فردوسی بیرون از شاهنامه (۱۷)

 

کشتن رستم پیل سپید را

باری، روزی رستم با پدر و چند دوست نامدارش، در بوستانی باده گساری می کردند و چون مستی غالب و شوری در سرشان پدیدار می شود، زال به رستم می گوید که هم پیاله ای های گران قدرش را ، لابد به خاطر این که خوب عرق می خورده اند، خلعت بدهد!  رستم هم برابر معمول از آن کیسه های زر و اسبان تازی، که قهرمانان داستان شاهنامه دائما دم دست دارند، رفیقان باده خوری را می بخشد تا سر حال و پول دار روانه خانه شوند! بعد هم رستم و پدرش زال به شیوه پهلوانان، لابد در حالی که پاشنه کفش ها را خوابانده بودند و زیر بغل شان ورم کرده بود، راهی شبستان خویش می شوند. رستم که حالا دیگر لقبی بی معنا تر از اسمش، یعنی تهمتن دارد، هنوز درست به خواب نرفته، هیاهویی می شنود که پیل سپید زال افسار پاره کرده، به کوچه و بازار زده و به مردم آسیب می رساند. رستم بلافاصله در همان حال مستی، گرز نیاکان اش را بر می دارد و دنبال پیل سپید می دود.  نگهبانان مقابل دروازه  شبستان مانع می شوند که در این شب تیره و با وجود پیلی عنان گسیخته در کوچه رستم از خانه بیرون رود و می گویند از ترس مواخذه سپهبد اجازه نمی دهیم خارج شوی. برابر معمول شاهنامه که مسائل آن با مشت و اگر نشد نیزه و گرز و کمند و در آخر با شمشیر حل می شود، رستم که احتمالا به جای شراب «رد بول» خورده بود، مشتی بر گردن نگهبان اولی می زند که سرش باد می کند و به سراغ دومی می رود که همه فراری می شوند و بالاخره نزدیک در می رسد، گرزی پسندیده و مناسب به قفل و زنجیر در می کوبد همه چیز را خرد و خمیر می کند و وارد کوچه می شود! 

 

            تهمتن شد آشفته از گفتنش،  یکی مشت زد بر سر و گردنش

بر آن سان که شد سرش مانند گوی، سوی دیگران اندر آورد روی

رمیدند ازان پهلو نامور، دلاور بیامد به نزدیک در

بزد گرز و بشکست زنجیر و بند، چنان چون از آن نامور شد پسند (!)

 

رستم با گرزی بر دوش و دماغی پر از باد، پس از لت و پار کردن آدم و آهن از در بیرون می زند و به جنگ «ژنده پیل»  می رود، که احتمالا معنای آن پیل پاره پوره است! در کوچه همان نامداران و پهلوانان را که از او دست خوش گرفته بودند، می بیند که چونان میش هایی گرگ دیده، از پیل سپید مست و زنجیر بریده می گریزند. رستم برای ترساندن پیل نعره ای می کشد و پیل هم که یا نترس بوده و یا رستم را درست نمی شناخته، به او حمله می کند و می خواهد با خرطوم او را بلند کند که رستم گرزی هم به مغز پیل می کوبد و چون بسیار بعید است قد و بالای رستم را از پیل سپید سپهبد بلند تر فرض کنیم، در این صورت احتمالا رستم از نردبان تاشویی که تمام پهلوانان شاهنامه برای استفاده در این گونه موقعیت ها در اختیار داشته اند، سود برده است. پیل از حدت ضربه رستم چون کوهی بی ستون واریز می کند، بر خود می لرزد و کارش تمام می شود. سپس رستم با خیال آسوده به بستر می رود و می خوابد. روز بعد زال که گویا از فرط مستی سر و صداها را نشنیده بود، از ماجرا با خبر می شود و گرچه بر مرگ ژنده پیل اش، که چون نیل خروشان بود و در رزمگاه سپاه دشمن را یکسر در هم می کوبید، دریغ می خورد، اما رستم را به حضور می طلبد و دست و یال و سرش را می بوسد و تحسین می کند که در نو جوانی کودکی، کسی در مردی و بزرگی و هیبت و هیکل به پای او نمی رسد. و بالاخره زال موقع را مناسب می بیند تا رستم را تحریص کند که پیش از این که آوازه اش بلند شود و احتمالا چشم بخورد، همت کند و به تلافی خون جد پدری اش نریمان، که  تاکنون از نام برابر معمول بی معنای او خبری در شاهنامه نبود، به کوه سپند برود و بدین ترتیب زمینه یک دعوای خنک دروغین و عهد بوقی دیگر در شاه نامه چیده می شود.

