فردوسی 16
فردوسی، بیرون از شاهنامه (۱۶)
گفتار اندر زادن رستم
دیری نمی گذرد که رودابه باردار و دچار چنان رنج گران و محنت جان فرسایی می شود که در گفتگوی با مادرش، سیندخت، پیش بینی می کند که از این بار فرزند جان آسوده به در نخواهد برد.
چنین تا گه زادن آمد فراز، به خواب و به آرام بودش نیاز
تو گفتی به سنگ اش آگنده پوست، و یا ز آهن است آنکه بوده در اوست
چنان شد که یک روز ازو رفت هوش، از ایوان دستان بر آمد خروش
بالاخره روزی از هوش می رود. بانگ و خروشی از ایوان بلند می شود و سیندخت، سراسیمه و چنگ بر موی کشان خبر به زال می رساند تا او نیز خسته و خونین جگر خود را به بالین رودابه رساند تا اهل خانه را برهنه سر و گریبان چاک و نالان ببیند و در میان این سرگردانی و سختی به یاد پر سیمرغ می افتد و به سیندخت مژده می دهد که اوضاع را رو به راه خواهد کرد. سیمرغ به زال وعده داده بود که اگردر سختی و مشقت، پری از او را بسوزاند در دم خود را خواهد رساند و آرزوی او را بر آورده خواهد کرد. باری، مجمری می آورند، آتشی روشن می شود و پر سیمرغ را درون منقل می اندازند. در چشم بر هم زدنی آسمان تیره و سیمرغ، «همچون ابری که بارانش مرجان بود»! به نزد زال می آید. خوش و بشی می کنند و سیمرغ به زال مژده می دهد که رودابه فرزندی همانند شیر برای او خواهد آورد که نامور و پهلوان خواهد شد، پهلوانان و هژبران بر خاک پای او بوسه خواهند زد و سرش از ابرهای آسمان نیز خواهد گذشت.
ازین سرو سیمین پر مایه روی، یکی شیر باشد تو را نامجوی
که خاک پی او ببوسد هژبر، نیارد به سر بر گذشتنش ابر
از آواز او چرم جنگی پلنگ، شود چاک چاک و بخاید دو چنگ
هر آن گرد کاواز گوپال اوی، ببیند بر و بازو و یال اوی
از آواز او اندر آید ز جای، دل مرد جنگی پولاد خای
به گاه خرد سام سنگی بود، به خشم اندرون شیر جنگی بود
به بالای سرو و به نیروی نیل، به انگشت خشت افگند بر دو میل
نیاید به گیتی ز راه زهش، به فرمان دادار نیکی دهش
سپس به زال سفارش می کند که موبدی بیاورد، پهلوی رودابه را بشکافد و بچه را از آن بیرون کشد. تا باستان پرستان و وابستگان به این اشعار و تصاویر بچگانه، بدون توجه به این که این قصه ها را یهودیان از روی ماجرای زاده شدن سزار ساخته اند و مربوط به قرن چهارم هجری است، بر خود ببالند که نخستین سزارین تاریخ را ایرانیان انجام داده اند و چون همان نام «سزارین» اسباب تمسخر آن ها می شود، پس راه حل را چنان یافته اند که نام این عمل جراحی را از سزارین به «رستمین» تغییر دهند!!!
بیاور یکی خنجر آبگون، یکی مرد بینا دل و پر فسون
نخستین به می ماه را مست کن، ز دل بیم و اندیشه را پست کن
تو بنگر که بینا دل افسون کند، ز صندوق تا شیر بیرون کند
بکافد تهی گاه سرو سهی، نباشد مر او را ز درد آگهی
وزو بچه شیر بیرون کشد، همه پهلوی ماه در خون کشد
وزان پس بدوز آن کجا کرد چاک، ز دل دور کن ترس و اندوه و باک
سپس سیمرغ پس از این مشاوره پزشکی پر دیگری به زال می بخشد و به آشیان اش در البرز کوه بر می گردد. زال، موبدی فرا می خواند تا در میان ضجه مویه اهالی و اطرافیان دست به کار شود. باری، به مدد این جراحی، کودک متولد می شود تا همه از هیبت و درشت اندامی و نحوه ولادت او به شگفتی افتند. رودابه یک شبانه روز بی هوش می ماند و بالاخره به هوش می آید و لب به سخن می گشاید. اطرافیان هلهله می کشند و طبق معمول گوهر می افشانند و بعد نوزاد یک روزه را که به سان کودک یک ساله می ماند، نزد مادر می آورند! رودابه از دیدار فرزند خشنود می شود و از آن که از رنج و محنت بارداری رسته، نام او را رستم بر می گزینند تا معلوم شود که تاکنون نام او را غلط تلفظ می کرده ایم و باید به فتح «ر» بخوانیم! حالا چرا شاهنامه نام همین یکی را عنی غلط کرده نمیدانیم ولی میدانیم که تقریبا تمام نام های اشخاص در شاهنامه بی معناست.
