سلام، به توصیه ی دوستانی تصمیم گرفتم که بازبینی انتقادی شاه نامه را، ضمن جدا کردن گفتارهای مستقل و بیرون از داستان فردوسی، به همان ترتیبی تیتر بندی کنم که در اصل کتاب موجود است. به نظر می رسد که از این طریق نظم و ترتیب بهتری در این بررسی برقرار خواهد شد. ضمن این که پریشان و دراز و بیهوده نویسی های شاهنامه نیز آشکارتر می شود. از این شماره مطالب انتقادی در ذیل تیتر اصلی میآید و به تدریج شماره های پیشین نیز تیتر بندی می شود.

 

فردوسی، بیرون از شاهنامه (۱۵)

پاسخ نامه سام از منوچهر

باری، منوچهر نامه ای سرشار از خوش زبانی و تعریف و تحسین به سام می نویسد که زال را با دلی خرسند نزد تو باز می فرستم. زال با شادی راه بازگشت پیش می گیرد و پیشاپیش، نوندی که نمی دانیم چه گونه چیزی است نزد پدر می فرستد تا اخبار نیکو را بگوید. نیش سام باز می شود، قاصدی به کابل و درگاه مهراب روانه می کند تا ختم به خیر ماجرا را باز گوید. مهراب نیز به نوبه ی خود بسی مشعوف می شود و ماجرا را با آب و تاب برای زنش سیندخت می گوید و تدبیر او را می ستاید که منجر به چنین نتیجه شیرین و مبارکی شده بود:

گرانمایه سیندخت را پیش خواند، بسی چرب گفتار با او براند

بدو گفت کای جفت فرخنده رای، بیفروخت از رایت این تیره جای

به شاخی زدی دست کاندر زمین، برو شهریاران کنند آفرین

حالا نوبت سیندخت است که خبر خوش را به دخترش بدهد در این اثنا، فردوسی در خلال نقل این مجلس شادی و شعف به تک بیتی، زن و مرد نیکو کردار و پاک سیرت را سزاوار نیک انجامی و رهایی از شر و نومیدی می گوید:

زن و مرد را از بلندی منش، سزد گر بر آید سر از سرزنش

سپس سیندخت دست به کار می شود و به عنوان مقدمات عروسی شروع به آرایش در و دیوار می کند. ایوان خانه را با می و مشک و عنبر می شوید! سفره ای از زبرجد پهن می کند که درهای خوشاب در آن غلت می زند، یک تخت زرین به سبک چینی و پر از گوهر و نقوش می گذارد که پایه های اش از یاقوت بود. بعد سراغ دخترش می رود، بزک اش می کند ، به بازو و همه جای دیگرش چشم زخم و دعا می بندد و روی همان تخت می نشاند. پس به سراغ شهر می رود، کوچه و بازار را رنگ می کند، روی پشت تمام فیل ها پارچه ی دیبای رومی می کشند، تار زن ها و مطربان را، که تاجی بر سر دارند، پشت پیل ها می نشانند و بعد مهمان ها را دعوت می کنند و یکریز روی زمین گلاب و مشک و عبیر و می می ریزند و خز و حریر پهن می کنند!!!

رسیدن زال به نزدیک سام

بالاخره داماد به  نزد پدر برمی گردد و سام با شادمانی او را می پذیرد. سام و زال در کنار یکدیگر می نشینند و سام، به او می گوید که قاصدی از جانب سیندخت آمده و پیغام و دعوتی آورده و منتظر پاسخ است. سام پیشاپیش پیشنهاد می دهد که دعوت سیندخت را که به نظر او سوء نیتی ندارد و خواستار وصلت خانواده ها و مشتاق پذیرایی از سام و زال است، بپذیرند و برای بر طرف شدن مشکلات نزد او بروند! زال از پدر می خواهد در خلوت در این باره گفتگو کنند و سام که می داند زال می خواهد درباره رودابه صحبت کند، پس از مدتی ناز و اداهای مشترک، بالاخره تصمیم می گیرند به کابل بروند. قاصدی به کابل می فرستند که از آمدن زال و سام و مطابق معمول همراه سپاهی گران خبردارشان کند. مهراب خشنود می شود و متقابل او هم سپاه گرانی برای پذیرایی تدارک می بیند و محشری به پا می شود تا مهمانان با زنگ و پیل از راه برسند. لشکری می آراید که به سلیقه ی فردوسی از زیبایی با چشم خروس مقایسه می شود، فیل ها و رقاصان و رامشگران را به کار می گیرند، و از همه رنگ علم بر می افرازند که یکی هم «خرخ» رنگ است!!!