 

بفرمود تا رستم آمد برش، ببوسید با دست، یال و سرش

بدو گفت کای بچه ی نره شیر، بر آورده چنگال و گشته دلیر

بدین کودکی نیست همتای تو، به فر و به مردی و بالای تو

کنون ژیش تر زان که آواز تو، بر آید وزان بگسلد ساز تو

به خون نریمان میان را ببند، برو تازیان تا به کوه سپند

حصاری ببینی سر اندر سحاب، که بر وی نپرید پران عقاب

چهار است فرسنگ بالای اوی، همیدون چهار است پهنای اوی

پر از سبزه و آب و دیبا و زر، بسی اندرو مردم و جانور

درختان بسیار با کشت و ورز، کسی خود ندیده ست ازین گونه مرز

ز هر پیشه کار و ز هر میوه دار، در او آفریده ست پروردگار

 

به نشانی شاهنامه گویا بر قله کوه سپند، که خدا میداند کجای جهان است، حصاری بلند و برافراشته بوده که پر هیچ عقابی هم به آن نمی رسیده است، با طول و عرض 4 فرسنگ و پر از سبزه و آب و دیبا و طلا و نقره، با آدمیان صنعتگر و اهل کشت و کار، جانوران زیاد، انواع رستنی ها و در و پیکری بلند و بسان سپهر. مطابق تعریف شاهنامه، نریمان یعنی پدر سام و جد رستم، به فرمان فریدون قصد تصرف این قلعه را داشته، سالی در اطراف آن بدون گرفتن نتیجه چرخیده و بالاخره وقتی حوصله مردم قلعه سر رفته، سنگی از بالای قلعه پایین انداخته اند که مستقیم به مغز نریمان می خورد و او را از زندگی خلاص می کند. بعد هم ظاهرا سام، پس از یک هفته گریه و زاری، به خون خواهی پدر، راهی همان قلعه می شود، چند سالی دور و بر آن می چرخد و چون اهالی به پرکاهی هم بیرون از قلعه محتاج نبوده اند تا از آن بیرون آیند و جنگی در بگیرد، بالاخره سام هم با لب و لوچه آویزان برمی گردد و یکی نیست از این شبه قهرمانان شاهنامه که ظاهرا همگی مرض جنگ داشته اند، بپرسد چرا به این مردمی که بالای یک کوه دور افتاده و بلند مشغول زندگی خود بوده اند، پیله کرده اند و از آنان احمق تر آن بی مایگان قصه پرست امروزند که از فرط پوچی و تنگدستی، هنوز این داستان های کودکانه را موجب افتخار تاریخی خود می پندارند!

 

نریمان که گوی از دلیران ببرد، به فرمان شاه آفریدون گرد

به سوی حصار اندر آورد پای، در آن راه ازو گشت پردخته جای

شب و روز بودی به رزم اندرون، همیدون گهی چاره گاهی فسون

بماند اندر آن رزم سالی فزون، سپه اندرون و سپهبد برون (!)

سرانجام سنگی بینداختند، جهان را ز پهلو بپرداختند

سپه بی سپهدار گشتند باز، به نزدیکی شاه گردن فراز...

به یک هفته می بود با سوگ و درد، سر هفته پهلو سپه گرد کرد

به سوی حصار دژ اندر کشید، بیابان و بی ره سپه گسترید

نشست اندر آن جا بسی سال و ماه، سوی باره دژ ندانست راه

ز دروازه ی دژ یکی تن برون، نیامد همیدون نرفت اندرون

که حاجت نبدشان به یک پر کاه، اگر چه که ره بسته شد سال و ماه

سرانجام نومید برگشت سام، ز خون پدر نارسیده به کام 

 

زال رستم را تحریک می کند که در نوجوانی و تا ناشناس است، کاروانی شتر فراهم کند، خود را به سیمای تاجر نمک درآورد، رهسپار دژ کوه سپند شود، بازار نمک فروشی راه اندازد و چون ساکنان آن دژ پر نعمت، لنگ نمک اند، در را باز می کنند و با این حقه می تواند درون دژ برود و انتقام جدش را بگیرد.

بدو گفت زال ای پسر هوش دار، هر آنچت بگویم ز من گوش دار

بر آرای تن چون تن ساروان، شتر خواه از دشت یک کاروان

به پشت شتر بر نمک دار و بس، چنان رو که نشناسدت هیچ کس

که بار نمک هست آن جا عزیز، به قیمت از آن به ندارند چیز

چو باشد حصار گران بر درش، بود بی نمک شان خور و پرورش

چو بینند بار نمک، ناگهان، پذیره دوندت کهان و مهان

باید از زال پرسید چرا خودش این حقه را به اهالی دژ سوار نکرده و منتظر به دنیا آمدن فرزندش شده، تا بدانید که سراسر شاه نامه جز خالی بندی نامه ای مناسب مطالعه ی نافرهیختگان قهوه خانه نشین نیست.  (ادامه دارد)