بخندید ازان بچه سرو سهی، بدید اندرو فر شاهنشهی
بگفتا برستم، غم آمد به سر، نهادند رستمش نام پسر
عروسکی از جنس حریر و به قد و بالا و شکل و شمایل رستم و با بازویی به سان اژدها و چنگالی همچون شیر می سازند و درون آن را با موی سمور پر می کنند. سنانی در بر و گوپال و عنانی بر دو دست او می نهند و عروسک را بر اسبی سوار می کنند، هیونی بر می انگیزند که آن هم از زمره موجودات ناشناخته شاهنامه است و همراه چاکرانی نزد پدربزرگش، سام می فرستند. به یمن میلاد رستم، از زابلستان تا کابلستان کهتر و مهتر در کنار هم می نشینند، غرق در شادی و شور می شوند و مهراب به درویشان، مال و دینار می بخشد. عروسک را نزد سام می برند. مو بر اندام سام راست می شود و حیرت می کند که چهره عروسک رستم به او می ماند. لب به تحسین باز می کند که اگر پیکر رستم، حتی نصف این عروسک باشد، در بزرگی و هیبت، سر به آسمان خواهد سایید. شادباشی به قاصد می بخشد و دستور می دهد تا سگسار و مازندران را آذین ببندند و می و رامشگر می آورند و یک هفته پایکوبی می کنند. سپس نویسنده ای می طلبد و نامه ای به زال می فرستد. پس دستور می دهد تا این پیکر پرنیان را نکو بدارند تا از آسیب و گزند در امان بماند و می گوید که شب و روز خداوند را شکر می کنم و راضی ام که از پشت من فرزند پسری پدید آمده که امید دارم به آیین من و زنده و پاینده باشد. فرستاده نزد زال باز می گردد و نامه را تسلیم و پند سام را ابلاغ می کند و بالاخره در میان این مراسم و مسخرگی های بی حساب، که عقل و امکان در آن به همان اندازه درهم ریخته است که جغرافیا و تاریخ، یک ستون تاریخ باستان پرستان یعنی رستم دستان علم می شود.
حالا دیگر مقدمات لازم برای ابراز هر شجاعت معجزه واری در داستان کارتنی ایران باستان به شرح شاهنامه دوستان فراهم شده است. اوصاف کودکی و نو جوانی رستم، مقدمه ای بر قبول شاهکار هایی می شود که قرار است از این به بعد به دست او صورت گیرد. دیگر ناراستی و نامعقول بودن وقایع شاهنامه نباید اعجاب کسی را برانگیزد و صاحب خردان را به اعتراض وادارد، زیرا کودکی که در یک روزگی، یک ساله می نماید و شیر ده دایه برای سیر کردن شکم او کم است و در کودکی به جای پنج مرد می بلعد، دیگر جنگ با عالمیان و با دیو سپید و کوه دماوند نیز برای او مثل آب خوردن خواهد شد!
به رستم همی داد ده دایه شیر، که نیروی مردست و سر مایه شیر
چو از شیر آمد سوی خوردنی، شد از نان و از گوشت پروردنی
بدی پنج مرده مرا و را خورش، بماندند مردم ازان پرورش
چو رستم بپیمود بالای هشت، به سان یکی سرو آزاده گش
آمدن سام به دیدن رستم
چون اخبار بالندگی رستم به سام نریمان می رسد در وی میل دیدار رستم پدید می آید، به روال شاهنامه، لشکری فراهم می کند و به دیدار نوه می رود. زال با آگاهی از آمدن پدر، همراه مهراب، شاه کابل آماده پذیرایی از مهمان می شود. مهره ای به جامی می زند و غوی می کشد تا جادویی غیر قابل فهم جاری و از همه جا ده و دار و رو ظاهر شود!!!
بزد مهره بر جام و برخاست غو، بر آمد ز هر جا ده و دار و رو
پناه بر خدا از این همه اراجیف بافی! باری پس از این چش بندی زیر گذر و شامورتی بازی زال، لشکری پدیدار می شود به روایت شاهنامه کوه تا کوه مرد با سپر در سپر سرخ و زرد، تا با آن به پیشواز مهمان بروند. ژنده پیلی می آرایند و رستم را با تاج و کمر و سپر در پیش و تیر و کمان در دست پیشاپیش به استقبال پدر بزرگ می فرستند! سام از دور او را می بیند و می شناسد. مهراب و زال و سایر بزرگان بسیار سال، از اسپان پیاده می شوند و بر سام سجده می کنند. سام، رستم را تحسین می کند و رستم، مجیز و تمجید سام می گوید و تعارفاتی از این گونه برگزار می شود.
