لغات عربي در شاهنامه
لغات عربي در شاهنامه
جناب درويش. در مورد كاربرد لغات عرب در شاهنامه پرسيده بوديد. همزمان با بيرون كشيدن ابيات شخصي فردوسي، در تدارك فراهم آوردن دفتري هستم كه لغات شاهنامه را، بدون استثنا بررسی می کند که اميد دارم در يكي دو سال آينده مهياي انتشار شود. در پاسخ به سوال شما به اختصار اشاره کنم که زبان فارسی بدون بهره کشی و برداشت از گنجينه لغت عرب قدرت بيان مطالب محکم را ندارد. به همين دلیل تمام تجارب به اصطلاح سره نویسی ناکام مانده است. شاهنامه فردوسي، که مرجع عظيمي از مهملات و جعليات تاريخي، به خصوص در موضوع سلسله دروغین ساساني است، با وجود اين که به طور نسبی از کاربرد لغت عرب طفره می رود باز هم در مواردی و درست آن جا که فردوسی دست بیان خود را در حنا می بیند، ناگزیر به لغت عرب پناه برده است.
بحث جدی در باب لغات فارسی موجود در شاهنامه نیز ازمراتبی پرده برمی داردکه باز هم بی باری این زبان را بیشتر معلوم می کند و در یک بررسی اجمالی و سر دستی می توان مدعی شد که لااقل معنای ده در صد لغات شاهنامه امروز هم بر ما معلوم نیست و مثلا برای اسامي شخصيت هاي شاهنامه از قبيل بيژن، منيژه، سهراب، تهماسب، اشكبوس، زال، گروي، اغريرث، گشتاسب، لهاك، شغاد، سام، پرموده و... نمیتوان معنای لغوی و یا حتی مفهوم معینی قائل شد. ادعاي خالی بودن اشعار شاهنامه از لغت عرب، ادعايي سخت کاذبانه و از انصاف به دور است گویندگان و مدعیان چنین مهملاتی یا بر تعصب خویش متکی اند، یا تفاوت لغت عرب و فارس را نمی شناسند و یا شاید که شاهنامه را نخوانده باشند. اينك به چند نمونه و مسطوره از لغات عرب در شاهنامه راضی شوید تا بررسی کاملی که مشغول آنم آماده شود.
چو لشكر سوي آب حيوان گذشت
خروش آمد الله اكبر ز دشت
اگر ماند ايدر ز تو نام زشت
نيابي عفا الله و خرّم بهشت
از ايران برو كرد بيعت سپاه
درم داد از گنج يكساله شاه
جزاي بد و نيكي روزگار
در امروز و فردا گرفتن شمار
شما را حلال است خون ريختن
به هر جاي تاراج و آويختن
چو بشنيد رستم فرو برد سر
به خدمت فرود آمد از تخت زر
به افسون همان سنگ بر جاي خويش
ببست و نغلتيد يك ذره بيش
همي رحمت آمد به تو بر دلم
نخواهم كه جانت ز تن بگسلم
سپاريد ما را و ساكن شويد
به يزدان دادار ايمن شويد
مگر با درود و پيام و سلام
دو كشور شود زين سخن شادكام
طلب كرد گرد دلاور يكي
ز بسيار گردان و گر اندكي
چو اين عهد و خلعت بياراستند
پس اسب جهان پهلوان خواستند
اگر بر شما دام و دد روز و شب
همي گريدي نيستي بس عجب
چو شاپور بنشست بر جاي عم
از ايران بسي شاد و چندي دژم
جهان سر بسر حكمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است
چنين داد پاسخ كه مسكين تن اش
گه ناكرده خون است در گردن اش
بگفتا بدين نيست آزار من
كه او هست مشغول در كار من
چو منزل يكي دو برون شد به راه
خبر شد به اغريرث نيكخواه