بزد نای رویین و بربست کوس، بیاراست لشکر چو چشم خروس

ابا ژنده پیلان و رامشگران، زمین شد بهشت از کران تا کران

ز بس گونه گون پرنیانی درفش، چه خرخ و چه سبز و چه زرد و بنفش

چه آواز نای و چه آواز چنگ، خروشیدن بوق و آوای زنگ

القصه در میان سر و صدای بوق و زنگ، مهراب به استقبال سام و زال می رود و تاجی بر سر زال می نهد. از سمت دیگری سیندخت با سیصد کنیز به استقبال می آید که هر یک جامی پر از در و گوهر در دست دارند و بر سر و روی زال می پاشند. همه جا زعفران است که می پاشند و مشک است که دود می کنند، به طوری که یال و بش اسبان نیز، که نمی دانیم کجای اسب است، زعفرانی می شود.

تو گفتی در و بام رامشگر است، زمانه به آرایش دیگر است

بش و یال اسپان کران تا کران، براندوده از مشک و از زعفران

وقتی تمام شهر را رنگی کردند، بالاخره سام به عنوان پدر شوهر از سیندخت سراغ رودابه را می گیرد، سیندخت طلب رو نما می کند و پدر داماد می گوید که اختیار دارین ما هرچه داریم متعلق به خودتان است.

ز گنج و ز تاج و ز تخت و ز شهر، مرا هرچه باشد شما راست بهر

سام از دیدار رودابه ی ماهرو چنان شگفت زده می شود، که مهراب را می طلبد، با او قرار و مدار ازدواج پسرش را می گذارد و متقابل در حالی که زال و رودابه را بر تختی نشانده اند و مشغول پخش کردن عقیق و زبرجدند، دفتری را که در آن آدرس گنج و دارایی ها  بوده می آورند و همه را یکجا به کسی می بخشند، که در شعر پدر داماد است!!! گنج هایی که به توصیف شاهنامه، گوش کسی را تاب شنیدن آن نبوده است. لابد در آن زمان مهریه به پدر داماد تعلق می گرفته است.!!!

بیاورد پس دفتر خواسته، همه نسخه گنج آراسته

برو خواند آن گنج ها هر چه بود، که گوش آن نیارست گفتی شنود

چو سام آن چنان دید خیره بماند، بدان خواسته نام یزدان بخواند

پس از این عقیق افشانی و گنج و گوهر برشماری که گیرنده و دهنده آن ها چندان آشکار نیست، پدر عروس و داماد یک هفته ی تمام لیوان می را از دست زمین نمی گذارند و عروس و داماد هم یک هفته نمی خوابند.

برفتند از آن جا به جای نشست،ببودند یک هفته با می به دست

همه شهر بودی پر آوای نوش، سرای سپهبد بهشتی بجوش

نه زال و نه آن ماه بیجاده لب، بخفتند یک هفته در روز و شب

و ز ایوان سوی کاخ رفتند باز، سه هفته به شادی رفتند ساز

به این ترتیب یک ماهی به جشن و پایکوبی می گذرد. پس سام آهنگ باز گشت به سیستان می کند ولی زال می ماند و یک هفته دیگر هم ساز می زند. سپس عماری و هودجی فراهم می شود و مادر زن و پدر زن و عروس و داماد را به سیستان می برند.  سه روز هم به فرمان سام در سیستان جشن می گیرند و به بگماز کردن مشغول می شوند که لابد نوعی رقص یا آواز و یا اطوار دیگری در زمان فردوسی بوده است.

رسیدند پیروز در نیم روز، همه شاد و خندان و گیتی فروز

یکی بزم سام آنگهی ساز کرد، سه روز اندر آن بزم بگماز کرد

بالاخره مادر زن در خانه داماد می ماند و مهراب با لشکرش به کابل باز می گردد. آن گاه سام، پادشاهی را به زال می بخشد و خود از بیم فتنه انگیزی و آشوب اهالی مازندران، راه کرگسار و باختر پیش می گیرد!

سپرد آنگهی سام شاهی به زال، برون برد لشکر به فرخنده فال

سوی کرگسار و سوی باختر، درفش خجسته برافراخت سر

شوم گفت کان پادشاهی مراست، دل و دیده با من ندارند راست

منوچهر منشور آن بوم و بر، مرا داد و گفتار همی دار و خور

بترسم از آشوب بد گوهران، به ویژه ز دیوان مازندران

تو را دادم ای زال این تختگاه، همین پادشاهی و فرخ کلاه

( ادامه دارد...)