ببوسید رستمش تخت ای شگفت، نیا را یکی نو ستایش گرفت
که ای پهلوان جهان شاد باش، چو شاخ تو ام من، تو بنیاد باش
یکی بنده ام پهلوان سام را، نشایم خور و خواب و آرام را
همی اسپ و زین خواهم و درع و خود، همی تیر ناوک فرستم درود
سر دشمنان را سپارم به پای، به فرمان دادار برتر خدای
به چهر تو ماند همی چهره ام، مگر چون تو باشد همی زهره ام
باری بچه یک وجبی مشتی از این رجزها و خوش آمدهای احمق رنگ کن می سراید و پدر بزرگ از این اطوارهای نوه سخت مشعوف می شود و بالاخره همه از اسب پایین می آیند تا همگی روانه ی گورابه شوند که برازنده است تا مرده شوی خانه معنی شود ولی نباید سخت گرفت که شاهنامه از این الفاظ بی معنی سرشار است. در گورابه، سام بر تختی و زال بر تختی دیگر و رستم با ژستی پهلوانانه با عمودی در دست، بر گوشه ی دیگر تخت و روبروی سام می نشیند. حالا بچه ای را تصور کنید که هنوز دهان اش بوی شیر می دهد ولی تکیه داده به گرزی بر تختی در گورابه نشسته است!!! بار دیگر، سام قد و بالای رستم را برانداز می کند که در بر و رو و شیوه تولد سرآمد عالمیان است، شکر خدا به جای می آورد و می گوید:
به زال آنگهی گفت تا صد نژاد، بپرسی کس این را ندارد به یاد
که کودک ز پهلو برون آورند، بدین نیکویی چاره چون آورند
به سیمرغ بادا هزار آفرین، که ایزد ورا ره نمود اندرین
بدین شادمانی کنون می خوریم، به می جان اندوه را بشکریم
لشکر کشی و باده نوشی، ترجیع بند تکراری مهمل نامه ی شاهنامه است. اشخاص شاهنامه بدین ترتیب که فردوسی بیان می کند باید که کم و بیش دائم الخمر باشند زیرا تقریبا در تمام صفحات کتاب و در هر رده ی سنی مشغول می زدنند. چشم وزیر ارشاد مکتبی ما روشن که همین کتاب را شناسنامه ی ایرانیان کنونی شناخته بود!!! فردوسی، باری شخص فردوسی که چندان دلبسته دنیا و لذائذ و حظائظ آن نیست، فرصتی می یابد از ماجری بیرون می خزد و یاد آوری می کند که از این دست شور و شادمانی ها و از این نوع آدمیان، یکی پس از دیگری می آیند و می روند و کسی یا چیزی پایدار نخواهد ماند:
سپنج است گیتی بر آرای و رو، کهن شد یکی، دیگر آرند نو
باری، مهراب آن قدر می می نوشد که مست و بی خود می شود و به مزاح می گوید که با وجود رستم از زال و سام و منوچهر نمی هراسد و دیگر کسی در مقام و توان با او پهلو نتواند زد و حتی ابر هم سایه ای بر سر او نتواند انداخت و به صرافت است که به مدد رستم، آیین ضحاک را زنده و بر جهان سروری کند.
یک ماه بعد و در هرمز از ماه مهر! سام باز می گردد، زال یک منزل او را بدرقه می کند و رستم، پریشان و غمگین سوار بر فیل به وداع پدر بزرگ می رود.نیا می رود. در این خلوت، سام به اندرز زال می نشیند و او را به عدل و انصاف و خدا ترسی و پیروی از پادشاهان می خواند و در آخر می گوید که حدس می زند زمان مرگش نزدیک است.
چنین گفت مر زال را کای پسر، نگر تا نباشی جز از دادگر
به فرمان شاهان دل آراسته، خرد را گزین کرده بر خواسته
همه ساله شسته دو دست از بدی، همه روزه جسته ره ایزدی
چنان دان که بر کس نماند جهان، یکی بایدت آشکار و نهان
بدین پند من باش و مگذر از این، به جز بر ره راست مسپر زمین
که من در دل ایدون گمانم همی، که آید به تنگی زمانم همی
سام پس از خداحافظی با زال و رستم، زابل را ترک می کند و رهسپار باختر می شود. زال و رستم تا سه منزل او را بدرقه می کنند و سپس راه سیستان در پیش می گیرند، تا تشخیص این که بالاخره چه کسی اهل و فرمان روای کجاست، سرگیجه آور شود. (ادامه دارد...)