامه (۸)

باري، سپاهيان منوچهر به اشاره درفش قارن به درون قلعه الانان مي تازند و قارن، خود از قلعه خارج مي شود و مژده فتح را نزد منوچهر مي برد. منوچهر خبر مي گويد كه در غیبت او، كاكوي نامي از نوادگان ضحاك، به نيابت از سلم از دژ هوخت گنگ!!! با صد هزار سپاهي حمله آورده و دلاورانی از ايشان را كشته و هنوزکسی به مقابله ی با او برنخاسته است. قارن دست به شمشير مي برد و در چشم بر همزدنی كاكوي صاحب صد هزار سپاهی را از پای در می آورد! با مرگ كاكوي، ستون اقتدار و مقاومت سلم درهم مي شكند و سلم به ساحل دريا مي گريزد و  چون از سر بی بختی، كشتي يا قايقي برای گریز نمی یابد، سپاه منوچهر سر مي رسد و رویارویی صورت می گیرد. منوچهر، برای حريف بي سلاح و درمانده، برابر معمول ابتدا رجز خوانی می کند و سرانجام ماجرا با كشته شدن سلم و تسليم و بيعت سپاهيان او تمام مي شود، تا سر بريده ی سومين پسر را نيز به نزد فريدون فرستند. منوچهر به بارگاه فریدون می رود كه پاي بر لب گور، قاصدي به ناشناسی تاریخی به نام سام نريمان مي فرستد، که معنای نام او هم معلوم نیست و بدین گونه فريدون، سلطنت را به منوچهر و منوچهر را به سام مي سپارد كه شاه نامه او را نمی شناساند و نمی گوید چرا باید سرپرست منوچهر شود. پس از این تمشیت امور، فريدون با خيالي آسوده به مرگ رو می کند تا برای فردوسی فرصتی فراهم شود تا در مرثیه سرایی برای فریدون، حتی به رسم زمان ما، به تكريم و تذکر نيك سيرتي تازه در گذشته، تعارفي كند و تك بيتي سراید كه:

فریدون بشد نام از او ماند باز

برآمد برین روزگاری دراز

همه نيك نامي بد و راستي

كه كرد اي پسر سود از كاستي؟

باري، پيكر بي جان فريدون را بر تختي از عاج و در دخمه اي كه زينت شده به ياقوت و لاژورد قرار مي دهند. در این جا تظاهرات پريشان خاطرانه ی منوچهر در سوگ فريدون، به فردوسی فرصتی می دهد تا از متن داستان بگریزد و شکواییه ی غرایی در فراق دلبندان و ضم ناپايداري دنيا بسرايد:

جهانا سراسر فسوسي و باد

به تو نيست مرد خردمند شاد

يكايك همي پروريشان به ناز

چه كوتاه عمر و چه عمر دراز

چو مر داده را باز خواهي ستد

چه غم گر بود خاك آن گر بسد!!!

اگر شهرياري و گر زير دست

چو از تو جهان آن نفس را گسست

همه درد و خوشي تو شد چو آب

به جاويد ماندن دلت را متاب

خنك آن كز او نيكويي يادگار

بماند، اگر بنده گر شهريار

باری گرچه هنوز معنای آن «بسد» آمده در بیت سوم بالا، بر کسی روشن نیست، اما منوچهر بی اعتنا به این گونه امور، در شصت سالگي بر تخت پادشاهي مي نشيند تا ۱۲۰ سال پادشاهی کند، در مجلس تاجگذاري، به ذكر اقتدار و عظمت خود مي پردازد و پيشاپيش در معرفي مشي حكومتي خود، وعده مي دهد كه جهان را بر از دين برگشتگان، ظالمان و كساني را كه در آمد و عايدي بيش از نياز خود و خانواده دارند تنگ می گیرد و در زمره كافران و مستوجب لعن و نفرين ابدي خود و خداوند مي شمارد.

هر آن کس که در هفت کشور زمین

بگردد ز راه و بتابد ز دین

نماینده ی رنج، درویش را

زبون داشتن مردم خویش را

بر افراشتن سر به بیشی و گنج

به رنجور مردم نمایند رنج

همه سر به سر نزد من کافرند

و ز اهریمن بد کنش بد ترند

هر آن دینور کو نه بر دین بود

ز یزدان و از منش نفرین بود.

اما معلوم نیست که چرا شاهنامه پس از آن رجز خوانی و این اعلام برنامه ی منوچهر، گرچه مقرر بوده است که صد و بیست سال پادشاهی کند، اما داستان او را پس از نشست تاج گذاری مجمل می گذارد و به حاشیه نویسی در باب زندگی سام نریمان می پردازد. (ادامه دارد)